سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حساب کاربری

معنی ضرب المثل ” شریک دزد و رفیق قافله “

زمان مطالعه1 دقیقه

شریک دزد و رفیق قافله
تاریخ انتشار : 28 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : معنی ضرب المثل
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

رفیق ناباب و همراه نادرست

این ضرب‌المثل در مورد کسی به کار می‌رود که در ظاهر دوست و همراه است، اما در عمل باعث زیان و مشکل می‌شود. همان‌طور که یک هم‌سفر باید امین و قابل اعتماد باشد، یک دوست یا شریک نیز باید در مواقع سخت، پشتیبان و یاور باشد.

دکتر

اگر کسی خود را همراه و دوست شما نشان دهد، اما در عمل مانند یک دزد، باعث زیان یا ایجاد مانع برای شما شود، مصداق کامل این ضرب‌المثل است. چنین افرادی نه تنها کمک‌کننده نیستند، بلکه مانند بار اضافی و مشکل‌ساز در مسیر زندگی ظاهر می‌شوند.

شریک دزد و رفیق قافله

در این نوشته، می‌خواهیم معنی، پیشینه و مفهوم اصلی این ضرب‌المثل کهن ایرانی را بررسی کنیم. در ادامه با ما همراه باشید.

معنی شریک دزد و رفیق قافله چیست؟

۱. این ضرب‌المثل به کسی اشاره دارد که با هر دو گروه مخالف و موافق، رابطه دوستانه برقرار می‌کند تا از هر دو طرف به نفع خودش استفاده کند. چنین فردی با ظاهرسازی و ریاکاری سعی می‌کند موقعیت خود را حفظ کند و از هر جمعی سودی ببرد.

۲. همچنین این مثل برای توصیف دشمنی به کار می‌رود که در لباس دوست ظاهر می‌شود. او خود را مهربان و دلسوز نشان می‌دهد، اما در باطن قصد فریب و آسیب رساندن دارد.

داستان (ریشه) ضرب المثل

یک گروه بازرگان قصد داشتند کالاهای بسیار ارزشمندی را به شهری دیگر ببرند و بفروشند. آنها مطمئن بودند که با این سفر، سود زیادی به دست خواهند آورد، اما در عین حال می‌دانستند که در مسیر، راهزنان زیادی هستند که قطعاً به کاروان آنها حمله کرده و تمام دارایی‌های گرانبهایشان را به یغما خواهند برد. به همین خاطر، از قبل برنامه‌ریزی کردند تا از شر راهزنان در امان بمانند.
روز حرکت فرارسید. کاروان بازرگانان به راه افتاد. ساعت‌ها در مسیر بودند تا اینکه شب شد. آنها طبق نقشه‌شان گفتند: «ما اینجا در میان کوه‌ها استراحت می‌کنیم. راهزنان هم مطمئناً مثل همیشه، شب‌ها حمله می‌کنند. پس بهتر است چیزهای قیمتی خود را زیر خاک پنهان کنیم تا اگر آمدند و دزدی کردند، به اموال ما آسیب نرسد و ضرر بیشتری نکنیم.»
در میان این بازرگانان، یک تاجر جوان و تازه‌کار بود که دارایی‌هایش را محکم در آغوش گرفته بود و ترس از راهزنان وجودش را فراگرفته بود. او به جای اینکه اموالش را زیر خاک پنهان کند، با خودش فکر کرد: «بهتر است نزد رئیس راهزنان بروم و با آن‌ها توافق کنم تا به دارایی‌های من دست‌درازی نکنند.»
بالاخره، وقتی بقیه اعضای کاروان مشغول پنهان کردن اموالشان در زمین بودند، او خودش را به لانه راهزنان رساند. رئیس آن‌ها را دید و گفت: «آمده‌ام تا یک معامله انجام دهم.»
پرسیدند: «چه معامله‌ای؟» گفت: «کاروان بازرگانان آمده و امشب قرار است در کوهستان استراحت کنند.»
رئیس دزدان گفت: «این را خودمان می‌دانیم. حرف حساب‌ات چیست؟»
تاجر جوان گفت: «همراهان من می‌دانند که شما قصد حمله دارید، به همین دلیل چیزهای باارزششان را پنهان کرده‌اند. من می‌خواهم شما قول دهید به اموال من کاری نداشته باشید، در عوض، من هم محل دقیق اموال پنهان‌شده آن‌ها را به شما نشان می‌دهم. شما بعد از برداشتن آن‌ها، بخشی از غنیمت را با من تقسیم کنید.»
راهزن قبول کرد. تاجر جوان دوباره به کاروان برگشت و حتی در پنهان کردن وسایل ارزشمند به دیگران کمک کرد. شب شد و همه خوابیدند. او نیز پس از علامت‌گذاری محل اموال دوستانش، با خیال راحت و بدون استرس، کنار دارایی‌های خودش که چیزی از آن‌ها را پنهان نکرده بود، خوابید.
صبح که کاروان بیدار شد، با تعجب دید که راهزنان به جای اموال آشکار، دقیقاً همان چیزهای پنهان‌شده در خاک را دزدیده‌اند. همه ناله و زاری کردند و پس از مدتی، با دلی شکسته به سفر خود ادامه دادند.
در راه، تاجر جوان که ناله‌های دوستانش را می‌شنید، به آن‌ها گفت: «اتفاقی است که افتاده و نمی‌شود جلوی آن را گرفت. من هم دیگر حوصله ناله‌های شما را ندارم. من زودتر خودم را به شهر می‌رسانم.»
تاجر از کاروان جدا شد و قبل از رفتن به شهر، نزد راهزنان رفت و سهم خود از اموال دزدیده‌شده دوستانش را طبق قرارداد گرفت، سپس با سرعت به شهر رفت تا هم کالاهای خودش را بفروشد و سود کند، هم اموال دوستانش را. به این ترتیب، می‌خواست چند برابر سود به جیب بزند!
تاجر به شهر رسید و تمام اموال خود و دوستانش را به قیمت بالایی فروخت و سود کلانی کرد. چند ساعت بعد، وقتی کاروان به شهر رسید، یکی از بازرگانان برای استراحت و فروش باقی‌مانده اجناس خود، به یک مغازه رفت. ناگهان چشمش به چند پارچه و وسایل ارزشمندی افتاد که متعلق به خودش بود.
از مغازه‌دار پرسید: «این‌ها را از چه کسی خریدی؟» مغازه‌دار گفت: «از یک تاجر جوان که همین امروز به شهر آمد.» مرد پرسید: «اگر دوباره او را ببینی، می‌شناسی؟» گفت: «آری.»
مرد نزد بقیه اعضای کاروان رفت و ماجرا را برای آن‌ها تعریف کرد و گفت: «تاجر جوان به ما خیانت کرده! انگار هم با ما رفیق بوده، هم با راهزنان! دیشب که ناگهان غیبش زد، باید شک می‌کردیم!»
«اگر دقت کرده باشید، هیچ یک از اموال او به غارت نرفت! علاوه بر این، بخشی از اموال ما را دزدیده و اینجا در شهر فروخته. من چندتا از اجناس خودم را در مغازه دیدم که او فروخته! بیایید برویم نزد قاضی شهر و از او شکایت کنیم.»
همه بازرگانان به اتفاق هم، همراه چند مغازه‌دار که تاجر جوان را دیده بودند، نزد قاضی رفتند. ماجرا را برای قاضی تعریف کردند. قاضی دستور داد تاجر جوان را سریع پیدا کرده و دستگیر کنند.
تاجر جوان را دستگیر کردند. دادگاه او را محکوم کرد که خسارت تمام دوستانش را جبران کند. او مجبور شد همه اموالش را بفروشد و پول دوستانش را بدهد. از این کار نه تنها سودی نبرد، بلکه ضرر هم کرد و برای نجات از زندان، تمام دارایی‌اش را از دست داد و خوار و ذلیل شد! دوستانش نیز از او عصبانی بودند و گفتند: «تا تو باشی، رفیق شریک دزد شوی و رفیق قافله!»

 

اختصاصی-آدینوشاپ
پیشنهادی: معنی ضرب المثل جانماز آب کشیدن

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول