ضربالمثل “حرف مرد یکی است” درباره اهمیت پایبندی به قول و وعدههایمان صحبت میکند. وقتی فردی قولی میدهد یا حرفی میزند، باید به آن عمل کند و قول خود را نشکند. این مثل نشان میدهد که افراد باایمان و بااخلاق، حرفشان مطابق عملشان است و میان گفتار و رفتارشان تفاوتی وجود ندارد.
این عبارت معمولاً زمانی به کار میرود که شخصی بخواهد بر تعهد خود تأکید کند و اطمینان دهد که به گفتههایش پایبند خواهد ماند. در واقع، این ضربالمثل احترام به اعتماد دیگران و ارزش راستگاری و صداقت در روابط انسانی را یادآور میشود.

در ادامه به بررسی معنای اصلی و داستان پشت ضربالمثل معروف ایرانی «حرف مرد یکی است» میپردازیم. امیدواریم این مطلب برای شما مفید باشد.
این ضربالمثل زمانی به کار میرود که کسی قول یا تعهدی میدهد و بر پایهی حرفش میایستد. منظور این است که یک فرد باایمان و بااصالت، وقتی حرفی میزند، دیگر آن را تغییر نمیدهد و به قول خود عمل میکند. حرف او مانند سند است و پشت آن میایستد.
این عبارت معمولاً برای توصیف افراد قابل اعتماد، راستگو و پایبند به وعدههایشان استفاده میشود و احترام زیادی برای شخصیتی که به حرفش پایبند است، قائل میشود.
ضرب المثل حرف مرد یکی است یعنی چه؟
اگر کسی بگوید “حرف مرد یکی است”، یعنی اگر قرار باشد جانش را هم از دست بدهد، زیر قولش نمیزند و به وعدهاش عمل میکند.
معمولاً این ضربالمثل را افرادی به کار میبرند که میخواهند به طرف مقابل اطمینان بدهند که آدم بدقولی نیستند و اگر قولی بدهند، حتماً به آن پایبند خواهند بود.
در نگاه اول، ممکن است فکر کنیم کلمه “مرد” در این ضربالمثل به جنس مذکر اشاره دارد، اما در واقع منظور هر فردی است که در حرفهایش استواری و قاطعیت دارد و خوش قول است. پس این جمله به این معنی نیست که فقط مردها قابل اعتمادند و حرف زنان چندگانه است!
البته این ضربالمثل گاهی کاربرد دیگری هم دارد: بعضی افراد لجباز که نظرات اشتباهی دارند و به خاطر غرورشان حاضر نیستند از حرف اشتباه خود عقبنشینی کنند، از این جمله استفاده میکنند و میگویند: “من از حرفم برنمیگردم! حرف مرد یکی است!”
در این حالت، این جمله حس خوبی به مخاطب نمیدهد، چون نشان میدهد که فرد اهل منطق و فکر کردن نیست و تعصب بیجایش باعث شده چشم و گوشش را بر روی واقعیتها ببند. چنین افرادی حاضرند در چاه بیفتند، اما از راه اشتباه خود برنگردند.
داستان کوتاه ملانصر الدین و جشن چهل سالگی
در روزگاران قدیم، مردم جشن تولد به شکلی که امروز مرسوم است نمیگرفتند، اما سن چهل سالگی برایشان بسیار ارزشمند بود. آنها معتقد بودند انسان در این سن به بلوغ فکری و پختگی کامل میرسد. به همین خاطر، چهلسالگی را جشن میگرفتند. ملا نصرالدین نیز بیصبرانه منتظر بود تا چهل ساله شود و در میان مردم از احترام و جایگاه بالاتری برخوردار گردد.
وقتی ملا نصرالدین finalmente به چهل سالگی رسید، جشن بزرگی برگزار کرد. از آن به بعد، مردم به او احترام زیادی میگذاشتند. او حلقههای سخنرانی تشکیل میداد و مطالب مفید و پندآموز بیان میکرد. به این ترتیب، در میان دوستان و آشنایان بسیار محبوب و مورد توجه قرار گرفت.
چندین سال به همین خوبی گذشت. اما برخی از شهرت و مقبولیت ملا حسادت کردند و در صدد برآمدند تا اعتبار او را نزد مردم خدشهدار کنند. رئیس این گروه حسود به همراهانش گفت: «با اینکه پنج شش سال از جشن چهلسالگی ملا گذشته، او هنوز خود را چهلساله میداند! باید به مردم بگوییم که او دارد پیر میشود تا از چشمشان بیفتد.»
روز بعد، هنگامی که ملا در جمع مردم سخنرانی میکرد، پس از پایان صحبتهایش، همان مرد حسود به همراه دوستانش جلو آمد و گفت: «ملا! چرا دروغ میگویی؟ مگر نه این که سالهاست چهلسالگیات تمام شده؟ داری پیر میشوی! جشن تولدت را گرفتی و تمام شد. دیگر وقت مردم را نگیر!»
ملا نصرالدین با قاطعیت پاسخ داد: «حتی اگر ده سال دیگر هم از من بپرسی چند سال دارم، باز هم میگویم چهلسالهام! به خاطر داشته باش: حرف مرد یکی است!»
حاضران از این پاسخ طنزآمیز ملا خندیدند و از شوخطبعی او لذت بردند.
توجه: این داستانها و حکایات افسانهگونه است! همانطور که از اسمش پیداست داستانی بیش نیست. شخصیتها واقعی نیستند. تنها جهت بیان معنای ضربالمثل این داستان را حکایت کردهاند. شاید در واقع چنین شخصیتی وجود داشته باشد و شاید هم از قوه تخیل نویسنده الهام گرفته شده باشد. 😉
اختصاصی-آدینوشاپ













