سبد خرید
2

جمع جزء: 26,000 تومان

7,974,000 تومان تا ارسال رایگان 0.3

مشاهده سبد خریدتسویه حساب

حساب کاربری

تحقیق در مورد زندگی فرخی یزدی + اشعار

زمان مطالعه2 دقیقه

زندگی نامه فرخی یزدی
تاریخ انتشار : 19 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : تحقیق
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

فرخی یزدی، شاعر و روزنامه‌نگار سرشناس ایرانی، در سال ۱۲۶۷ خورشیدی در شهر یزد به دنیا آمد. نام اصلی او «محمدرضا» بود و در خانواده‌ای با شرایط مالی سخت بزرگ شد. او از همان کودکی به شعر و ادبیات علاقه‌ی زیادی داشت و استعدادش در سرودن شعر به‌زودی آشکار شد.

فرخی در جوانی به مبارزه علیه بی‌عدالتی و استبداد روی آورد و اشعارش رنگ و بوی اجتماعی و سیاسی گرفت. او برای بیان عقایدش، علاوه بر شعر، به روزنامه‌نگاری نیز پرداخت و روزنامه‌ی «طوفان» را تأسیس کرد. این روزنامه به‌عنوان صدایی برای اعتراض و آزادی‌خواهی شناخته می‌شد.

دکتر

فعالیت‌های صریح و شجاعانه‌ی فرخی باعث شد چندین بار به زندان بیفتد و مورد آزار قرار گیرد. با این حال، او هرگز از مبارزه دست برنداشت و تا پایان عمر برای عدالت و آزادی تلاش کرد.

سرانجام، فرخی یزدی در سال ۱۳۱۸ خورشیدی، در شرایطی نامشخص، در زندان درگذشت. او را به‌عنوان یکی از چهره‌های تأثیرگذار ادبیات معاصر ایران و نماد مقاومت در برابر ستم می‌شناسند.

زندگی نامه فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی، شاعر و روزنامه‌نگاری است که در دوران مشروطه برای آزادی و مردمسالاری مبارزه می‌کرد. او در سال ۱۲۶۸ خورشیدی در شهر یزد و در یک خانوادهٔ معمولی به دنیا آمد. پدرش محمدابراهیم، به کار خرید و فروش اشتغال داشت. فرخی در ابتدا به عنوان تاج‌الشعرا شناخته می‌شد، اما به خاطر دیدگاه‌ها و فعالیت‌های سیاسی‌اش، این لقب به تدریج از یادها رفت.

او در دورهٔ هفتم مجلس شورای ملی به عنوان نمایندهٔ مردم یزد انتخاب شد. علاوه بر این، فرخی یزدی در روزنامه‌نگاری نیز بسیار فعال بود و سردبیری برخی از نشریات حزب کمونیست ایران، از جمله روزنامه‌ای به نام طوفان، را بر عهده داشت.

زندگی نامه فرخی یزدی

فرخی یزدی تحصیلات اولیه خود را در شهر یزد گذراند. او بخشی از آموزش‌هایش را در مکتب‌خانه‌های سنتی و بخشی دیگر را در مدرسه‌ای که توسط مبلغان انگلیسی اداره می‌شد، سپری کرد. تا حدود شانزده سالگی به درس خواندن ادامه داد و در همین سال‌ها بود که زبان فارسی و مبانی زبان عربی را به خوبی فراگرفت. در پانزده سالگی، به خاطر سرودن شعرهای اعتراض‌آمیز علیه معلمان و مدیران مدرسه، از آنجا اخراج شد.

او از همان سال‌های کودکی به شاعری روی آورد و خودش باور داشت که استعداد شعری‌اش پس از خواندن اشعار سعدی و به ویژه این رباعی از او شکوفا شده است:
گر در همه شهر، یک سر نیشتر است       در پای کسی رَوَد که درویش‌تر است
با این همه راستی که میزان دارد             میل از طرفی کند که آن بیشتر است

فرخی بیش از همه از مسعود سعد سلمان، از شاعران کهن، تأثیر پذیرفته بود. او در یزد از طرفداران فعال حزب دموکرات به شمار می‌رفت. در نوروز سال ۱۲۹۷ خورشیدی، برخلاف رسم شاعران شهر که معمولاً در ستایش فرماندار و حکومت شعر می‌سرودند، او شعری اعتراضی در قالب مسمط سرود و در جمع آزادی‌خواهان یزد خواند. به دنبال این کار، حاکم یزد دستور داد دهانش را با نخ و سوزن بدوزند و او را به زندان بیندازند. مردم یزد در تلگرافخانه شهر تحصن کردند و به این اقدام اعتراض نمودند، تا جایی که در مجلس شورای ملی، وزیر کشور مورد بازخواست قرار گرفت؛ اما وزیر کشور به کلی وقوع چنین رویدادی را انکار کرد. دو ماه بعد، فرخی از زندان یزد گریخت.

در پایان سال ۱۲۹۸ قمری، فرخی به تهران رفت و در آنجا مقاله‌ها و شعرهای تند و انقلابی درباره آزادی در روزنامه‌های مختلف منتشر کرد. در زمان جنگ جهانی اول، به عراق سفر کرد و در شهرهایی مانند بغداد و کربلا تحت تعقیب نیروهای انگلیسی قرار گرفت. وقتی می‌خواست به صورت ناشناس از طریق موصل به ایران برگردد، مورد حمله سربازان روسی قرار گرفت. در دوره صدارت وثوق‌الدوله، به دلیل مخالفت با قرارداد ۱۹۱۹، مدت‌ها در زندان شهربانی حبس شد و پس از کودتای سوم اسفند نیز همراه دیگر آزادی‌خواهان، مدتی در باغ سردار اعتماد زندانی گردید.

فرخی در سال ۱۳۰۰ خورشیدی روزنامه‌ای به نام طوفان را در تهران راه اندازی کرد. این روزنامه در طول فعالیتش بیش از پانزده بار توقیف شد و دوباره منتشر گردید. گاهی هم به دلیل زندانی شدن فرخی، چاپ روزنامه متوقف می‌شد. در دوران توقیف طوفان، او با استفاده از مجوز روزنامه‌های دیگری مانند پیکار، قیام، طلیعه، آیینه افکار و ستاره شرق، نوشته‌ها و سروده‌هایش را منتشر می‌کرد.

در سال ۱۳۰۷ خورشیدی، فرخی یزدی از طرف مردم یزد به عنوان نماینده مجلس شورای ملی در دوره هفتم انتخاب شد و همراه محمود رضا طلوع، گروه اقلیت مجلس را تشکیل دادند. از آنجا که دیگر نمایندگان طرفدار دولت رضاشاه بودند، فرخی مرتب مورد توهین و آزار قرار می‌گرفت و حتی یک بار حیدری، نماینده مهاباد، او را کتک زد. پس از این ماجرا، او با این استدلال که حتی در مجلس هم در امان نیست، در همان ساختمان مجلس ساکن شد و پس از چند شب، به طور پنهانی از تهران فرار کرد.

زندان و مرگ فرخی 

او از راه شوروی به آلمان رفت و در آنجا، برای مدتی افکار انقلابی خود را در یک نشریه به نام «پیکار» منتشر می‌کرد که صاحب امتیاز آن یک فرد غیرایرانی بود. در جریان دیداری با عبدالحسین تیمورتاش، فریب قول و وعده‌های او را خورد و از مسیر ترکیه و بغداد به تهران بازگشت. بلافاصله پس از بازگشت، تحت نظر گرفته شد. کمی بعد، به بهانه‌ی بدهی به یک فروشنده کاغذ، اول به زندان ثبت و بعد به زندان شهربانی منتقل شد. در همان زمان، پرونده‌ای علیه او با اتهام «توهین به مقام سلطنت» تشکیل شد. در ابتدا به ۲۷ ماه زندان محکوم شد و پس از تجدید نظر، این حکم به سی ماه افزایش یافت و او را به زندان قصر فرستادند.

به گفته دادستانی که مسئول رسیدگی به کارکنان شهربانی بود، فرخی در بیمارستان زندان با تزریق آمپول هوا توسط دکتر احمدی کشته شد؛ هرچند که بر اساس گواهی رئیس زندان، علت مرگ او مالاریا و نفریت اعلام شده است. محل دفن فرخی نامشخص است، اما به احتمال زیاد در گورستان مسگرآباد، به صورت ناشناس به خاک سپرده شده است.

اشعار فرخی یزدی 

آن هنگام که سر بر راه آزادی نهادم
آن هنگام که سر بر راه آزادی نهادم
از جان گذشتم و دست از هستی شستم، همه برای آزادی
تا شاید بتوانم دامن وصال او را بگیرم
با شتاب می دوم و سر در راه آزادی دارم

گروه‌های واپس‌گرای تندرو، همیشه
به بنیاد آزادی حمله می‌کنند
در میان این طوفان سهمگین، در جنگی هوشمندانه
فرمانروای استبداد با خداوند آزادی در نبرد است

شیخ از این رو بر نابودی آزادی‌خواهان پافشاری می‌کند
چون بقای خود را در نابودی آزادی می‌بیند
اگر دامن محبت را با خون رنگین کنی
می‌توان تو را پیشوای آزادی خواند

فرخی در این جمع، از جان و دل
دل را به استقلال و جان را به آزادی می‌بخشد

گرچه دیوانه‌ام و بیابان جنون خانه‌ی من است،
اما دلی شیداتر از من در سینه دارم.
سرانجام، راز دل و نگاهم آشکار خواهد شد،
آن خاری که از دست تو در پاى من فرورفته است.

شادی از دلم کوچ کرد و در لحظهٔ خداحافظی،
به غم تو گفت: «یا خانه‌ی تو، یا خانه‌ی من است!»
آن پیراهنی که امروز به خون رنگ کردم،
در روز قیامت، گواه ستمکاری‌های تو خواهد بود.

چیزهایی دید که نباید می‌دید،
به خدا سوگند، این چشم بینای من است که مرا می‌کشد.

آن کس که هرگز در برابر گردش زمان سر فرود نیاورد،
با همهٔ بیداد و ستم، همت بلندش ستودنی است.

دل تو تماشاگر است و چشم تو تماشاگر دل،
من در فکر دلم هستم و مردم به تماشای من ایستاده‌اند.

آن که در راه خواسته‌اش هرگز خسته نمی‌شود،
همان پاى پرپینهٔ بیابان‌گرد من است.

چون شب در را بستم و از باده ناب او سرمست شدم
اگر ماه هم به درم می‌کوبید، پاسخی به او نمی‌دادم

آنجا فهمیدی که آن یار از ختا، دشمن جانم بود
هر چند سالیان سال، از روی اشتباه، او را دوست می‌نامیدم

وقتی چشمانم، خانه غریبه‌ها را مانند خانه خود دید
آن‌قدر گریستم که آن خانه را ویران کردم

وقتی شرح دل سوخته پروانه را برای شمع گفتم
آتشی در دلش انداختم و او را به اشک نشاندم

او در خون غوطه‌ور بود و از اندوه نمی‌خوابید
من داستان شیرین را برایش خواندم و خوابش کردم

دلی که از غم، پر از خون بود و عزیزترینِ روزگار
بر آتش ستم تو، آن را کباب کردم

زندگی من، مردن آرام و تدریجی بود
آنچه تنم در سخت‌ترین حالات تحمل کرد، من آن را عمر نامیدم

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول