در مورد ضربالمثل “چوبکاری نفرمایید” باید بگوییم که این عبارت در واقع یک اشتباه رایج است و شکل درست آن “چاپاری نفرمایید” میباشد.
ریشه این اصطلاح به دوران قدیم برمیگردد که سیستم پستی به شکل امروزی وجود نداشت. در آن زمان، افرادی به نام “چاپار” مسئول رساندن پیامها و نامهها بودند. چاپارها سوار بر اسبهای تندرو مسافتهای طولانی را در زمان کوتاهی طی میکردند تا مراسلات مهم را به مقصد برسانند.
وقتی از کسی میخواهیم “چاپاری نفرمایید”، در واقع داریم به شوخی و با مهربانی به او میگوییم: “لطفاً اینقدر عجله نکن” یا “کمی آرامتر باش”. این جمله معمولاً در موقعیتهایی به کار میرود که کسی بیش از حد سریع عمل میکند یا عجله دارد.
بنابراین، اگر کسی در گفتگو از “چوبکاری نفرمایید” استفاده کند، بهتر است بدانیم که شکل صحیح این ضربالمثل “چاپاری نفرمایید” است و معنای آن درخواست برای کم کردن سرعت و عجله است.

در این نوشته، با معنا، پیشینه و مفهوم اصطلاح “چوبکاری نفرمایید” که یک ضربالمثل کهن ایرانی است، آشنا خواهید شد. همراه آدینوشاپ بمانید.
معنی چوبکاری نفرمایید چیست؟
معنی اصلی “چوبکاری نفرمایید” این است که کسی را با چوب نزنید یا با چوب تنبیه نکنید.
ریشه این ضربالمثل به گذشته برمیگردد، زمانی که افراد خطاکار را با چوب تنبیه میکردند. این نوع مجازات بهطور رسمی از زمان فتحعلیشاه قاجار تا دوره ناصرالدینشاه ادامه داشت. در واقع، اگر کسی برخلاف قانون عمل میکرد، با چوب کتک میخورد. گاهی این تنبیه آنقدر سخت بود که حتی باعث آسیبهای جدی میشد. این، خلاصهای از تاریخچه این واژه است. اما امروزه این اصطلاح معنی دیگری پیدا کرده و بیشتر به معنای کنایی آن توجه میشود.
معنای رایج آن این است: وقتی فردی بزرگتر یا مقام بالاتری از کسی که جایگاه پایینتری دارد، تعریف و تمجید میکند، آن شخص در پاسخ میگوید: “نفرمایید بزرگوار، چوبکاری میفرمایید… من لایق این همه تعریف نیستم”. این عبارت معمولاً در موقعیتهای تعارفی استفاده میشود.
برخی نیز معتقدند “چوبکاری” اشاره به چوبهای حراج دارد. زمانی که کسی کالایی را برای حراج میگذاشت، قیمت آن را روی تکه چوبی مینوشت و به تدریج قیمت را بالا میبرد تا بالاترین پیشنهاد را بگیرد. در اینجا هم وقتی کسی زیاد از دیگری تعریف میکند، در واقع دارد ارزش او را بالا میبرد، مثل همان حراجی!
گاهی نیز پیش میآید که فردی اخلاق خوبی ندارد و کارهای نادرست زیادی انجام داده، اما کسی پیدا میشود و بیش از حد به او محبت و احترام میکند؛ احترامی که سزاوار آن نیست. در چنین مواقعی، اطرافیان به آن شخص تذکر میدهند: “دیگر بس است! آنقدر چوبکاریاش میکنی که کمکم پررو میشود و دیگر نمیتوان او را کنترل کرد!”
کاربرد مجازی و محاوره ای
در گفتگوی روزمره، این عبارت در موقعیتهای زیر به کار میرود:
۱. وقتی با محبت و مهربانی زیاد، کسی را شرمنده میکنیم.
۲. وقتی بیشتر از حد معمول و انتظار، از کسی پذیرایی میکنیم و به او محبت میکنیم.
۳. وقتی به کسی که به ما لطفی نکرده است، مهربانی میکنیم.
۴. وقتی هدیه و محبتی را به جای کسی که وظیفهاش بوده انجام دهد، ارائه میدهیم و در نتیجه او را شرمسار میکنیم.
در همه این موارد، طرف مقابل برای نشان دادن احساس شرمندگی خود، با عباراتی مانند این پاسخ میدهد:
“چوبکاری نفرمایید”، “فلانی مرا چوبکاری میکند”، “خودم شرمنده هستم، دیگر چوبکاری نفرمایید” و موارد مشابه.

ریشه ی تاریخی و داستانی ضرب المثل چوبکاری نفرمایید
چوبزنی، همانطور که پیش از این هم گفته شد، به معنای تنبیه کردن فرد با زدن چوب است. این روش مجازات از زمانهای بسیار قدیم، حتی از آغاز زندگی بشر، هنگامی که چوب تنها ابزار انسانهای اولیه بود، رواج داشته است. کودکان شیطان و بازیگوش را با چوبهای نازک بر دست و پایشان تنبیه میکردند. همچنین در دورههایی که مردان قدرت بیشتری داشتند، برخی همسران خود را با چوبهای کلفت—به ویژه چوب درخت انار—که ضربههای شدید و دردناکی وارد میکرد و بدن را کبود و خونین مینمود، مجازات میکردند. این نوع برخورد هنوز هم در برخی مناطق محروم جهان دیده میشود.
به تدریج، چوبزنی از محیط خانه فراتر رفت و به عرصه سیاست نیز راه یافت و به عنوان یکی از روشهای مجازات سیاستمداران خطاکار مورد استفاده قرار گرفت. اگر فرد گناهکاری به اعدام محکوم میشد، او را به پشت میخواباندند و با چوبهای ضخیم آنقدر به شکمش میزدند که رودههایش پاره میشد و در نهایت به دلیل خونریزی داخلی، به شکلی دردناک جان میسپرد.
اگر جرم فرد به اندازه مرگ سنگین نبود، معمولاً افراد بلندپایه مانند شاهزادگان، فرماندهان نظامی و حاکمان مناطق را با چوبزدن، جریمه نقدی یا تبعید مجازات میکردند تا عبرتی برای دیگر کارگزاران دولت باشد و آنها از اشتباهات مشابه بپرهیزند.
اگرچه چوبزدن از دیرباز رواج داشت، اما استفاده از آن برای مجازات بزرگان و مقامات، از زمان فتحعلیشاه قاجار آغاز شد. به ویژه در اوایل پادشاهی ناصرالدینشاه و با برنامهریزی میرزا تقیخان امیرکبیر، شاهزادگان و فرماندهانی که در انجام وظایف خود کوتاهی میکردند، با چوبزنی مجازات میشدند تا برای دیگران درس عبرتی باشد.
بر اساس اسناد تاریخی، در دوره امیرکبیر، علاوه بر حاکمان مناطق، حدود ۱۴ تن از نزدیکان شاه، از جمله عموها و عموزادههای او و حتی پسران فتحعلیشاه، به دلیل خطاهایشان چوب خوردند و جریمه شدند. اما پس از کشته شدن امیرکبیر، این روش به تدریج کنار گذاشته شد.
امروزه وقتی در گفتوگوهای روزمره میگوییم: «فلانی مرا چوبکاری کرد»، این عبارت از دوره قاجار و به ویژه از زمان صدارت امیرکبیر، که چوبزنی برای مقامات رواج داشت، در زبان ما باقی مانده است.
**پیشنهادی:**
معنی ضربالمثل «هندوانه زیر بغل کسی گذاشتن»
واقعهی چوب خوردن چند تن از افراد بنام تاریخی
نخستین کسی که در دوران قاجار تنبیه بدنی با چوب شد، الهیار خان آصفالدوله، صدراعظم فتحعلی شاه بود. او به دلیل اشتباه و کوتاهی در محافظت از شهر تبریز در برابر ارتش روسیه، به دستور شاه و عباس میرزا نایبالسلطنه، به میدان مقابل کاخ سلطنتی در تهران برده شد. در آنجا روی سکویی که یک توپ بزرگ روی آن قرار داشت، به اصطلاح چوب یاسا به پاهایش زده شد.
یکی دیگر از مقامات دولتی که چوب خورد، میرزا آقاخان نوری بود. او همراه چند تن از شخصیتهای مهم آن زمان مانند میرزا نظر علی حکیمباشی، شاهزاده ملک قاسم میرزا و بهمن میرزا (برادر ناتنی محمد شاه)، قصد داشتند علیه محمد شاه قاجار اقدام کنند. اما حاج میرزا آقاسی، صدراعظم وقت، از این نقشه باخبر شد و هر یک از آنان را به شکلی مجازات کرد. میرزا آقاخان نوری به فرمان محمد شاه در ملاءعام چوب خورد و ۵۰۰ ضربه شلاق دریافت کرد. سپس با پرداخت جریمه نقدی ده هزار تومانی، به همراه خانوادهاش به کاشان تبعید شد و تا آغاز پادشاهی ناصرالدین شاه در آنجا ماند.
مورد دیگر میرزا هاشم، وزیر مازندران در زمان شاه سلیمان صفوی است. او چون هدیه شاه را نپذیرفته بود، در هوای برفی و سرد، هر روز چهل چوب به کف پایش زدند و پس از نه روز، در اثر این مجازات درگذشت.
شخص دیگر، سید علیمحمد باب بود. هنگامی که در حضور حسینخان نظامالدوله و گروهی از عالمان شیراز ادعا کرد: “اینک قرآن من فصیحتر از قرآن شما و نیکوتر از آن است و دین من ناسخ دین پیغمبر شماست”، نظامالدوله دستور داد او را به شدت چوب بزنند.
در پایان، سخن را با شعری از یک درویش که چوب خورده بود به پایان میبریم. او پس از مجازات و در حالی که از درد میلرزید، گفت:
پایم که دویده بود در هر وادی
چون بیادبی نمود، دادش دادی
از دولت تو رسید پایم به فلک
و اکنون به زمین نمیرسد از شادی…













