این ضربالمثل قدیمی داستان جالبی پشت خود دارد. معمولاً وقتی از آن استفاده میکنیم که بخواهیم اشاره کنیم کسی نه تنها یک مشکل یا نقص کوچک ندارد، بلکه مشکلش بسیار بزرگ و اساسی است.
در گذشته مردم فکر میکردند که خرها (که نماد کمهوشی هستند) اگر کر هم باشند، دیگر هیچ امیدی به فهمیدن چیزی نیست. اما این مثل میگوید: “این خر ما، آنقدر کر بود که حتی دم هم نداشت!” یعنی مشکل فقط کر بودن نبود، بلکه یک مشکل بزرگتر و واضحتر هم داشت.
امروزه از این ضربالمثل در موقعیتهایی استفاده میکنیم که کسی کاری را بسیار بد و ناشیانه انجام داده یا درکی از یک موضوع ندارد و ما میخواهیم بگوییم که مشکل او سطحی و ساده نیست، بلکه ریشهای و جدی است. در واقع، این جمله به ما یادآوری میکند که گاهی اوقات یک نقص، آنقدر بزرگ است که دیگر جایی برای هیچ توضیح یا بهانهای باقی نمیگذارد.

در این نوشته، با مفهوم، پیشینه و معنای اصلی این ضربالمثل کهن ایرانی آشنا خواهید شد. در ادامه با ما همراه باشید.
معنی خر ما از کرگی دم نداشت چیست؟
۱- انگار از اولِ کار هم شانس نیاوردیم و درگیر مشکلات دیگران شدیم!
۲- وقتی کسی ناچار شود به خاطر شرایط، از حق خود صرفنظر کند، این ضربالمثل را به کار میبرد. یعنی مجبورم سکوت کنم تا موضوع تمام شود.
۳- اگر کسی در دادگاه قضاوت ناعادلانه ببیند و به او ستم شود و نتواند از خود دفاع کند، این مثل را بیان میکند.
۴- مثلاً فردی به کسی پول قرض داده و طرف مقابل دروغ میگوید که اصلاً قرضی در کار نبوده. وقتی نزد قاضی میروند و قرضدهنده هیچ مدرک یا شاهدى ندارد تا حقش را بگیرد، میگوید: انگار خر ما از اول هم دُم نداشت! هر چه دست میزنیم، به جای طلا، خاک میشود!
۵- گاهی این ضربالمثل زمانی گفته میشود که شخصی به دیگران بسیار محبت کرده، اما آنها ناسپاسی کردهاند. یعنی کسی که بارها به دیگران نیکی نموده، ولی هر بار از محبتش سوءاستفاده شده، این جمله را به کار میبرد.
۶- یعنی ما بدشانس هستیم و دستمان برای نگهداری نعمتها بیبرکت است!
ریشه و داستان ضرب المثل
مردی از یک محله رد میشد. دید خرّی در گِل گیر کرده و صاحبش از بیرون کشیدنش ناامید شده است. مرد برای کمک، دم خر را گرفت و با تمام نیرو کشید. ناگهان دم خر کنده شد و از جا درآمد.
صاحب خر فریاد کشید: “غرامت بده!” مرد برای فرار به یک کوچه دوید، اما کوچه بنبست بود. پس خودش را به داخل یک خانه انداخت. در آن خانه زنی باردار کنار حوض نشسته بود و مشغول شستن چیزی بود. از سر و صدا و هیاهو ترسید و بچهاش سقط شد.
صاحب خانه هم به صاحب خر پیوست. مرد فراری به پشت بام خانه رفت. راه فراری ندید، پس از پشت بام به کوچهای پرید. در آن کوچه پزشکی زندگی میکرد و جوانی، پدر بیمارش را در سایهی دیوار خوابانده بود تا نوبت پزشک برسد. مرد دقیقاً روی آن پیرمرد بیمار افتاد و او درجا جان داد.
پسر جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد دویدند. مرد در حال فرار، در ابتدای کوچه با یک فرد یهودی برخورد کرد و او را به زمین زد. تکّه چوبی به چشم یهودی رفت و او را نابینا کرد. او هم با حالی نزار و دردناک به تعقیبکنندگان پیوست.
مرد خسته و درمانده، خودش را به خانه قاضی رساند و پناه خواست. قاضی در آن زمان با زنی که شکایتی داشت، تنها بود. وقتی راز قاضی فاش شد، او برای جلوگیری از رسوایی، تصمیم گرفت از مرد طرفداری کند. وقتی داستان مرد را شنید، همه شاکیان را به داخل اتاق خواست.
اول از یهودی پرسید. یهودی گفت: “این مرد مسلمان یک چشم مرا کور کرده. من قصاص میخواهم.” قاضی گفت: “دیه مسلمان برای یهودی نصف است. پس باید چشم دیگرت را هم کور کند تا بتوان یک چشم از او گرفت!”
یهودی وقتی دید به نفعش نیست، شکایتش را پس گرفت و به پرداخت پنجاه دینار جریمه رضایت داد. بعد نوبت به جوانی رسید که پدرش مرده بود. گفت: “این مرد از پشت بام روی پدر بیمار من افتاد و او را کشت. من قصاص میخواهم.” قاضی گفت: “پدرت بیمار بود و ارزش جان یک بیمار نصف یک انسان سالم است. حکم عادلانه این است که پدر این مرد را زیر همان دیوار بخوابانی و تو از بالا روی او بیفتی تا نصف جانش را بگیری!”
جوان ترجیح داد از شکایتش بگذرد، اما به خاطر شکایت بیجا، سی دینار جریمه شد. نوبت به شوهر زنی رسید که از ترس بچهاش را از دست داده بود. گفت: “قصاص وقتی درست است که راه جبرانی نباشد. حالا میتوان این مرد را به عقد همسرم درآورد تا بچه از دست رفته جبران شود. تو هم برای طلاق آماده باش!”
شوهر زن فریاد میزد و با قاضی بحث میکرد که ناگهان صاحب خر از جا بلند شد و به سمت در دوید. قاضی فریاد زد: “ایست! نوبت تو است!” صاحب خر در حال دویدن فریاد زد: “من هیچ شکایتی ندارم. میروم مردانی را بیاورم که شهادت بدهند خر ما از اول هم دم نداشت!…”













