نصرالله مردانی، شاعر اهل استان کرمان، در سال ۱۳۳۰ در شهرستان بردسیر به دنیا آمد. او از کودکی به شعر و ادبیات علاقهمند بود و این عشق، مسیر زندگیاش را مشخص کرد.
مردانی در زمینهی شعر کلاسیک، به ویژه غزل، طبعآزمایی کرد و شعرهایش از عشق، ایمان و میهنپرستی سرشار است. او یکی از شاعران پرکار و محبوب معاصر بود که توانست ارتباط عمیقی با مردم برقرار کند.
از این شاعر گرانقدر، آثار و مجموعههای شعری ارزشمندی به جا مانده است. کتابهایی مانند «جام سبز»، «سرو قامت دوست» و «از دیار سپیده» تنها بخشی از کارهای او هستند که طرفداران زیادی دارند.
نصرالله مردانی در سال ۱۳۷۹ دار فانی را وداع گفت، اما یاد و خاطرهی او و اشعار زیبا و ماندگارش همچنان در دل مردم زنده است.

نصرالله مردانی، شاعر شناختهشده و از شخصیتهای بهیادماندنی ادبیات ایران، در سال ۱۳۲۶ در شهر کازرون چشم به جهان گشود. او با الهام از غزلهای تازهی محسن پزشکیان، که اهل همان شهر بود، به سرودن غزل روی آورد و به خاطر تلفیق شعر حماسی با غزل، مشهور شد. بیشتر سرودههای او در حوزهی شعر انقلابی و حماسی جای میگیرد.
در سال ۱۳۴۶، کتاب «خوننامهی خاک» او به عنوان کتاب برتر سال انتخاب شد. جالب است بدانید که مردانی پیش از انقلاب، در بانک ملی مشغول به کار بود.
زندگی نامه نصرالله مردانی
نصرالله مردانی اهل شهر کازرون بود. از بچگی به خاطر علاقهی خانوادهاش به شعر، با دنیای شعر و ادبیات آشنا شد. اولین شعری که به صورت جدی سرود، درباره امام زمان (عج) بود که در یکی از مجلات آن زمان منتشر شد. بعد از پایان خدمت سربازی در سال ۱۳۴۹، در بانک ملی استخدام شد و همیشه بخشی از حقوقش را برای خرید کتاب، مخصوصاً کتابهای ادبی، کنار میگذاشت. او در سال ۱۳۵۲ با دخترعمهاش که دانشجوی تربیت معلم شیراز بود، ازدواج کرد. ثمره این ازدواج، چهار دختر و یک پسر بود.
بسیاری از شعرهای مردانی که حالوهوای مذهبی و آزاداندیشی داشتند، با گرم شدن فضای انقلاب بین سالهای ۵۲ تا ۵۷، رنگ سیاسی به خود گرفتند. او در این اشعار، فضای سنگین و خفقان آن روزهای جامعه را به تصویر میکشید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با شروع جنگ تحمیلی و دوران دفاع مقدس، مردانی حضوری فعال در مطبوعات و رسانه پیدا کرد. شعرهایش شجاعت و روحیه مقاومت را در دل رزمندگان زنده میکرد. او در سالهای پس از انقلاب نیز اشعار بهیادماندنی زیادی سرود.
نصرالله مردانی در سال ۱۳۸۲ در شهر کربلا از دنیا رفت و در مجموعه بوستان مردانی، واقع در غرب کازرون، به خاک سپرده شد.
آثار نصرالله مردانی
آخرین کتابی که او نوشت، با عنوان «دائرةالمعارف شعر فارسی برای ائمه (ع)»، به دلیل بیماری و درگذشتش ناتمام ماند. قرار بود در این دانشنامه، همهٔ شعرهایی که به زبان فارسی در ستایش ائمه (ع) سروده شده، گردآوری شود. او در طول زندگی خود حدود ۱۰ هزار بیت از این اشعار را جمعآوری کرده بود. از دیگر کارهای منتشرشدهٔ او میتوان به این موارد اشاره کرد:
آتش نی
قانون عشق
سمند صاعقه
خوننامهی خاک (که در سال ۱۳۶۵ به عنوان کتاب سال جمهوری اسلامی ایران برگزیده شد)
گل باغ آشنایی (که تألیف و گردآوری شده توسط اوست)
مجموعههای الماس آب
ستیغ سخن (یک تذکرهٔ منظوم که در آن نام بیش از دو هزار شاعر از آغاز شعر فارسی تا زمان نیما یوشیج و با استفاده از بیش از ۱۵۰ تذکرهٔ مختلف آورده شده)
حافظ از نگاه مردانی (تصحیحی ذوقی و شخصی از دیوان حافظ)
قیام نور
چهارده نور ازلی
شهیدان شاعر
اشعار
من، وارونه و زیر و رو، در رقصی غریب غلتیدهام
بدون سر و بدون دست و پا، در خوابی از خون چرخیدهام
تولد بیآغاز من را هیچکس نمیشناسد
من پیر روزگارم که بر پشت قرنها رقصیدهام
فردای پنهان من، در چهرهام پیداست
من امسالیام که با فرداییان در خون همین امروز رقصیدهام
من مجموعهای از آتشم، آتشفشانی خروشم
در کهکشانی بینام، مانند خورشید تابیدهام
ای خردمندان عشق، برای عاشق شدن باید دیوانه شد
من با بلوغ خرد، در اوج دیوانگی چرخیدهام
من تولد آگاهیام، من اوج پرواز بینشام
من در صعودی بیپایان، از مرزها گذشتهام
با رقص من در آسمان، همه ستارگان به رقص درآمدهاند
به اوج زمان بنگر، ببین چگونه رقصیدهام
![]()
سوگند به وجودت ای عشق، ای تمام هستیام
که هستی ما از بادهٔ غدیر تو مست و بیخود است
در آن روز فرخندهٔ غدیر، دوست و دشمن دیدند
که خورشید را بر روی دستها بلند کردند
هر آن کس که در خانهٔ ولایت خراب و میپرست نبود
نشان از گوهر آدم در او دیده نمیشد
در باغ وجودت، کوثری بهشتی جاری بود
که دل از صبح ازل به ولایت تو بسته بود
در آن حالت از مستی که کمال هستی بود
هر که در دور سرمدی تو مست شد، به تو پیوست
به خاطر خشم تو، بساط دوزخیان روی زمین سوخت
آنگاه که در سپاه ستم، برق شمشیر تو درخشید
هنوز اشک تو بر چهرهٔ روزگار جاری است
چون آه یتیمان، دل بزرگ تو را بسیار آزرد
چاه نیز در تنهایی از غربت تو گریست
از همین رو چشمانش همواره پرآب است
هنوز کوفه از غربت تو مو بر اندامش سیخ میشود
زمانه از اندوه تنهایی تو در گریه فرورفت
در آن دم که خون تو محراب عشق را رنگین کرد
دل همه آیینهها از غصه خرد شد و شکست.
![]()
از میدان نبرد گذشتند سواران پیروز صبحگاه
همراهانشان در آن سوی جبهه خبر پیروزی را میآورند
در رودخانه سرخ آتش، پیکر ستاره میسوخت
این گزارش نبرد، شیوه و رسم پاسداران است
در کربلای فداکاری، با شجاعت میجنگند
پهلوانان اسلام با گروهی از بیرحمان
در شب سرد سنگر، چراغ خون روشن است
ای اشک چشم، لبهای روزهداران را تَرتر کن
در میدان نبرد ایمان، با اسبهای خون به پیش میتازند
تا به سرزمین شهادت برسند، این مردم آزاده
گلگونه شهیدان را با خون گل بشویید
تا رخسار زمانه سرختر نمایان شود
هابیلیان کجایید؟ قابیل دوباره آمده
ننگ است جان دادن در سیاهچال ستمگران
در بادهای سوزان، گلهای نیلوفر در خاک
چشمبهراه آباند، ای روح باران زندگیبخش
ای ابر پرصلابت! آبی از چشمان ببار
با مرگ لالهها، داستان بهاران به پایان رسید
ای بیباوران جهان، با چشم دل بنگرید
این پیر در جماران، آیینه زمان است
![]()
شعر در مورد کازرون
بوی خوش گندم و رطوبت باران را حس میکنم
عطر تازه نان را به مشامم میرسانی
بوی دریا، ساحل و موجهایش
بوی ابر، باد و باران را در فضا میپراکنی
بوی آوای کاروان در دل بیابان
و بوی گرمای آتش در سرمای زمستان را میدهی
بوی پرچینهای انبوه تمشک
و عطر کشتزارهای بهاری را منتشر میکنی
بوی شبنم صبحگاهی بر برگهای پونه
و بوی باغ سبز ریحان را میآوری
بوی شببو در صبحگاه کوهستان
و عطر میخکهای شاداب را میدهی
بوی کندوهای پر از عسل شیرین
و بوی گلهای صحرایی را حس میکنم
بوی داس و دستههای طلایی جو
و بوی خرمنکوبی کشاورزان را میدهی
بوی جنگلهای انبوه بلوط
و بوی مشک آب چوپان را میآوری
بوی نرگسزارهای دشت کازرون
و بوی دریای مواج را منتشر میکنی
بوی نخلستانهای خرمای جنوب
و بوی تابستان داغ را میدهی
بوی فایز، آن سراینده دوبیتیها
و بوی طاهرهای عریان را حس میکنم
بوی شعر شاعران دیار گل
و بوی باغ و بوستان را میدهی
بوی شیخ عاشق از دد ملول
بوی نیکی و انسانیت را منتشر میکنی
بوی سوزش درون و سوختن در خود
و بوی آتشسوزی جان را میدهی
بوی خون یوسف گلپیرهن
بوی آه پیر کنعان میدهی
بوی گلگونجامگان سربدار
بوی مردانگی و ایمان میدهی
بوی عاشورای خونین حسین
بوی گلزار شهیدان میدهی
بوی باغ سرسبز و گلدستهها
بوی مسجد و بوی قرآن میدهی
بوی پایان زمان و روزهای انتظار
بوی آن خورشید پنهان میدهی













