حکیم سنایی، شاعر و عارف بزرگ ایرانی، در نیمه دوم سده پنجم هجری در شهر غزنین به دنیا آمد. او در خانوادهای اهل دانش و ادب پرورش یافت و از همان جوانی به فراگیری علوم مختلف زمانه خود پرداخت.
سنایی در ابتدا به دربار غزنویان راه یافت و به سرودن قصاید ستایشی مشغول شد. اما به تدریج تحولی عمیق در درونش رخ داد و از زندگی اشرافی و مدح شاهان روی گرداند. او دنیا را رها کرد و به سفر و عبادت روی آورد تا به حقیقت زندگی نزدیکتر شود.
مهمترین اثر او کتاب “حدیقهالحقیقه” است که از شاهکارهای ادبیات عرفانی فارسی به شمار میرود. در این کتاب، سنایی مسائل اخلاقی و عرفانی را با زبانی زیبا و تاثیرگذار بیان کرده است. علاوه بر این، او آثار ارزشمند دیگری مانند “سیرالعباد الی المعاد”، “کارنامه بلخ” و “عشق نامه” را نیز از خود به یادگار گذاشته است.
اشعار سنایی آکنده از پندهای اخلاقی و مفاهیم بلند عرفانی است. او از نخستین کسانی بود که این مفاهیم را به شکلی گسترده در قالب شعر فارسی بیان کرد و راه را برای شاعران بزرگی مانند عطار و مولوی هموار ساخت.
سرانجام این حکیم فرزانه در سال ۵۳۵ هجری قمری در زادگاه خود، غزنین، دیده از جهان فروبست، اما آموزهها و اشعار ناب او برای همیشه در فرهنگ و ادب ایران جاودانه ماند.

حکیم سنایی، که نام کامل او ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی است، در سده پنجم هجری زندگی میکرد. او یکی از سرایندگان بزرگ ایرانی به زبان فارسی است که بیشتر به سرودن مثنوی و قصیده شناخته میشود و از عارفان نامدار تاریخ نیز به شمار میرود. بسیاری بر این باورند که سنایی کسی بود که برای نخستین بار به شکل گسترده و جدی، مفاهیم عرفانی را به شعر فارسی وارد کرد؛ هرچند پیش از او نیز صوفیان دیگری در سرودههای خود از این گونه معانی استفاده کرده بودند.
زندگی فکری و اخلاقی سنایی سه مرحله اصلی را پشت سر گذاشت. در آغاز، شاعری مداح بود و برای بزرگان شعر میسرود. سپس به مرحلهای رسید که به موعظه و انتقاد از نابسامانیهای جامعه روی آورد. و سرانجام در دوره پایانی زندگی، به جایگاه یک عارف، عاشق و قلندر دست یافت. این سه حالت شخصیتی تا پایان عمر همراه او بودند.
زندگینامه حکیم سنایی
حکیم سنایی در سال ۴۷۳ هجری قمری در شهر غزنه — که امروزه بخشی از افغانستان است — به دنیا آمد و در سال ۵۴۵ در همان شهر درگذشت. در منابع تاریخی نامهای مختلفی مانند «حاجی خلیفه آدم» و «عوفی مجدالدین آدم السنائی» برای او ثبت شده، اما در مقدمۀ کتاب حدیقةالحقیقه، محمد بن علی الرقا، نام کامل او را «ابوالمجدود بن آدم السنائی» نوشته است و به همین دلیل، دیگر نامها درست به نظر نمیرسند. همچنین سنایی در برخی از شعرهایش خود را «حسن» نامیده؛ از این رو پژوهشگران گمان میکنند نام اولیه او حسن بوده و بعدها نام مجدود را برگزیده است.
سنایی در آغاز جوانی، مانند بسیاری از شاعران زمان خود، به دربار غزنویان پیوست و به ستایش بزرگان پرداخت؛ اما پس از مدتی دچار تحول درونی شد و از دنیای اطراف فاصله گرفت.
او سالهایی از جوانی خود را در شهرهای سرخس، نیشابور، هرات و بلخ سپری کرد. هنگامی که در بلخ بود، به سفر حج رفت و پس از بازگشت از مکه، کاملاً تغییر کرد و به زندگی پرهیزکارانه و عارفانه روی آورد. سپس به سرخس رفت و در آنجا مورد احترام مردم قرار گرفت و در آرامش زندگی کرد. در همین دوره، وزیر سلجوقیان — قوامالدین درگزینی — از او دعوت کرد تا به دربار بازگردد، اما سنایی نپذیرفت و سرخس را ترک کرد. او در سرخس مثنوی «سیرالعباد الی المعاد» را سرود و در پایان آن از سیفالدین محمد بن منصور قاضی سرخس یاد کرده است.
پس از آن، سنایی به خراسان و سپس به زادگاه خود غزنین بازگشت. او دیگر هرگز به دربار پادشاهان نرفت و به سرودن شعرهای پندآمیز و عارفانه پرداخت. سنایی تا پایان عمر در غزنین ماند و مثنوی مشهور «حدیقةالحقیقه» را در همانجا سرود. زمانی که مسعود سعد سلمان در زندان بود، سنایی دیوان او را جمعآوری و تنظیم کرد و باعث انتشار گستردۀ آن شد.
شعرهای سنایی، از نظر محتوا پرمعنا و از نظر بیان، روان و تأثیرگذار است. پندهای گوناگون و زیبای او و نیز سبک شاعرانهاش، او را به عنوان یکی از بنیانگذاران ادبیات عرفانی در شعر فارسی شناخته میکند.
سبک
شعرهای سنایی با زبانی تند و پرخاشگر سروده شدهاند و در سرودههای بلندش، موضوعِ سرزنشِ وابستگی به دنیا و دنیاپرستان به چشم میخورد. او در نوشتههایش هرگز از گفتن حقیقت هراسی نداشت و با فرمانروایان ستمکار و افراد ریاکار به ستیز برمیخاست. سنایی با بیان رنجها و مشکلاتی که گریبانگیر دورانش بود و نیز با نقد شرایط جامعه، خود را شاعری باایمان و دلسوز نشان میدهد.
سنایی با تسلطی که بر زبان و شعر داشت، راه تازهای در قالبهای مثنوی، قصیده و غزل گشود. پیش از او، محتوای قصیدههای شاعرانی مانند منوچهری، فرخی سیستانی و عنصری، بیشتر توصیف طبیعت و ستایش پادشاهان بود. همچنین غزلها تنها به موضوعات عاشقانه و دلبستگیهای گذران دنیا محدود میشد. مثنوی حماسی هم که نخستین بار توسط دقیقی بلخی آغاز شده بود، تنها شامل چند داستان عاشقانه بود و هنوز نزد مردم شناختهشده نبود.
آثار حکیم سنایی
کتاب دیوان سنایی، مجموعهای از سرودههای او در قالبهای مختلف مانند رباعی، غزل، قطعه و قصیده است. علاوه بر این، کتابهای دیگری نیز از او به جای مانده که عبارتاند از:
– **طریقالتحقیق**: یک منظومه بلند به سبک مثنوی که در وزن و شیوهٔ شعرهای حدیقةالحقیقه سروده شده است.
– **حدیقةالحقیقه**: این کتاب نیز یک مثنوی عرفانی است و با نامهای فخرینامه و الهینامه هم شناخته میشود. تعداد بیتهای آن بین پنج هزار تا حدود دوازده هزار بیت است.
– **عشقنامه**: این منظومه هزار بیتی به صورت مثنوی سروده شده و شامل چهار بخش با موضوعات حکمت، پند و اندرز، حقایق و معارف عرفانی است.
– **کارنامه بلخ**: سنایی این اثر را هنگام اقامت در شهر بلخ نوشته است. این کتاب ۵۰۰ بیت دارد و با لحنی طنزآمیز سروده شده؛ به همین دلیل به آن مطایبهنامه هم میگویند. او در این اثر به زندگی پدرش، خودش و دیگر افراد همعصرش پرداخته است.
– **عقلنامه**: یک منظومه مثنوی که هم در سبک و هم در وزن، شبیه به عشقنامه است.
– **مکاتیب**: این کتاب شامل نامهها و نوشتههای منثور سنایی به زبان فارسی است.
– **سیرالعباد الی المعاد**: یک منظومه عرفانی در هفتصد بیت که موضوع آن مسائل اخلاقی است. سنایی در این کتاب با زبان تمثیل، از آفرینش عقل، انسان و نفسها سخن میگوید.
– **تحریمة القلم**: یک مثنوی کوتاه صد بیتی که خطاب به قلم سروده شده و سپس به بیان موضوعات عرفانی میپردازد.
از دیگر آثار او نیز میتوان به این موارد اشاره کرد:
**شریعهالطریقه**، **سنائیآباد** و **دیوان قصاید و غزلیات**.
اشعار
در کنار تو طاقت از دلم رفته
بی سخن گفتن تو، توان از جانم رفته
در زمان وصال، از همه آشوب ها آزاد بودم
ولی فراق تو، دوباره آشوب به پا کرده
عشق تو هر شب در وجودم قیامتی برپا میکند
آنگاه که تو میروی و مرا تنها میگذاری
چگونه میتوانم خورشید را از ذره تشخیص دهم؟
گویا چشمان بینای من، حتی به اندازه یک ذره بینایی ندارند
با وجودی که تو همه جایی هستی، من شکوه نمیکنم
چون وقتی معشوق همه جا حاضر باشد، جایی برای ناله باقی نمیماند
عشق تو حتی پیری را بر چهرهام نمایان کرده
آنچه در دلم پنهان بود، اکنون در چهرهام آشکار شده
زمانه، عقل و دانایی مرا بیاعتبار کرده
در برابر بلای عشق تو، عقل و دانایی چه سودی دارد؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
کار تو همیشه آزار است، گویی جز این نیست
به همین دلیل، دلم همیشه زار و نزار است، گویی جز این نیست
دشمن تو کسب و کار مرا نابود کرد، ای معشوق
و گویا همیشه برای تو بازار گرم است، گویی جز این نیست
شکرت به اندازه خروارها شیرین است
و عشق تو در دلم به اندازه خروارها جا گرفته، گویی جز این نیست
موهای تابدار تو، دائم دلها را میدزدد
حالا یقین دارم که آن موها دزد هستند، گویی جز این نیست
ای ماهرو، از وقتی که تو رفاقت را برانداختی
پرچم صبر من نیز سرنگون شده، گویی جز این نیست
به جانم، برای یک بوسه از آن لعل شیرین لبهایت
این بندهٔ مسکین، مشتاق و خریدار است، گویی جز این نیست
نرگس مست تو، پیوسته خون میریزد
نگاهت بسیار شوخ و خونخوار است، گویی جز این نیست
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
سفر کردن است که ارزش آدمی را آشکار میکند
خانهٔ خود، برای مرد چون زندان است
گوهر وقتی در دل سنگی پنهان باشد
هیچ کس نمیداند ارزش واقعی آن چقدر است
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ای دل با ایمان و با روش نیکو
راز هر دلی به تو نیازمند است
بر آسمانها، با کشف ماه تو
منازل و برجهای حقیقت آشکار است
از حقیقت حق، در نمایش معراج
حیران و مبهوت ماندهام
زمان میگریزد، شادمان مباش
در امان از قبض و نیرنگ و ترفند باش
آهویی که در گذرگاه روز شکار باشد
چگونه میتواند از چنگ صیاد در امان بماند؟
روز روشن و درخشان است
اما در پی آن، تاریکی شب کمین کرده
ای سنایی، از آغاز کارت یاد کن
اگر چه طبیعت تو بر بدی گراییده
پایان کار تو، جسد بیارزشی است که بر زمین افتاده
و آغاز تو، نطفهای درهم آمیخته بود
اگر آبادانی میطلبی، از صفات پاک بخواه
و اگر ویرانی میبینی، از مالیات نارواست













