آیتالله ابوالقاسم کاشانی از شخصیتهای مهم و مؤثر در تاریخ معاصر ایران است. او در خانوادهای مذهبی و اهل علم به دنیا آمد و از جوانی تحصیلات دینی خود را با جدیت پی گرفت. برای ادامه تحصیل به نجف رفت و در محضر استادان بزرگ آن زمان به فراگیری علوم اسلامی پرداخت.
کاشانی تنها یک روحانی عادی نبود؛ او در صحنه سیاسی و اجتماعی کشور نیز بسیار فعال بود. هنگامی که نیروهای خارجی در امور ایران دخالت میکردند، او در برابر این دخالتها ایستادگی کرد. یکی از برجستهترین فعالیتهای او، همراهی با دکتر محمد مصدق در نهضت ملی شدن صنعت نفت بود. او با سخنرانیهای پرشور و اعلامیههای خود، مردم را برای مقابله با استعمار و کسب استقلال کشور تشویق میکرد.
او به دلیل مبارزاتش، بارها توسط حکومت وقت دستگیر و حتی تبعید شد، اما هیچگاه از اهداف خود دست برنداشت. مردم نیز او را به عنوان یک رهبر مذهبی و سیاسی میشناختند و به او اعتماد داشتند.
در نهایت، زندگی آیتالله کاشانی نمونهای از یک عالم دینی است که برای دفاع از میهن و حقوق مردم، در کنار مبارزه سیاسی و اجتماعی، تلاش بسیار کرد. نقش او در رویدادهای مهم تاریخ ایران، بهویژه در نهضت ملی نفت، همیشه به یادگار مانده است.

سیدابوالقاسم کاشانی در سال ۱۲۵۴ در تهران به دنیا آمد. پدر او سید مصطفی کاشانی، روحانی بزرگوار و مورد احترامی بود. در ادامه، بیشتر با زندگی این شخصیت آشنا خواهیم شد.
زندگی نامه آیت الله ابوالقاسم کاشانی
او درسهای اولیه خود را مانند بقیه بچهها در تهران خواند. وقتی شانزده ساله بود، همراه پدرش برای انجام فریضه حج به مکه رفت و پس از آن برای زیارت عتبات عالیات راهی عراق شد. در همین سفر بود که تصمیم گرفت در نجف بماند و درسهای دینی و فقه بخواند.
سیدابوالقاسم نزد استادانی چون آخوند خراسانی و میرزا حسین خلیل تهرانی شاگردی کرد. پس از نه سال زندگی و تحصیل فقه در نجف، در سن بیستوپنج سالگی به درجه اجتهاد رسید.
آغاز فعالیتهای سیاسی
در جریان جنگ جهانی اول، نیروهای انگلیسی به عراق حمله کردند. پس از تسخیر شهر بصره، آیتالله کاشانی همراه با سایر روحانیون شیعه، علاوه بر صدور حکم جهاد، شخصاً به میدان نبرد رفت. او در همان مراحل اولیه، با جلب اعتماد مردم عراق، به عضویت کمیته عالی جنگ درآمد و در متحد کردن مردم برای مقابله با انگلیس، حتی تا سطح درگیری مسلحانه پیش رفت. اما در نهایت، عراق تسلیم نیروهای انگلیسی شد.
مقام عالی نظامی انگلیس برای صلح با عراق، تسلیم شدن رهبران مقاومت از جمله کاشانی را خواستار شد. کاشانی مخفی شد و دولت انگلیس برای او حکم اعدام صادر کرد. به همین دلیل، او با لباس مبدل کردی، از مسیرهای سخت و دشوار، در دیماه ۱۲۹۹ به ایران آمد و سه روز قبل از کودتای سوم اسفند به تهران رسید.
کاشانی در ابتدای ورود به ایران، به حزب جمهوریخواهان گرایش داشت و از حامیان رضاشاه محسوب میشد. از آنجا که خود رضاخان تمایلی به رابطه با انگلیس نداشت و بیشتر مشتاق برقراری ارتباط با آلمان بود، کاشانی توانست به عنوان نماینده در مجلس مؤسسان انتخاب شود. او در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ به پایان حکومت احمدشاه قاجار و آغاز پادشاهی رضاشاه پهلوی رأی داد.
با به قدرت رسیدن محمدرضا شاه، کاشانی در نامهای به او بر تصویب قوانینی تأکید کرد که بر اساس آن «قوانین الهی» حاکم شود. همچنین با دادن حق رأی به زنان و مخالفت با برخورد نامناسب پلیس با زنان و روحانیون، مواضع خود را آشکار کرد.
در این دوره، کاشانی که پیش از این به دلیل مخالفت با انگلیس تحت اتهام بود، از سوی دولت انگلیس به عنوان «ستون پنجم آلمان» در ایران شناخته شد و به همراه ۱۶۴ نفر دیگر در منطقه گلابدره شمیران دستگیر و به زندانی در کرمانشاه انتقال یافت.
اگرچه در دوره چهاردهم مجلس شورای ملی نام او در فهرست نمایندگان حضور داشت، اما نامش حذف شد و خود او به زندان روسها در رشت منتقل گردید. در سال ۱۳۲۴ با حکم حبس خانگی به تهران بازگشت و در سال ۱۳۲۵ در درگیری بین حزب توده و کارگران، به عنوان عامل اصلی شناخته شده و به شهر خمین تبعید شد.
آغاز ارتباط با مصدق
در دیماه سال ۱۳۲۵، همزمان با اعلام اسامی نامزدهای انتخابات مجلس، آیتالله کاشانی نامهای برای دکتر مصدق فرستاد. در پاسخ، مصدق نیز نامهای به قوامالسلطنه نوشت و درخواست کرد که کاشانی را آزاد کند. این اقدام، زمینهساز دوستی و همکاری میان مصدق و کاشانی شد.
قوامالسلطنه با توجه به درخواست مصدق، آیتالله کاشانی را آزاد کرد و ایشان توانستند به عنوان نماینده به مجلس شورای ملی راه یابند. در این دوره، کاشانی به عنوان مرجع تقلید حزب فدائیان اسلام نیز فعالیت میکرد.
اقدامات آیت الله کاشانی
آیتالله کاشانی در آن دوران، احمد کسروی را مرتد اعلام کرد و حکم اعدام او را صادر نمود. همچنین در واکنش به تقسیم اراضی فلسطین و حضور صهیونیستها، یک حرکت اعتراضی علیه فعالیتهای یهودیان تشکیل داد. او در سال ۱۳۲۷ همراه با محمود شروین و شمس قنات، گروهی به نام «مجمع مسلمان مجاهد» را پایهگذاری کرد.
پس از ترور ناموفق شاه در بهمن ۱۳۲۷، کاشانی به همراه دامادش دستگیر و به قلعه فلکالافلاک منتقل شد و سپس به لبنان تبعید گردید. پس از حدود یک سال و نیم، دکتر مصدق با کمک علی منصور، نخستوزیر وقت، پیگیر بازگشت او به ایران شد و سرانجام در ۲۰ خرداد ۱۳۲۹، کاشانی با استقبال پرشوری در فرودگاه مهرآباد حاضر شد.
در جریان ملی شدن صنعت نفت، کاشانی در کنار مصدق قرار گرفت و برای هماهنگی بین گروههای مختلف تلاش کرد. او با فدائیان اسلام و نواب صفوی نیز روابط نزدیکی داشت که نقش مهمی در پیشبرد اهدافشان ایفا کرد.
در سال ۱۳۳۰، در گردهمایی که برای پشتیبانی از مصدق برگزار کرده بود، از او قاطعانه دفاع کرد. پس از کنارهگیری مصدق، تظاهراتی علیه قوام، جانشین او، سازماندهی کرد و با وجود درگیریهای شدید و تلفات زیاد میان هواداران مصدق، در نهایت قوام السلطنه برکنار شد و مصدق دوباره به نخستوزیری رسید.
اختلاف میان مصدق و کاشانی
بعد از رویدادهای سیام تیر، آیتالله کاشانی به عنوان رئیس مجلس شورای ملی انتخاب شد. از این زمان به بعد، او نقش خود را در دولت و دربار پررنگتر دید و شروع به پیشنهاد افراد برای موقعیتهای مختلف بر اساس روابط و آشناییها کرد. این کار او به حدی گسترده شد که حدود پانزدهصد نامهٔ توصیهای از طرف او و فرزندانش در وزارتخانههای مختلف پیدا شد و به دکتر مصدق تحویل داده شد. همین مسئله، نقطهٔ آغاز اولین اختلافها میان مصدق و کاشانی بود.
کاشانی با تکیه بر جایگاه تازهاش، لقب “شیر پامنار” را که روزنامه تایمز لندن به او داده بود، بر سر زبانها انداخت و در پاسخ به انتقادهای مصدق، او را فردی بیسواد خواند. وقتی برخی از روحانیون از او خواستند تا به دلیل عواقب اختلاف با مصدق، احتیاط کند، گفت: «هر چوبی را که جای مصدق بگذارم کار او را خواهد کرد». او خود را رهبر و پیشوای مسلمانان جهان میدانست، اما با وجود مرجعیت آیتالله سید حسین طباطبایی بروجردی، این آرزوی او هرگز به واقعیت نپیوست.
با آشکار شدن اختلافات مصدق و کاشانی، بهویژه پس از برکناری مصدق، دربار روابط نزدیک و صمیمانهای با کاشانی برقرار کرد. پس از دستگیری مصدق و وقوع کودتای ۲۸ مرداد، کاشانی در روزنامهها و مطبوعات، مصدق را خائن خواند و گفت که سزاوار مرگ است. او سرنوشت مصدق را نشانهای از عدل الهی دانست.
دوران انزوا
با به قدرت رسیدن زاهدی در مقام نخستوزیری، آیتالله کاشانی به اجبار در خانه ماند و کاملاً از عرصه سیاست کنار گذاشته شد. او در چندین مصاحبه، با زبانی تند و اعتراضآمیز، نسبت به نخستوزیری زاهدی واکنش نشان داد که این موضوع منجر به دستگیری دوبارهاش شد. در سال ۱۳۳۴، در مراسم ختم پسرش، از سوی گروه فدائیان اسلام به حسین اعلا حمله شد که البته این سوءقصد ناموفق ماند. با این حال، رهبران فدائیان اسلام، به رهبری نواب صفوی، تیرباران شدند.
یک روز پس از اعدام نواب صفوی، کاشانی به اتهام دخالت در قتل رزمآرا دستگیر شد. پس از سه ماه زندان، بازجویی و چندین جلسه دادگاه، کاشانی و هشت متهم دیگر در پرونده قتل رزمآرا، با توصیههای حائریزاده، بروجردی و بهبهانی، با گرفتن قول و تضمین آزاد شدند.
در سال ۱۳۴۰، کاشانی به بیماری پروستات دچار شد. با وجود کمکهای شاه و دربار برای درمان او در آلمان، این اقدامات درمانی نتیجهبخش نبود و او در اسفندماه ۱۳۰۴ در خانه خود درگذشت. پیکر او در حرم حضرت عبدالعظیم به خاک سپرده شد.













