سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حساب کاربری

تحقیق در مورد زندگی گلچین گیلانی + اشعار

زمان مطالعه2 دقیقه

زندگی گلچین گیلانی
تاریخ انتشار : 19 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : تحقیق
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

گلچین گیلانی، شاعر بلندآوازه، در سال ۱۲۸۹ خورشیدی در شهر رشت به دنیا آمد. نام اصلی او «میرزا احمد» بود. او از همان سال‌های نوجوانی به شعر و ادبیات علاقه‌مند شد و ذوق و استعدادش را در این زمینه نشان داد.

گلچین برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در مدرسه دارالفنون درس خواند. پس از آن، وارد دانشکده حقوق شد و در رشته قضایی فارغ‌التحصیل گردید. او پس از اتمام تحصیلات، به عنوان قاضی مشغول به کار شد.

دکتر

اما بزرگ‌ترین دلبستگی او، همیشه شعر و شاعری بود. او در انجمن‌های ادبی آن زمان حضور فعال داشت و با شاعران بزرگ معاصر خود مانند ملک‌الشعرای بهار و نیما یوشیج دوست و هم‌مباحثه بود. سبک شعر او بیشتر کلاسیک بود و غزل‌های زیبا و پرمعنایی می‌سرود. اشعار او سرشار از عواطف انسانی، میهن‌پرستی و اندیشه‌های بلند بود.

گلچین گیلانی عمری را به قضاوت و شاعری گذراند و در نهایت در سال ۱۳۵۱ در تهران چشم از جهان فروبست. او با اشعار ماندگارش، همواره در یاد و خاطر دوستداران ادب فارسی زنده است.

زندگی گلچین گیلانی

سید مجدالدین میرفخرایی، که با نام گلچین گیلانی شناخته می‌شود، در یازدهم دی‌ماه ۱۲۸۸ در محله سبزه‌میدان رشت به دنیا آمد. او از شاعران سرشناس شعر نو فارسی بود و برخی از سروده‌هایش در کتاب‌های درسی دوره دبستان نیز جای گرفت.

از میان آثار او، شعر «باران» شهرت فراوانی دارد. بخش‌هایی از این شعر در کتاب‌های مخصوص کودکان منتشر شده است.

زندگی نامه گلچین گیلانی

سید مهدی میرفخرایی، پدر گلچین گیلانی، اهل تفرش بود و در دوره‌ای از زندگی خود، فرماندار شهرهای قم و سبزوار شد. او تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خود گذراند و برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفت و دورهٔ دبیرستان را در آنجا به پایان رساند. پس از آن، در رشتهٔ فلسفه و علوم تربیتی مدرک لیسانس گرفت.

سپس به انگلستان رفت و در رشتهٔ پزشکی تحصیل کرد تا اینکه موفق به دریافت مدرک دکترا شد. بعد از اتمام تحصیلات، به ایران بازنگشت و برای همیشه در لندن ساکن شد.

گلچین از جوانی به سرودن شعر علاقه داشت و به تدریج، شعرهایش مورد استقبال قرار گرفت. اولین بار در سال ۱۳۰۷ خورشیدی، اشعار او در مجلهٔ «ارمغان» که زیر نظر وحید دستگردی منتشر می‌شد، چاپ شد. بعدها آثارش در مجله‌های دیگری مانند «روزگار نو»، «فروغ» و «سخن» نیز منتشر شد.

شروع شهرت او با چاپ شعر «باران» در مجلهٔ «سخن» رقم خورد و بسیاری از منتقدان، شعر «پرده پندار» را اوج هنر و خلاقیت او در شاعری می‌دانند.

گلچین گیلانی در ۲۹ آذر ۱۳۵۱ در لندن درگذشت و در قبرستان پاتنی ویل (Putney Vale Cemetery) به خاک سپرده شد.

آثار گلچین گیلانی

این ادیب و پزشک، پنج کتاب شعر با عنوان‌های «برگ»، «مهر و کین»، «نهفته»، «گلی برای تو» و همچنین یک دیوان شعر منتشر کرده است.

اشعار

باران دوباره می‌بارد
با آواز و با قطره‌های فراوان
بر پشت بام خانه می‌خورد
من پشت پنجره تنها ایستاده‌ام
در کوچه‌ها نگاه می‌کنم
رودها را می‌بینم که شادمانه جاری‌اند
دو سه گنجشک پرجنب و جوش
هر لحظه به این سو و آن سو می‌پرند
بر در و پنجره می‌کوبد
مشتی آب و سیلابی کوچک
آسمان دیگر آبی نیست
روز باران، روزی قدیمی را به یادم می‌آورد
روزی زیبا و خوش در جنگل‌های گیلان
وقتی کودکی ده‌ساله بودم
شاد و سبک‌بال، نرم و زودرنج
چابک و تندپا
جنگل پر بود از پرندگان و چرندگان و خزندگان
سرشار از زندگی
آسمان آبی مانند دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
دلم مانند آن روز روشن بود
بوی جنگل تازه و نمناک
مانند شرابی مست‌کننده
بر درختان پرندگان می‌پریدند
هرکجا پرنده‌ای زیبا بود
برکه‌ها آرام و آبی
گل و برگ در همه جا دیده می‌شد
نیلوفرهای درخشان
آفتاب
سنگ‌ها از آب بیرون آمده بودند
و بدنشان از خزه پوشیده بود
قورباغه‌های بسیاری آنجا نشسته بودند
رودخانه همیشه در شور و هیاهو بود
با صدها آواز زیبا
زیر پای درختان
مانند مستان می‌چرخید
چشمه‌ها مانند شیشه‌های آفتاب‌گیر
نرم و پر از جنبش و لرزش
درون آن‌ها سنگ‌ریزه بود
به رنگ‌های سرخ و سبز و زرد و آبی
با پای کودکانه مانند آهو می‌دویدم
از کنار جوی‌ها می‌پریدم
از خانه دور می‌شدم
سنگ‌ریزه پرتاب می‌کردم
تا آب را به لرزه درآورم
برای هر چاه و هر چاله
گیاه قاصدک را می‌شکستم
شاخه‌های بید سیاه را به پایین می‌کشیدم
دستم از تمشک قرمز و سیاه رنگین می‌شد
از پرندگان داستان‌های پنهان می‌شنیدم
از لب باد وزنده
رازهای زندگی را می‌آموختم
هرچه آنجا می‌دیدم
دلنشین و زیبا بود
شاد بودم و آواز می‌خواندم:
“ای روز خوش‌ای روز زیبا
خورشید تابان چنین روی زیبایی به تو داده
وگرنه زشت و بی‌جان بودی
با همه سبزی و زیبایی
بدون مهر تابانش
پاهای چوبی بیش نبودی
ای روز زیبا
اگر دلربایی هست از خورشید است”

کم‌کم و آرام‌آرام ابرها چیره شدند
آسمان تاریک گردید
چهره خورشید درخشان پنهان شد
باران بارید، باران بارید
جنگل از باد می‌گریخت
درختان مانند دریا می‌چرخیدند
دانه‌های گرد باران
همه جا پهن می‌شدند
برق مانند شمشیر تیز
ابرها را می‌درید
تندر دیوانه و غرّان
بر پیکر ابرها می‌کوبید
مرغابی روی برکه
از میان و از کنار با شتاب
بی‌شمار چرخ می‌زد
دست باران موهای نقرهای ما را شانه می‌زد
بادها با فوت خود
آن را پریشان می‌کردند
سبزه زیر درختان
رفته‌رفته به دریا بدل شد
در این دریای خروشان
جنگل وارونه دیده می‌شد
چه زیبا بود جنگل
چه آوازها، چه افسانه‌ها
چه افسانه‌ها، چه آوازها
چه گوارا بود باران
در میان این بارش پرطراوت
رازهای همیشگی و پندهای آسمانی را می‌شنیدم

بشنو از من، کودک من
در نظر فردای تو
زندگی، چه تاریک و چه روشن
زیباست، زیباست، زیباست

گیلان
ای سرزمین سرسبز و زیبا
هرچند هزاران کیلومتر از تو دور باشم
زیر آسمان بلند و آبی تو
دلم از آن بهشت بی‌نظیر جدا نمی‌شود
آیا می‌توان از مادر عزیز دور شد؟
جان رنجورم مانند فرزندی کوچک
به سوی تو برمی‌گردد
آیا می‌توان از آغوش پر محبت دور ماند؟
به سویت می‌شتابم، ای مادر گرامی و خوش‌رو

یک روز به میان جنگل و بیشه رفتم
نور خورشید چنان می‌تابید که گویی از پشت شیشه است
برگ‌های زمردین بر شاخه‌های درختان
به رنگ‌های سبز، زرد و آبی می‌درخشیدند
دارکوب با نوکش آوازی خوش می‌زد
پیچک‌های نازک و رنگارنگ به دور درختان حلقه زده بودند
طاووس با قهقهه‌ای شادمانه می‌خندید
و دور درختان بلند و کهن‌سال می‌گشت
مرغابی‌ها به این سو و آن سو پرواز می‌کردند
نسیم دل‌انگیز نیم‌روز، شادی‌بخش بود
نیلوفرهای آبی بر سطح آب تاب می‌خوردند
و بوی تازه و مطبوعی، حالتی سرخوشانه می‌آفرید

آری، گیلان! ای بهشت سرسبز و رنگارنگ
جنگل‌های تو با پرندگان خوش‌آواز
کوه‌های تو با ابرها و پرتوهای خورشید
تصویری جاودان در دل من حک کرده‌اند

پشت پنجره، باد سردی با شدت می‌وزید و برف سفید، شاخه‌های درختان را آرام آرام پوشانده بود. در کنار آتش، یار زیبارویم، نرم و آرام تار می‌زد. حرکت انگشتان ظریفش چقدر دلنشین و هماهنگ بود! طرح‌های رنگین و زیبا بر روی دیوار می‌افکند.

لیوان‌های خالی از شراب، از مهمانی شب گذشته باقی مانده بودند، اما پر از آواز و ترانه بودند، درست مانند دل من. دستان نرم معشوقه خوش‌قیافه‌ام، گاه بسته می‌شد و گاه باز، و جانم از نوای ماهور و شهناز به لرزه درمی‌آمد.

چشمانم از گرمی خیالات سنگین، سنگین می‌شد و پلک‌ها آرام آرام به خواب شیرین فرومی‌رفتند. با بال‌های موسیقی، روحم به بیرون پرواز می‌کرد، به سوی بهشتی پاک و هماهنگ. ای زمین، با تو خداحافظی می‌کنم! ای زمین، با تو خداحافظی می‌کنم!

به سوی زیبایی‌ای تازه، به سوی پرتوهای ناب، دور از فریب‌های زندگی، دور از رنج پستی و روزهای تاریک، دور از کشمکش و دیوانگی، دور از بی‌خانمانی و خانه‌سوزی. اینجا آرزوی پاک و قلب کودکانه آشیانه دارد. اینجا آرزوی خون و نیروی جوانی زندگی می‌بخشد.

دور از مقایسه‌ی شیطان و یزدان، دور از آزادی و دیوارهای زندان، دور از دردهای پنهان. دور؟ گفتم دور؟ گفتم به سوی خوشبختی پریده‌ام؟ چشمانم را باز کردم، آه! دیدم: یارم رفته، تارش رفته، آن همه آهنگ زیبا از صفحه‌ی خیال رفته است.

پشت پنجره، دوباره برف سفید، شاخه‌ها را می‌پوشاند و باد سرمست، بر در و دیوار می‌کوبید. در رگ‌هایم، نبض حسرت می‌تپید.

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول