سبد خرید
7

جمع جزء: 107,000 تومان

7,893,000 تومان تا ارسال رایگان 1.3

مشاهده سبد خریدتسویه حساب

حساب کاربری

معنی درس هشتم فارسی یازدهم در کوی عاشقان + آرایه های ادبی

زمان مطالعه4 دقیقه

تاریخ انتشار : 21 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : حل تمرینات درسی
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

در محله عاشقان

توضیح درس:
این درس درباره ویژگی‌ها و رفتارهای افرادی است که به خدا عشق می‌ورزند. در اینجا به برخی از این ویژگی‌ها اشاره می‌شود:

دکتر

– عاشقان واقعی فقط به فکر معشوق خود (خدا) هستند و به چیزهای دیگر دنیا توجهی ندارند.
– آن‌ها از ترس دوری از خدا، همیشه مراقب اعمال و رفتار خود هستند.
– عاشقان راستین برای جلب رضایت خدا، از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کنند.
– دل‌های آنان از عشق خدا پر شده و جایی برای چیز دیگری ندارند.
– این افراد با تمام وجود به خدا عشق می‌ورزند و در این راه ثابت قدم هستند.
– عاشقان واقعی در راه دوستی خدا، همه چیز خود را فدا می‌کنند.
– آن‌ها همیشه به یاد خدا هستند و این یادبود، آرامش بخش دل‌های آنان است.

آرایه‌های ادبی:
– **تشبیه:** مانند مقایسه دل عاشق به آینه که فقط تصویر معشوق را نشان می‌دهد.
– **تضاد:** آوردن کلمات متضاد مانند دوری و نزدیکی برای ایجاد تأثیر بیشتر.
– **تکرار:** تکرار برخی کلمات برای تأکید بر مفهوم عشق و ایثار.
– **کنایه:** استفاده از عبارت‌هایی که معنای عمیق‌تری دارند و به فداکاری در راه عشق اشاره می‌کنند.

معنی درس هشتم فارسی یازدهم در کوی عاشقان + آرایه های ادبی

**عنوان درس: درس هشتم: در کوی عاشقان**
**موضوع: درک معنای واژه‌ها و مفهوم شعر**

در این بخش، به بررسی معنای واژه‌های مهم و درک مفهوم کلی شعر می‌پردازیم. هدف این است که با واژه‌های دشوار و ترکیب‌های به‌کاررفته در شعر آشنا شویم و بتوانیم منظور شاعر را به‌خوبی درک کنیم.

هر بیت شعر، پیام و احساس خاصی دارد که با کمک معنای واژه‌ها و عبارات آن، بهتر قابل فهم می‌شود. در اینجا، واژه‌های کلیدی و عبارت‌های مهم توضیح داده می‌شوند تا شما بتوانید به سادگی با مفهوم شعر ارتباط برقرار کنید.

با یادگیری معنای درست واژه‌ها و ترکیب‌های شعری، نه‌تنها درک بهتری از شعر پیدا می‌کنید، بلکه با زیبایی‌های ادبی و فرهنگی آن نیز آشنا خواهید شد.

معنی صفحه ۶۷ و ۶۸ و ۶۹ و ۷۰ و ۷۱ فارسی یازدهم

انتخاب سریع صفحه:
معنی صفحات ۶۷ تا ۷۱ فارسی یازدهم
صفحه ۶۸ فارسی یازدهم
صفحه ۶۹ فارسی یازدهم
صفحه ۷۰ فارسی یازدهم
صفحه ۷۱ فارسی یازدهم

🔹 محمّد، که به جلال‌الدّین معروف بود و مردم او را «مولانا» یا «مولوی» صدا می‌زدند، در ابتدای قرن هفتم در شهر بلخ چشم به جهان گشود. دلیل اینکه او را «رومی» یا «مولانای روم» می‌نامند، زندگی طولانی او در شهر قونیه است. با این حال، جلال‌الدّین همیشه خود را از مردم خراسان می‌دانست و به هموطنانش عشق می‌ورزید و دوری از آنان، قلبش را بی‌قرار می‌کرد. پدر جلال‌الدّین، محمّدبن‌حسین خطیبی، که به «بهاءالدّین ولد» شهرت داشت، از عالمان برجسته زمان خود به شمار می‌رفت. به دلیل ترس از خشونت‌ها و کشتارهای سپاه مغول و همچنین ناراحتی از خوارزمشاه، ناگزیر شد از بلخ کوچ کند. در آن زمان، جلال‌الدّین تنها پنج یا شش سال داشت که خانواده‌اش از بلخ و بستگانشان خداحافظی کردند و برای انجام سفر حج، راهی سفر شدند. وقتی به نیشابور رسیدند، با شیخ فریدالدّین عطّار دیدار کردند. شیخ عطّار کتاب «اسرارنامه» را به جلال‌الدّین که در آن زمان کودکی بیش نبود، هدیه داد و به پدرش بهاءالدّین گفت: «زود باشد که این پسر تو، آتش در سوختگان عالم زند.»

**قلمرو زبانی:**
ملقّب: معروف شده، دارای لقب
اقامت: زندگی کردن، سکونت
قونیه: شهری در ترکیه
رنجش: ناراحتی، آزردگی
بدرود گفت: خداحافظی کرد
زود باشد: به زودی
سوختگان: عاشقان و عارفان

**قلمرو ادبی:**
دلش آرام نبوده: نشانه بی‌قراری و نگرانی
دل: نماد وجود و درون انسان
بدرود گفت: به معنای ترک کردن
آتش: نماد عشق و شور
آتش زدن: به معنای برانگیختن شور و هیجان
سوختگان: نماد عاشقان و عارفان
رهسپار شدن: به معنای حرکت کردن
آتش و سوختگان: رابطه معنایی نزدیک

🔹 هنگامی که بهاءولد مراسم حج را به پایان رساند، در مسیر بازگشت به سمت شام حرکت کرد و مدتی در آن مناطق زندگی کرد. شهرت پرهیزگاری، دانش و تأثیرگذاری بهاءولد همه جا پیچید و پادشاه سلجوقی روم، علاءالدّین کیقباد، از جایگاه بلند او آگاه شد و مشتاق دیدارش گردید. بهاءولد به درخواست او به قونیه رفت و به آن پادشاه پیوست. او به این دلیل آن منطقه را برای زندگی انتخاب کرد که سرزمین روم از حمله و غارت سپاه مغول در امان بود و پادشاهی آگاه، دانش‌دوست و خردمند داشت و محیطی آرام و آزاد برای زندگی فراهم بود. مردم آن دیار علاقه زیادی به او پیدا کردند و سلطان نیز او را بسیار احترام می‌گذاشت.

**قلمرو زبانی:**
مناسک: کارها و آیین‌های دینی
آوازه: شهرت
تقوا: پرهیزگاری
فضل: دانش و برتری اخلاقی
مقامات: جایگاه‌ها، مرتبه‌ها
طالب: خواستار، مشتاق
شهریار: پادشاه
دیار: سرزمین، منطقه
صاحب بصیرت: فرد دانا و بینا
نواحی: مناطق

**قلمرو ادبی:**
مناسک: اشاره به آیین‌های حج
به سر بردن: به معنای زندگی کردن و گذراندن وقت
تاخت و تاز: اشاره به حمله و یورش
آرام و آزاد: هماهنگی معنایی

🔹 جلال‌الدّین در سن هجده سالگی به دستور پدر با «گوهر خاتون» اهل سمرقند ازدواج کرد. پس از وفات بهاءالدّین، جلال‌الدّین محمّد به اصرار مریدان و شاگردان پدر، مسئولیت جلسات درس و سخنرانی‌های مذهبی را بر عهده گرفت. او در آن زمان بیست و چهار سال داشت. پس از این رویداد، جلال‌الدّین مدتی در شهر حلب به یادگیری علوم مختلف پرداخت و سپس راهی دمشق شد…

صفحه ۶۸ فارسی یازدهم

جلال‌الدین پس از هفت سال زندگی در شهرهای حلب و شام، به قونیه بازگشت. او مانند پدرش، هر روز در مدرسه به آموزش علوم دینی مشغول شد و مردم برای یادگیری دین به کلاس‌هایش می‌آمدند. در آن روزها، جلال‌الدین به تدریس مشغول بود و شاگردان بسیاری از او دانش می‌آموختند. همه مردم به پرهیزگاری و زندگی ساده او اعتقاد داشتند. اما ناگهان اتفاقی افتاد: خورشید عشق و حقیقت در زندگی او طلوع کرد. این شخص، شمس‌الدین تبریزی بود.

شمس اهل تبریز بود و برای یادگیری دانش، به شهرهای زیادی سفر کرده و از استادان بزرگی بهره برده بود. به خاطر سفرهای بسیار و پرواز روحش در آسمان معنویت، او را “شمس پرنده” می‌نامیدند.

شمس در روز بیست و ششم جمادی‌الثانی سال ۶۴۲ قمری به قونیه وارد شد. او عارفی کامل و مردی الهی بود. جلال‌الدین که همیشه در جستجوی چنین افراد بزرگی بود، وقتی شمس را دید، نشانه‌های لطف خدا را در او یافت و فهمید که همان استادی است که سال‌ها در پی‌اش بوده. بنابراین، به سوی شمس رفت و با او به گفتگو و خلوت نشست. او در خانه را به روی همه بست و تدریس و سخنرانی را رها کرد. جلال‌الدین با وجود همه دانش و استادی‌اش، در آن زمان که حدود سی و هشت سال داشت، در برابر شمس زانو زد و شاگرد شد. این خلوت معنوی حدود چهل روز طول کشید.

جلال‌الدین آن‌قدر در دانش و عرفان شمس غرق شد که پیروان خود را فراموش کرد. مردم قونیه، دانشمندان و پارسایان، مانند شاگردانش از تغییر رفتار او ناراحت شدند و شروع به سرزنش او کردند. دشمنی آنان نسبت به شمس، هر روز بیشتر می‌شد. جلال‌الدین در این میان، با بی‌توجهی به سرزنش‌ها و هیاهوی مردم، خود را با سرودن غزل‌های پرشور و عاشقانه سرگرم می‌کرد.

با افزایش خشم و ناراحتی مردم، شمس ناچار شد قونیه را ترک کند. جلال‌الدین برای یافتن شمس بسیار تلاش کرد و سرانجام فهمید که او به دمشق رفته است. او چندین نامه و پیغام فرستاد و غزل سرود و برای شمس فرستاد. دوستان جلال‌الدین هم که ناراحتی و پژمردگی او را در نبود شمس دیده بودند، از رفتار خود پشیمان شدند…

صفحه ۶۹ فارسی یازدهم

آنان پشیمان شدند و به سوی مولانا بازگشتند. مولانا نیز پوزش آنان را پذیرفت و پسرش، سلطان ولد، را همراه با غزل زیر، به دنبال شمس به دمشق فرستاد.

قلمرو زبانی: در پیِ: به دنبالِ / ناگزیر: ناچار / تکاپو: تلاش و جست‌وجوی بسیار / عذر: پوزش / خشم و غضب – پژمردگی و دلتنگی: کلماتی با معنای نزدیک به هم

قلمرو ادبی: پژمردگی و دلتنگی: اشاره به حالت افسردگی و ناراحتی دارد / روی آوردن: اشاره به توجه و اقبال کردن دارد.

بروید ای حریفان، بکِشید یار ما را به من آورید آخِر، صنمِ گریزپا را

ای دوستان و همراهان، بروید و آن یاری که از ما می‌گریزد (شمس تبریزی) را به پیش آورید.

**قلمرو زبانی:**
حریفان: دوستان، همنشینان، یاران
صنم: معشوق، آن که دلربایی می‌کند
گریزپا: کسی که می‌گریزد، از دیدار شانه خالی می‌کند
بیت: یک بند شعر، چهار جمله

**قلمرو ادبی:**
صنم: اشاره است به معشوق (شمس تبریزی)
ما و را: جناس ناقص (شباهت آوایی با تفاوت در نوشتار)

به ترانه های شیرین، به بهانه های زرّین بکِشید سوی خانه، مَهِ خوب خوش‌لقا را

بروید و آن یار زیبا و خوش‌سیما را با حرف‌های دلنشین و آوازهای خوش، به خانه بازگردانید.

**قلمرو زبانی:**
– شیرین: دلپذیر و خوشایند
– زرّین: مانند طلا
– مَه: کوتاه‌شدهٔ ماه
– خوب: زیبا
– خوش لقا: خوش‌قیافه و زیبارو
– بیت: یک بند یا جمله

**قلمرو ادبی:**
– ترانه‌های شیرین – بهانه‌های زرّین: حس‌آمیزی
– مَه: کنایه از یار (شمس تبریزی)
– واج‌آرایی با صدای «ِ»

اگر او به وعده گوید که دَمی دگر بیایم همه وعده مکر باشد، بفریبد او شما را

اگر شمس تبریزی به شما قول دهد که به زودی بازخواهد گشت، بدانید که وعده‌های او دروغ است و تنها قصد فریب شما را دارد.

**توضیح کلمات:**
او: منظور معشوق، یعنی شمس تبریزی
لحظه‌ای دیگر: به زودی
مکر: حیله و فریب
بیت: یک بند چهارجمله‌ای
مکر: در اینجا نقش گزاره دارد

**صنایع ادبی:**
تکرار حرف «د» برای ایجاد آهنگ
واژه‌های مکر و فریب که هم‌معنی هستند، کنار هم قرار گرفته‌اند
تکرار کلمه‌های «وعده» و «او» برای تأکید

🔹 این پیام‌ها و نامه‌ها در نهایت بر دل شمس اثر گذاشت. او درخواست مولانا را پذیرفت و بار دیگر به قونیه بازگشت. با بازگشت شمس، دیدارهای پیاپی مولانا با او از سر گرفته شد و این بار هم باعث دگرگونی حال و هوای مولانا گردید. یک بار دیگر، مریدان و شاگردان از تعطیل شدن جلسات درس خشمگین شدند و مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر نامیدند.

وقتی یاران مولانا به آزار و اذیت شمس پرداختند، او ناچار شد قونیه را ترک کند و تصمیم گرفت که دیگر به این شهر پرشور و هیاهو بازنگردد. او به جایی رفت که کسی از او خبری نداشته باشد. از آن زمان به بعد، سرنوشت شمس و آنچه بر او گذشت، به طور دقیق مشخص نیست.

**توضیح کلمات:**
انقلاب: تغییر و دگرگونی
احوال: حالت‌ها و وضعیت‌ها
به خشم آمدند: عصبانی شدند
پُرغوغا: پرسر و صدا و شلوغ

**صنایع ادبی:**
«به آزار برخاستن» کنایه از آزار رساندن است
«دل برکندن» کنایه از قطع امید و رها کردن است

🔹 پس از ناپدید شدن شمس، شاگردان به مولانا خبر دادند که شمس کشته شده است، اما دل مولانا این خبر را باور نمی‌کرد. او پس از جستجوی بسیار، بی‌قرار و پریشان حال شد. شب و روز از شدت بی‌قراری، ناآرام بود و شعر می‌سرود. پس از جستجوی فراوان، مولانا دریافت که به نظر می‌رسد شمس در دمشق است. آزار و تکذیب مخالفان باعث شد که او نیز برای یافتن یار همدل خود، راهی دمشق شود. مولانا در دمشق، پیوسته با ناله و زاری و بی‌قراری، شمس را در هر کوچۀ و گذری جستجو می‌کرد، اما او را نمی‌یافت.

وقتی مولانا از یافتن شمس ناامید شد، ناچار به اصرار همراهانش به قونیه بازگشت و بار دیگر به آموزش و راهنمایی جویندگان معرفت خدا پرداخت. در واقع از این دوره (سال ۲۴۶ هجری قمری) تا زمان وفاتش (سال ۲۶۶ هجری قمری)، مولانا با کمک یاران نزدیک خود، اول صلاح‌الدین زرکوب و سپس حسام‌الدین حسن چلبی، به گسترش معارف الهی مشغول بود. بهترین یادگار دوران همنشینی…

صفحه ۷۰ فارسی یازدهم

مولانا در کنار دوستان نزدیکش، به ویژه حسام‌الدین، دست به خلق کتاب ارزشمند مثنوی زد که از برترین آثار ادبیات فارسی و میراثی ماندگار است. در این زمینه نقل شده که حسام‌الدین از مولانا خواست تا کتابی به سبک «الهی‌نامه»ی سنایی یا «منطق‌الطیر» عطار بسراید. مولانا بی‌درنگ از لابه‌لای عمامه‌اش کاغذی بیرون آورد که شامل هجده بیت اول مثنوی بود و آن را به حسام‌الدین داد.

از آن زمان به بعد، مولانا شب و روز آرام نداشت و همواره مشغول سرودن مثنوی بود. شب‌ها حسام‌الدین نزد او می‌نشست، مولانا می‌سرود و حسام‌الدین می‌نوشت و سپس آن را برای مولانا بازخوانی می‌کرد. گاهی صحبت‌ها و نوشتن تا صبح ادامه پیدا می‌کرد. به نظر می‌رسد مولانا تا پایان عمرش به سرودن مثنوی ادامه داد و چلبی و دیگران آن را می‌نوشتند.

مولانا چهره‌ای رنگ‌پریده و اندامی لاغر و ظریف داشت و چشمانی بسیار گیرا. از نظر اخلاق و رفتار، مورد ستایش اهل معرفت بود و برجسته‌ترین فرد زمان خود به شمار می‌رفت. او خود را به دنیای عشق، صفای دل، صلح‌طلبی، کمال و نیکی مطلق سپرده بود و در زندگی همواره به صلح و سازش پایبند بود. این روحیه صلح‌جویانه و یگانگی با عشق و حقیقت، به او شکیبایی و تحمل بزرگی بخشیده بود؛ به گونه‌ای که هرگز با سخنان تند به بدگویی دشمنان پاسخ نمی‌داد و با نرمی و خوش‌اخلاقی آنان را به راه درست هدایت می‌کرد. از شاعران و عارفان هم‌دوره مولانا می‌توان به سعدی و فخرالدین عراقی اشاره کرد که ظاهراً هر دو با او دیدار کرده‌اند. این غزل از مولانا، سعدی را شیفته خود ساخت:

«هر که او از جان بپرسد حال ما / در فراق ما کند افغان و نوا
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست / ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست»

هر نفس آوازِ عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم، عَزمِ تماشا که راست؟

صدای نوای عشق از هر سو به گوش می‌رسد.
ما قصد داریم به سوی جهان بالا و والا پرواز کنیم.
چه کسی می‌خواهد همراهمان شود و این سفر را تماشا کند؟

**توضیح کلمات:**
– هر نفس: هر لحظه
– فلک: آسمان
– عزم: قصد و نیت
– تماشا: همراهی کردن در راه
– بیت: سه جمله

**زیبایی‌های ادبی:**
– نفس: به جای لحظه به کار رفته است.
– آواز عشق: با زبانی خیال‌انگیز بیان شده.
– چپ و راست: اشاره به همه‌جا دارد و تضاد زیبایی ایجاد کرده.
– فلک: نمایندهٔ جهان معنویت است.

ما به فلک بوده ایم، یار مَلَک بوده ایم باز همانجا رویم، جمله که آن شهر ماست

در آغاز، ما در جهانی بالاتر زندگی می‌کردیم و همنشین فرشتگان بودیم. همه ما دوباره قصد داریم به آنجا برگردیم؛ چون جایگاه واقعی و همیشگی ما همان جاست.

**قلمرو زبانی:**
فلک: آسمان
مَلَک: فرشته
باز: دوباره
جمله: همه
همانجا و آن: منظور آسمان (جهان معنوی)
بیت: چهار جمله

**قلمرو ادبی:**
فلک و ملک: جناس ناقص اختلافی
شهر: مجاز از سرزمین
تلمیح به آیه «اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَیهِ راجِعون» و «کُلّ شَیءِ یَرجِعُ اِلی اَصلِهِ»

🔹 گفته شده در شب آخر که بیماری مولانا شدت گرفت، نزدیکان و وابستگان او بسیار نگران و بی‌قرار بودند و “سلطان ولد”، پسر مولانا، هر لحظه با بی‌تابی کنار بستر پدر می‌آمد و دوباره از اتاق خارج می‌شد. مولانا در آن شرایط، آخرین غزل زندگی خود را سرود:

**قلمرو زبانی:**
هر دَم: هر لحظه
بالین: بستر، کنار تخت
باز: دوباره
خویشان و پیوستگان: رابطه هم‌معنی
فرزند مولانا: نقش بدل

**قلمرو ادبی:**
دَم: مجاز از لحظه

صفحه ۷۱ فارسی یازدهم

رو، سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک منِ خرابِ شبگرد مبتلا کن …

برو بخواب و مرا به حال خود بگذار. این شبروی عاشق و بیقرار را تنها بگذار.
من که عاشقی رند و شبگردم، مرا رها کن.

**قلمرو زلانی:**
رو: برو
بنه: بگذار
بالین: محل خواب، بستر
شبگرد: کسی که شبها میگردد
مبتلا: درگیر و اسیر
بیت: یک بند شعر

**قلمرو ادبی:**
سر به بالین نهادن: به معنای خوابیدن است.
خراب: این کلمه دو معنا دارد؛ هم به معنای ویران است و هم به معنای مست.
شبگرد: اشاره به فردی بیباک و رند دارد.
سر و بالین: این دو کلمه با هم ارتباط معنایی دارند.
در این بیت از آوای “ِ” به زیبایی استفاده شده است.

دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن

درون من، عشقی چنان ریشه دوانده که درمانی برای آن نیست؛ درمانش تنها مرگ است. پس چطور می‌توانم از تو بخواهم که این درد بی‌درمان را درمان کنی؟

در خواب دوش، پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن …

دیشب در خواب، یک راهنمای دانا را دیدم که با حرکت دستش به من گفت: “به سمت ما بیا!”

در نهایت، در روز یکشنبه، پنجم ماه جمادی الآخر سال ۲۶۶ هجری، همزمان با غروب آفتاب، عمر پربرکت مولانا نیز به پایان رسید و از این دنیا به جهان آخرت رفت. همه مردم شهر قونیه، چه کوچک و چه بزرگ، در مراسم تشییع و به خاک‌سپاری او حاضر شدند. آنها در کنار یکدیگر غم و اندوه خود را نشان دادند، اشک ریختند و بر پیکر مولانا نماز خواندند.

این ابیات، بخشی از غزلی است که گویی، مولانا در مرثیه خود و دلداری یاران، سروده است:

به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد گمان مبر، که مرا درد این جهان باشد

هنگامی که پس از مرگ، تابوت مرا تشییع می‌کنند،
این گونه فکر نکن که من به دنیا وابسته بودم و از رفتن از آن غمگین بودم.

**قلمرو ادبی:**
– روان بودن تابوت: اشاره به مرگ دارد.
– درد این جهان داشتن: اشاره به ناراحت بودن دارد.
– مرگ و تابوت: با هم ارتباط معنایی دارند.
– تابوت: نمایانگر پیکر و جنازه است.

برای من مگریّ و، مگو دریغ! دریغ! به دام دیو درافتی، دریغ آن باشد

وقتی که من از دنیا رفتم، برایم گریه نکن و نگویید: “چه افسوس که او رفت!”
در حقیقت، افسوس و آه باید به حال کسی باشد که در چنگال هوای نفس خود اسیر شده است.

**بررسی زبان:**
– مگری: به معنای گریه نکن
– دریغ: به معنای افسوس
– این بیت از چهار جمله تشکیل شده
– کلمه “دریغ” اول نقش مفعولی دارد
– “دریغ” دوم برای تأکید تکرار شده
– “دریغ” سوم نقش مسند دارد

**بررسی ادبی:**
– “دام و دیو” از صنعت مراعات النظیر استفاده کرده
– کلمه “دریغ” با تکرار همراه شده
– “دیو” نمادی از هوا و هوس است
– در این بیت از واج‌آرایی با حرف “د” استفاده شده
– عبارت “به دام افتادن” کنایه از گرفتار شدن است

کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟ چرا به دانه انسانت این گُمان باشد؟

اگر یک دانه را در خاک بکاری، مطمئناً سبز می‌شود و بزرگ می‌گردد. پس چرا باور نمی‌کنی که انسان هم پس از این جهان، دوباره زنده می‌شود و زندگی تازه‌ای آغاز می‌کند؟

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول