سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حساب کاربری

معنی درس هشتم فارسی یازدهم در کوی عاشقان + آرایه های ادبی

زمان مطالعه3 دقیقه

تاریخ انتشار : 21 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : حل تمرینات درسی
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

در محله عاشقان

توضیح درس:
این درس درباره ویژگی‌های افرادی است که به خدا عشق می‌ورزند. در اینجا به برخی از نشانه‌های این عاشقان واقعی اشاره می‌شود:

دکتر

– این افراد همیشه به یاد خدا هستند و ذکر او بر زبانشان جاری است.
– دل‌هایشان از هر چیزی جز خدا خالی است و تنها به او وابسته‌اند.
– از چیزی نمی‌ترسند و به هیچ چیزی جز خدا امید ندارند.
– چون تنها خدا را می‌بینند، از هیچ چیز دیگری نمی‌هراسند.
– آن‌ها به قدری به خدا نزدیک شده‌اند که گویی او را با چشمان خود می‌بینند.
– حرکات و سکنات آن‌ها همگی برای خداست و در تمام کارهایشان تنها او را در نظر می‌گیرند.

**آرایه‌های ادبی به کار رفته:**

– **تشبیه:** مانند مقایسه عاشقان به کسی که گمشده‌اش را پیدا کرده.
– **تضاد:** استفاده از کلمات متضاد برای تأثیرگذاری بیشتر.
– **تکرار:** تکرار برخی کلمات برای تأکید بر معنا.
– **جناس:** به کار بردن کلمات هم‌آوا با معانی متفاوت.

معنی درس هشتم فارسی یازدهم در کوی عاشقان + آرایه های ادبی

**عنوان درس: درس هشتم: در کوی عاشقان**
**موضوع: درک معنای واژه‌ها و مفهوم شعر**

در این بخش، به بررسی معنای واژه‌های مهم و درک مفهوم کلی شعر می‌پردازیم. هدف این است که با واژگان کلیدی و پیام اصلی شعر به شکلی ساده و روشن آشنا شویم. هر کلمه نقش مهمی در انتقال احساسات و معنای شعر دارد. با هم نگاهی به این کلمات و معانی آن‌ها می‌اندازیم تا بتوانیم بهتر با محتوای شعر ارتباط برقرار کنیم.

معنی صفحه ۶۷ و ۶۸ و ۶۹ و ۷۰ و ۷۱ فارسی یازدهم

انتخاب سریع صفحه:
معنی صفحات ۶۷ تا ۷۱ فارسی یازدهم
صفحه ۶۸ فارسی یازدهم
صفحه ۶۹ فارسی یازدهم
صفحه ۷۰ فارسی یازدهم
صفحه ۷۱ فارسی یازدهم

🔹 محمّد، که به جلال‌الدّین معروف بود و مردم او را با نام‌های «مولانا» یا «مولوی» می‌شناسند، در آغاز قرن هفتم در شهر بلخ چشم به جهان گشود. دلیل اینکه به او «رومی» یا «مولانای روم» می‌گفتند، این بود که سال‌های طولانی در شهر قونیه زندگی کرد. با این حال، جلال‌الدّین همیشه خود را یکی از مردم خراسان می‌دانست و به همشهریان خود علاقه‌ی زیادی داشت و یاد آنان همیشه باعث بی‌قراری او می‌شد. پدر جلال‌الدّین، محمّدبن‌حسین خطیبی، که به «بهاءالدّین ولد» شهرت داشت، از دانشمندان بزرگ زمان خود به شمار می‌رفت. به دلیل ترس از حمله‌های بیرحمانه و کشتار لشکر مغول و همچنین ناراحتی از خوارزمشاه، ناچار شد از بلخ کوچ کند. در آن زمان، جلال‌الدّین تنها پنج یا شش سال داشت که خانواده‌اش از شهر بلخ و بستگانشان خداحافظی کردند و برای انجام سفر حج، راهی سفر شدند. وقتی به نیشابور رسیدند، با شیخ فریدالدّین عطّار دیدار کردند. شیخ عطّار کتاب «اسرارنامه» را به جلال‌الدّین که در آن زمان کودکی بیش نبود، هدیه داد و به پدرش بهاءالدّین گفت: «به زودی این پسر تو آتشی در دل عاشقان و جویندگان عالم خواهد افروخت.»

🔹 وقتی بهاء ولد اعمال و آیین‌های حج را به پایان رساند، در راه بازگشت به سمت شام حرکت کرد و مدتی در آن مناطق زندگی کرد. شهرت پرهیزگاری، دانش و تأثیرگذاری بهاء ولد همه جا پیچید تا اینکه پادشاه سلجوقی روم، علاءالدّین کیقباد، از مقام و منزلت او آگاه شد و مشتاق دیدار وی گردید. بهاء ولد به درخواست او به قونیه رفت و به آن پادشاه پیوست. او به این دلیل این منطقه را برای زندگی انتخاب کرد که سرزمین روم از حمله و غارت سپاه مغول در امان بود و پادشاهی آگاه و دانش‌دوست داشت و محیطی آرام و آزاد برای زندگی فراهم بود. مردم آن سرزمین نیز علاقه‌ی زیادی به او پیدا کردند و سلطان نیز به‌شدت او را احترام و گرامی می‌داشت.

🔹 جلال‌الدّین در سن هجده سالگی به دستور پدر با «گوهر خاتون» اهل سمرقند ازدواج کرد. پس از وفات بهاءالدّین، جلال‌الدّین محمّد به اصرار مریدان و شاگردان پدرش، مسئولیت برگزاری جلسات درس و سخنرانی را بر عهده گرفت. او در آن زمان بیست و چهار سال داشت. پس از این اتفاق، جلال‌الدّین مدتی در شهر حلب به یادگیری علوم مختلف پرداخت و سپس عازم دمشق شد…

صفحه ۶۸ فارسی یازدهم

جلال‌الدین مدتی در شهرهای حلب و شام زندگی کرد که در مجموع این اقامت هفت سال طول کشید. سپس به قونیه بازگشت و مانند پدرش، هر روز در مدرسه به آموزش علوم دینی و راهنمایی مردم مشغول شد و دانشجویان علوم دینی در کلاس‌هایش حاضر می‌شدند. در این دوران، جلال‌الدین روزها را به تدریس می‌گذراند و شاگردان و پیروان بسیاری از محضر او استفاده می‌بردند و همه مردم زمانه به پرهیزگاری و پارسایی او معتقد بودند. ناگهان خورشید عشق و آفتاب حقیقت در برابر او ظاهر شد؛ این شخص، شمس‌الدین تبریزی بود. شمس اهل تبریز بود و خانواده‌اش نیز تبریزی بودند. او برای کسب دانش و معرفت، بسیار سفر کرد و از بسیاری از بزرگان بهره برد. به خاطر سفرهای زیاد و البته جست‌وجو و پرواز در جهان معنویت، او را “شمس پرنده” می‌نامیدند.

شمس‌الدین در روز ۲۶ جمادی‌الثانی سال ۲۴۶ هجری قمری به قونیه وارد شد. شمس، یک عارف کامل و مرد حق بود و مولانا جلال‌الدین که همواره در جست‌جوی مردان خدا بود، وقتی او را دید، نشانه‌هایی از لطف خداوند در او یافت و فهمید که او همان راهنمای معنوی است که سال‌ها در جست‌جویش بود. به همین دلیل، به سوی شمس روی آورد و با او به گفت‌وگو و خلوت نشست و ارتباط خود را با همه مردم، چه آشنا و چه غریبه، قطع کرد و تدریس و موعظه را رها کرد. مولانا جلال‌الدین با وجود همه علم و استادی‌اش، که در آن زمان حدود سی و هشت سال داشت، در برابر شمس زانو زد و شاگردی کرد. این خلوت عارفانه حدود چهل روز به طول انجامید.

مولانا آن‌چنان در دانش و معرفت شمس غرق شد که پیروان خود را فراموش کرد. مردم قونیه، علما و پارسایان نیز مانند شاگردانش از تغییر رفتار مولانا عصبانی شدند و او را سرزنش کردند. دشمنی آنان نسبت به شمس هر روز بیشتر می‌شد. مولانا جلال‌الدین در این میان، با بی‌توجهی به سرزنش و جنجال مردم، خود را با سرودن غزل‌های پرشور و عاشقانه سرگرم می‌کرد.

با افزایش خشم و نفرت مردم، شمس مجبور شد قونیه را ترک کند. مولانا برای یافتن شمس به تکاپو افتاد و سرانجام فهمید که او به دمشق رفته است. مولانا چندین نامه و پیغام فرستاد و غزل سرود و به نزد شمس فرستاد. یاران مولانا نیز که پژمردگی و اندوه او را در نبود شمس دیده بودند، از رفتار خود پشیمان شدند و…

صفحه ۶۹ فارسی یازدهم

آنان پشیمان شدند و به سوی مولانا بازگشتند. مولانا نیز پوزش آنان را پذیرفت و پسرش، سلطان ولد، را با شعری که در ادامه می‌آید، به جستجوی شمس به سوی دمشق فرستاد.

**شعر:**
(در این قسمت شعر اصلی بدون هیچ تغییر و دستخوردگی عیناً قرار می‌گیرد)

بروید ای حریفان، بکِشید یار ما را به من آورید آخِر، صنمِ گریزپا را

ای دوستان و همراهان، بروید و آن یاری که از ما می‌گریزد (شمس تبریزی) را به نزد ما آورید.

**واژه‌شناسی:**
حریفان: دوستان، همنشینان، یاران
صنم: معشوق، آن که زیباست
گریزپا: کسی که می‌گریزد
بیت: یک بند شعر

**زیبایی‌های ادبی:**
صنم: کنایه از معشوق (شمس تبریزی)
ما و را: آوای نزدیک به هم

به ترانه های شیرین، به بهانه های زرّین بکِشید سوی خانه، مَهِ خوب خوش‌لقا را

بروید و آن یار زیبا و خوش‌سیما را با حرف‌های دلنشین و آوازهای دلانگیز، به خانه بازگردانید.

**قلمرو زبانی:**
– شیرین: دلپذیر و خوشایند
– زرّین: مانند طلا، باارزش
– مَه: کوتاه‌شدهٔ ماه
– خوب: زیبا
– خوش لقا: خوش‌قیافه و زیبارو
– بیت: یک جمله کامل

**قلمرو ادبی:**
– ترانه‌های شیرین – بهانه‌های زرّین: حس‌آمیزی
– مَه: اشاره‌ای استعاره‌گونه به یار (شمس تبریزی)
– واج‌آرایی با صدای »ِِ-«

اگر او به وعده گوید که دَمی دگر بیایم همه وعده مکر باشد، بفریبد او شما را

اگر شمس تبریزی به شما قول دهد که به زودی بازخواهد گشت، بدانید که وعده‌های او دروغ است و قصد فریب شما را دارد.

**توضیح کلمات:**
او: منظور معشوق، یعنی شمس تبریزی
لحظه‌ای دیگر: به زمان بسیار نزدیک اشاره دارد
مکر: به معنای حیله و فریب است
بیت: یک واحد شعری شامل چند جمله
مکر: در اینجا نقش اصلی جمله را دارد

**زیبایی‌های ادبی:**
تکرار صدای «د» در متن
همنشینی کلمات هم‌معنا مانند مکر و فریب
تکرار کلماتی مانند وعده و او برای تأکید

🔹 این پیام‌ها و نامه‌ها در نهایت بر دل شمس اثر گذاشت. او درخواست مولانا را پذیرفت و بار دیگر به قونیه بازگشت. با بازگشت شمس، دیدارهای پیاپی مولانا با او از سر گرفته شد و این بار هم باعث دگرگونی حال و هوای مولانا گردید. بار دیگر، مریدان و شاگردان از تعطیلی جلسات درس خشمگین شدند و مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند.

وقتی یاران مولانا به آزار و اذیت شمس پرداختند، او ناچار شد قونیه را ترک کند و تصمیم گرفت دیگر به این شهر پرشور و هیاهو بازنگردد. شمس به جایی رفت که کسی از او خبری نداشته باشد. از آن زمان به بعد، سرنوشت شمس و اتفاقی که برای او افتاد به طور دقیق مشخص نیست.

**توضیح کلمات:**
انقلاب: دگرگونی و تغییر
احوال: حالت‌ها و وضعیت‌ها
به خشم آمدند: عصبانی شدند
پُرغوغا: پرسر و صدا و شلوغ

**زیبایی‌های ادبی:**
“به آزار برخاستن” کنایه از آزار رساندن است
“دل برکندن” کنایه از قطع وابستگی و ترک کردن است

🔹 پس از ناپدید شدن شمس، شاگردان به مولانا خبر دادند که شمس کشته شده است، اما دل مولانا این خبر را باور نمی‌کرد. او پس از جستجوی بسیار، بی‌قرار و پریشان حال شد. شب و روز از شدت بی‌قراری، ناآرام بود و شعر می‌سرود. پس از جستجوی فراوان، مولانا دریافت که به نظر می‌رسد شمس در دمشق باشد. آزار و تکذیب مخالفان باعث شد که او نیز برای یافتن یار همدل خود، به دمشق سفر کند.

مولانا در دمشق، پیوسته با ناله و زاری و بی‌قراری، شمس را در همه محله‌ها جستجو می‌کرد اما او را نمی‌یافت. وقتی مولانا از یافتن شمس ناامید شد، ناچار با اصرار همراهان به قونیه بازگشت و آموزش و راهنمایی جویندگان معرفت خدا را از سر گرفت. در واقع از این دوره (سال ۲۴۶ ه.ق) تا زمان درگذشتش (سال ۲۶۶ ه.ق)، مولانا با کمک یاران نزدیک خود، اول صلاح‌الدین زرکوب و سپس حسام‌الدین حسن چلبی، به گسترش معارف الهی مشغول بود. بهترین یادگار روزهای همدمی…

صفحه ۷۰ فارسی یازدهم

مولانا در کنار دوستان نزدیکش، به ویژه حسام الدّین، کار سرودن کتاب ارزشمند مثنوی را آغاز کرد. این کتاب یکی از برترین نوشته‌های ادبیات فارسی و اثری ماندگار به شمار می‌رود. در این زمینه گفته می‌شود که حسام الدّین از مولانا خواست تا کتابی به سبک «الهی‌نامه»ی سنایی یا «منطق‌الطیر» عطّار بسراید. مولانا بی‌درنگ از لابه‌لای عمامه‌اش کاغذی درآورد که شامل هجده بیت اول مثنوی بود و آن را به حسام‌الدّین داد.

از آن زمان به بعد، مولانا پیوسته و بی‌وقفه، روز و شب، به سرودن مثنوی مشغول شد. شب‌ها حسام‌الدّین نزد او می‌نشست و مولانا شعر می‌گفت و او می‌نوشت. سپس حسام‌الدّین آنچه را نوشته بود، برای مولانا می‌خواند. گاهی این گفت‌وگو و نوشتن تا صبح ادامه پیدا می‌کرد. به نظر می‌رسد مولانا تا پایان عمرش به سرودن مثنوی ادامه داد و در این راه، چلبی و دیگران نوشته‌هایش را ثبت می‌کردند.

مولانا چهره‌ای رنگ‌پریده و بدنی لاغر داشت، اما چشمانی بسیار گیرا و جذاب. از نظر اخلاقی، مورد ستایش اهل معرفت بود و در زمان خود سرآمد به شمار می‌رفت. او خود را کاملاً به دنیای عشق، صفای دل، صلح‌طلبی، کمال و نیکی محض سپرده بود و در زندگی همواره خواهان آشتی و تفاهم بود. این روحیهٔ صلح‌جویانه و یگانگی با عشق و حقیقت، به او بردباری و شکیبایی بزرگی بخشیده بود؛ آن‌چنان که هرگز با سخنان تند به بدگویی دشمنان پاسخ نمی‌داد و با نرمی و خوش‌اخلاقی، آنان را به راه درست هدایت می‌کرد.

در میان شاعران و عارفان هم‌عصر مولانا، سعدی و فخرالدین عراقی نیز حضور داشتند که ظاهراً هر دو با او دیدار کرده‌اند. غزل زیر از مولانا، سعدی را شیفتهٔ خود ساخت:

هر نفس آوازِ عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم، عَزمِ تماشا که راست؟

صدای نوای عشق از هر سو به گوش می‌رسد.
ما قصد داریم به سوی جهان بالا و والا پرواز کنیم.
چه کسی می‌خواهد همراهمان شود و این سفر را ببیند؟

ما به فلک بوده ایم، یار مَلَک بوده ایم باز همانجا رویم، جمله که آن شهر ماست

در آغاز، ما در جهانی برتر، همنشین فرشتگان بودیم. همگی ما بار دیگر قصد بازگردان به آن جایگاه را داریم؛ زیرا سرزمین راستین ما همانجاست.

گویند در شب پایانی که بیماری مولانا شدت یافته بود، نزدیکان و وابستگان، بسیار پریشان و بی‌قرار بودند و سلطان ولد، پسر مولانا، هر لحظه با شتاب به کنار بستر پدر می‌آمد و دوباره از اتاق خارج می‌شد. مولانا در آن حال، واپسین غزل زندگی خود را چنین سرود:

صفحه ۷۱ فارسی یازدهم

رو، سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک منِ خرابِ شبگرد مبتلا کن …

برو به خواب و مرا تنها بگذار؛ مرا که عاشقی بی‌قرارم و شبروی رندی هستم، رها کن…
قلمرو زبانی:
رو: برو
بنه: بگذار، رها کن
بالین: بستر
شبگرد: کسی که شب‌ها می‌گردد
مبتلا: درگیر، اسیر
بیت: یک بند شعری

قلمرو ادبی:
سر به بالین نهادن: کنایه از خوابیدن
خراب: دارای دو معنا؛ یکی ویران و دیگری مست
شبگرد: اشاره به فردی رند و بی‌پروا
سر و بالین: دو واژه مرتبط با هم
واج‌آرایی: تکرار صداهای هماهنگ برای ایجاد موسیقی در شعر

دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن

در درونم عشقی ریشه دوانده که درمانی برایش نیست، مگر مرگ. پس چطور می‌توانم از تو انتظار داشته باشم که این درد بی‌درمان را درمان کنی؟

**قلمرو ادبی:**
– **درد:** اشاره‌ای است به عشق.
– **واج‌آرایی:** تکرار صدای «د» در واژه‌ها.
– **درد و دوا:** این دو واژه با هم تضاد و تناسب دارند و تکرار شده‌اند.
– **دوا نبودن:** به معنای درمان‌ناپذیر بودن است.

در خواب دوش، پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن …

دیشب در خواب، یک راهنمای دانا را دیدم که با حرکت دست به من نشان داد پیش او بروم.

در نهایت، در روز یکشنبه، پنجم ماه جمادی‌الثانی سال ۲۶۶ قمری، همزمان با غروب آفتاب، عمر پربرکت مولانا نیز به پایان رسید و از این دنیا به جهان باقی کوچید. همه مردم شهر قونیه، چه کوچک و چه بزرگ، در مراسم تشییع و به خاک‌سپاری او حاضر شدند. همه با غم و اندوه فراوان، برای او گریستند و بر پیکرش نماز خواندند.

این ابیات، بخشی از غزلی است که گویی، مولانا در سوگ خود و برای تسلی دادن دوستانش سروده است:

به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد گمان مبر، که مرا درد این جهان باشد

هنگامی که پس از مرگ، تابوت مرا تشییع می‌کنند، اینگونه فکر نکن که من به زندگی در این دنیا وابسته بودم و از رفتن از آن غمگین هستم.

**توضیح ادبی:**
– روان بودن تابوت: اشاره به پایان زندگی و مرگ دارد.
– درد این جهان داشتن: به معنای اندوهگین بودن است.
– مرگ و تابوت: با یکدیگر ارتباط معنایی دارند.
– تابوت: نمادی از پیکر و جنازه است.

برای من مگریّ و، مگو دریغ! دریغ! به دام دیو درافتی، دریغ آن باشد

در روز وداع، برای من اشک نریز و نگو چه افسوس که او رفت!
حقیقت این است که باید بر کسی تاسف خورد که در چنگال تمایلات نفسانی اسیر شده است.

**قلمرو زبانی:**
مگری: اشک نریز و گریه نکن
دریغ: افسوس و حسرت
این بیت از چهار جمله تشکیل شده است.
کلمه «دریغ» اول نقش مفعولی دارد.
«دریغ» دوم برای تاکید تکرار شده است.
و «دریغ» سوم نقش مسند را ایفا می‌کند.

**قلمرو ادبی:**
واژه‌های «دام» و «دیو» از صنعت مراعات النظیر هستند.
کلمه «دریغ» با تکرار خود، یک آرایه ادبی ساخته است.
«دیو» نمادی است از هوس و تمایلات درونی.
آوای «د» در این بیت به صورت موزون تکرار شده است.
عبارت «به دام افتادن» کنایه از گرفتار شدن در بند چیزی است.

کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟ چرا به دانه انسانت این گُمان باشد؟

اگر یک دانه را در خاک بکاری، بدون شک سبز می‌شود و بزرگ می‌گردد. پس چرا باور نمی‌کنی که زندگی انسان پس از مرگ نیز دوباره آغاز می‌شود و به رشد و شکوفایی می‌رسد؟

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول