سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حساب کاربری

معنی گنج حکمت همت فارسی یازدهم

زمان مطالعه2 دقیقه

تاریخ انتشار : 21 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : حل تمرینات درسی
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

در این بخش، به توضیح و معنی حکایتی از کتاب فارسی پایه یازدهم با عنوان “گنج حکمت” می‌پردازیم. این داستان در صفحه ۱۶ کتاب قرار دارد و مفهوم عمیقی را در قالب روایتی ساده بیان می‌کند.

در این حکایت، سخن از گنجی است که در واقع، همان “همت و اراده بلند” انسان است. پیام اصلی داستان این است که بزرگ‌ترین ثروت و دارایی هر فرد، اراده محکم و عزم راسخ او برای رسیدن به هدف‌هایش است. گنج حکمت به ما می‌آموزد که اگر کسی اراده کند و تلاش نماید، می‌تواند بر هر مشکل و سختی غلبه کند و به موفقیت دست یابد.

دکتر

این داستان به زبان ساده بیان می‌شود تا برای همه قابل درک باشد و اهمیت سختکوشی و پشتکار را به خواننده یادآوری کند.

معنی گنج حکمت همت فارسی یازدهم

**عنوان درس: گنج حکمت**
**موضوع: درک معنای واژه‌ها و مفهوم شعر**

در این بخش، به بررسی معنای واژه‌ها و درک بهتر شعر می‌پردازیم. هدف این است که با واژگان و ترکیب‌های به‌کار رفته در شعر آشنا شویم و بتوانیم مفهوم کلی آن را به راحتی درک کنیم.
با یادگیری معنای دقیق کلمات و عبارات، می‌توانیم زیبایی و عمق شعر را بهتر احساس کنیم و با اندیشه و احساس شاعر همراه شویم.
این درس به ما کمک می‌کند تا نه تنها با زبان شعر ارتباط بهتری برقرار کنیم، بلکه توانایی تحلیل و تفسیر متون ادبی را نیز در خود تقویت کنیم.

معنی حکایت صفحه ۱۶ فارسی یازدهم

مورچه‌ای را مشاهده کردند که با قدرت و عزمی راسخ، ملخی را که از خودش ده برابر بزرگ‌تر بود، حمل می‌کرد. همه با شگفتی پرسیدند: «چطور ممکن است این مورچه چنین بار سنگینی را به دوش بکشد؟»

مورچه وقتی این حرف را شنید، لبخندی زد و پاسخ داد: «افراد بااراده و غیرتمند، بارهای زندگی را با قدرت اراده و همت بلند خود جابه‌جا می‌کنند، نه فقط با تکیه بر توان بدنی.»

**بررسی زبان و ادبیات متن:**
– **واژه‌ها:**
گران = سنگین
همّت = اراده و عزم قوی
حمیّت = غیرت، جوانمردی
کل متن از یازده جمله تشکیل شده است.

– **صنایع ادبی:**
«کمر بستن» به معنای آماده‌شدن است.
«نیروی همّت» و «بازوی حمیّت» ترکیب‌هایی استعاری هستند.
در این متن، ویژگی‌های انسانی به مورچه نسبت داده شده که از صنایع «تشخیص» و «استعاره» محسوب می‌شود.

معنی صفحه ۱۷ فارسی یازدهم

در روز دوشنبه، امیر مسعود پیش از طلوع آفتاب، سوار اسب شد و به همراه پرندگان شکاری، یوزپلنگان، خدمتکاران، نزدیکان و نوازندگان، به کنار رود هیرمند رفت. آنان تا پیش از ظهر به شکار پرداختند. سپس به ساحل رود بازگشتند و در آنجا چادرها و سایه‌بان‌هایی برایشان برپا کردند.

به طور تصادفی، پس از نماز ظهر، امیر دستور داد قایق‌ها را حاضر کنند. ده قایق کوچک آوردند. یکی از آن‌ها که بزرگ‌تر بود را برای استراحت او آماده کردند؛ در آن بسترهایی پهن کردند و سایه‌بانی بر آن کشیدند. امیر سوار آن قایق شد و دیگر همراهان نیز در قایق‌های دیگر جای گرفتند. ناگهان متوجه شدند که به دلیل فشار آب، قایق در حال پر شدن و شکستن است. تازه فهمیدند که نزدیک است قایق غرق شود. فریاد و هیاهو و جنب‌و‌جوش بزرگی برخاست. امیر بلند ایستاد. خوشبختانه قایق‌های دیگر به او نزدیک بودند. هفت یا هشت نفر به داخل آب پریدند، امیر را گرفتند و او را نجات داده و به قایق دیگری رساندند. امیر به شدت مجروح شد و پای راستش به گونه‌ای زخمی شد که یک لایه از پوست و گوشت آن کنده شد و چیزی نمانده بود که غرق شود. اما خداوند پس از نشان دادن قدرت خود، رحم کرد. به این ترتیب، آن جشن و شادی بزرگ به تاریکی گرایید. هنگامی که امیر به قایق رسید، قایق‌ها را به حرکت درآوردند و به ساحل رودخانه رساندند.

امیر که از مرگ نجات یافته بود، به چادر بازگشت و لباس‌هایش را عوض کرد. او خیس و ناخوش‌حال بود. سپس سوار اسب شد و به سرعت به سمت کاخ حرکت کرد، زیرا خبر ناخوشایندی در اردوگاه پیچیده بود و اضطراب و نگرانی بزرگی به وجود آمده بود. بزرگان و وزیر به استقبال او آمدند. وقتی دیدند پادشاه سالم است، سپاهیان و مردم فریاد شادی سر داده و دعا کردند و آنقدر صدقه دادند که اندازه‌ای نداشت.

روز بعد، امیر دستور داد نامه‌هایی به غزنین و همه نقاط کشور نوشته شود و در آن، این حادثه بزرگ و دشوار و همچنین سلامتی او که به دنبال آن حاصل شد، شرح داده شود. او دستور داد تا به عنوان شکرگزاری، یک میلیون درهم در غزنین و دو میلیون درهم در دیگر مناطق کشور، به نیازمندان و درویشان داده شود. نامه نوشته شد و با امضای او تأیید و تأکید گردید و سپس قاصدان مژده‌رسان راهی شدند.

روز پنج‌شنبه، امیر دچار تب شد؛ تب سوزان و دوره‌ای که آنقدر شدید بود که نمی‌توانست غذایی تحمل کند.

معنی صفحه ۱۸ فارسی یازدهم

امیر مسعود در روز پنجشنبه به تب شدیدی همراه با سردرد دچار شد. حالش به قدری بد بود که نمی‌توانست کسی را به حضور بپذیرد. به همین دلیل، جز پزشکان و چند خدمتکار مرد و زن، کسی او را نمی‌دید. این وضعیت باعث نگرانی و سرگردانی زیاد مردم شده بود و همه نمی‌دانستند چه اتفاقی خواهد افتاد.

از زمانی که این بیماری شروع شده بود، بونصر مسئول خلاصه‌نویسی نامه‌های رسیده بود. او نکات مهم را استخراج می‌کرد و تنها مطالبی که حاوی خبرهای بد نبود، توسط من به بخش اندرونی قصر فرستاده می‌شد. من این نوشته‌ها را به آغاجی، خادم مخصوص، می‌دادم و او هم به سرعت پاسخ‌ها را بازمی‌گرداند. در این مدت، من امیر را نمی‌دیدم تا اینکه نامه‌هایی از پسران علی تکین رسید. خلاصه این نامه‌ها را که حاوی خبرهای خوبی بود، به دربار بردم. آغاجی نامه‌ها را گرفت و نزد امیر برد. پس از یک ساعت، بیرون آمد و گفت: «ای ابوالفضل! امیر تو را فرا می‌خواند.»

به حضور امیر رفتم. دیدم که اتاق را تاریک کرده‌اند و پرده‌های کتانی خیس از سقف آویزان است. شاخه‌های زیادی در اتاق چیده شده و روی آن‌ها کاسه‌های بزرگ پُر از یخ گذاشته‌اند. امیر روی تخت نشسته بود و پیراهنی نازک از جنس کتان به تن داشت. گردنبندی از کافور به گردن داشت و پزشکش، بوالعلا، پایین تخت نشسته بود.

امیر گفت: «به بونصر بگو امروز حالم خوب است و بیماری و تبم کاملاً از بین رفته. در این دو سه روز آینده، به مردم اجازه ملاقات داده شود.» من بازگشتم و پیام او را به بونصر رساندم. او بسیار خوشحال شد و برای سلامتی امیر، خدا را شکر کرد. سپس نامه‌ای نوشت و من آن را نزد آغاجی بردم. دوباره اجازه حضور یافتم و بار دیگر توفیق دیدار چهره مبارک سلطان را پیدا کردم. امیر نامه را خواند، سپس قلم و دوات خواست و آن را امضا کرد. به من گفت: «وقتی نامه‌ها فرستاده شد، برگرد زیرا پیامی برای بونصر دارم تا به تو برسانم.» گفتم: «چنین خواهم کرد.» و با نامه امضا شده بازگشتم و تمام جریان را برای بونصر تعریف کردم.

این مرد بزرگ و نویسنده توانا، با شادی و انرژی شروع به کار کرد. او تا قبل از نماز ظهر، همه کارهای مهم را به پایان رساند و پیک‌ها و سواران را روانه کرد. سپس یادداشتی برای امیر نوشت و تمام اقدامات انجام شده را در آن توضیح داد و آن را به من سپرد.

نامه را بردم و پس از دریافت اجازه، به حضور امیر رساندم. امیر آن را خواند و گفت: «خوب شد.» سپس به آغاجی دستور داد: «کیسه‌ها را بیاور!» و به من گفت: «این‌ها را بگیر. در هر کیسه هزار مثقال طلای خردشده است. به بونصر بگو این طلاها از غنایم جنگی است که پدر ما از هندوستان آورده. ما بت‌های طلایی را شکسته، ذوب کرده و قطعه قطعه کرده‌ایم. این مال، حلال‌ترین اموال است. در هر سفر که برای ما پیش می‌آید، از این طلاها می‌آورند تا اگر خواستیم صدقه بدهیم، بدون هیچ شک و تردیدی از مال حلال باشد. ما شنیده‌ایم که قاضی شهر بست، بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر، زندگی بسیار سختی دارند و از کسی چیزی قبول نمی‌کنند و فقط یک زمین کشاورزی کوچک دارند. یک کیسه باید به پدر داده شود و یک کیسه به پسر، تا بتوانند برای خود زمین حلالی بخرند و زندگی راحت‌تری داشته باشند. ما هم به این وسیله بخشی از شکرانه سلامتی که به ما بازگردانده شده را به جا آورده‌ایم.»

معنی صفحه ۲۰ فارسی یازدهم

من کیسه‌ها را گرفتم و پیش بونصر بردم و همه ماجرا را برایش تعریف کردم. او برای امیر دعا کرد و گفت: «امیر این کار را بسیار خوب و به موقع انجام داده. شنیده‌ام که بوالحسن و پسرش گاهی حتی به ده درهم هم نیاز پیدا می‌کنند.» سپس بونصر به خانه برگشت و کیسه‌ها را با خود برد. بعد از نماز، فردی را فرستاد تا قاضی بوالحسن و پسرش را دعوت کند. وقتی آن دو آمدند، بونصر پیام امیر را به قاضی رساند.

قاضی بسیار برای امیر دعا کرد و گفت: «این هدیه مایه افتخار من است. اما آن را قبول می‌کنم و پس می‌دهم چون به آن نیازی ندارم. قیامت بسیار نزدیک است و من نمی‌توانم حساب این هدیه را در آن روز بپردازم. نمی‌گویم که اصلاً نیازمند نیستم، اما به آنچه دارم – هرچند کم باشد – قانعم. گناه و عذاب این کار را نمی‌توانم به دوش بکشم.»

بونصر گفت: «سبحان الله! این طلاهایی که سلطان محمود با جنگ از معبدهای بت‌پرستان آورده و بت‌ها را شکسته، و خلیفه مسلمانان گرفتن آن را جایز می‌داند، شما آن را نمی‌پذیرید؟»

قاضی پاسخ داد: «عمر امیر دراز باد! وضع خلیفه متفاوت است چون او حاکم سرزمین است. شما با امیرمحمود در آن جنگ‌ها بوده‌اید، اما من نبوده‌ام و نمی‌دانم آن جنگ‌ها مطابق روش پیامبر بوده یا نه. من این هدیه را نمی‌پذیرم و مسئولیتش را به عهده نمی‌گیرم.»

بونصر گفت: «اگر خودت نمی‌پذیری، به شاگردانت یا نیازمندان و درویشان بده.»

قاضی پاسخ داد: «من هیچ نیازمندی در بست نمی‌شناسم که بتوان به او این طلاها را داد. اصلاً به من چه مربوط که دیگری طلا را ببرد و من در قیامت بازخواست شوم؟ به هیچ وجه این مسئولیت را نمی‌پذیرم.»

بونصر به پسر قاضی گفت: «تو سهم خودت را بردار.»

پسر قاضی پاسخ داد: «زندگی خواجه بزرگ دراز باد! من هم فرزند همین پدرم که این سخنان را گفت و دانشم را از او آموخته‌ام. اگر حتی یک روز او را می‌دیدم و اخلاقش را می‌شناختم، واجب بود تمام عمر از او پیروی کنم، چه برسد که سال‌ها او را دیده‌ام. من هم از حسابرسی روز قیامت می‌ترسم، همانطور که او می‌ترسد. آنچه دارم – هرچند کم و ناچیز باشد – حلال است و برایم کافی است. به بیشتر از آن نیاز ندارم.»

بونصر گفت: «خدا شما را پاداش دهد! چه بزرگوارید شما دو نفر!» و گریه کرد و آنها را بازگرداند. تمام آن روز در فکر بود و از این ماجرا سخن می‌گفت. روز بعد، نامه‌ای به امیر نوشت و ماجرا را شرح داد و طلاها را پس فرستاد.

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول