در این نوشته میخواهیم با زندگی یکی از جوانان غیور و شجاع ایران زمین به نام شهید بهنام محمدی آشنا شویم. او در روزهای سخت و پرالتهاب آغاز جنگ تحمیلی، زمانی که هنوز به سن قانونی نرسیده بود، با عشقی عمیق به میهن و ایمانی راسخ، راهی جبهههای نبرد شد.
بهنام محمدی، نوجوانی با روحیهای قوی و ارادهای پولادین بود. او مانند بسیاری از همنسلانش، تحصیل و بازی را رها کرد تا از خاک کشورش در برابر دشمن متجاوز دفاع کند. حضور او در جبهه، نمادی از ایثار و ازخودگذشتگی نوجوانان این سرزمین بود. او با وجود سن کم، چنان شجاعتی از خود نشان داد که الگویی برای دیگران شد.
سرانجام، این جوان قهرمان در راه دفاع از میهن و ارزشهایش، جان خود را فدا کرد و به مقام والای شهادت نائل آمد. یاد و خاطره او، همچون چراغی روشن، برای همیشه در دلهای مردم ایران زنده خواهد ماند و راهش پررهرو باد.

بهنام محمدی در دوازدهمین روز بهمن ماه سال ۱۳۴۵ در شهر خرمشهر به دنیا آمد. همه ما بارها نام این نوجوان شهید را شنیدهایم و گاهی عکسش را در معابر عمومی دیدهایم. این جوان، با وجود سن کم، آنچنان شجاعتی از خود نشان داد که برای همیشه در یاد و خاطره مردم ایران جاودانه شد.
زندگینامه بهنام محمدی
چند روزی میشد که نیروهای عراقی به تدریج به سمت خرمشهر پیشروی میکردند. در شهریور سال ۱۳۵۹، مردم این شهر کمکم متوجه شدند که زادگاهشان در خطر حمله دشمن قرار گرفته است. به همین خاطر، زنان، کودکان، سالمندان و حتی جوانانی که قادر به جنگ نبودند، بار سفر بستند و یکی پس از دیگری شهر را ترک کردند.
اما نوجوانی چهاردهساله به نام بهنام، نمیتوانست دل از شهر مادریاش بکند. با خود میگفت شاید از نظر سن و جثه برای حضور در میدان نبرد مناسب نباشد، اما میتواند با جمعآوری اطلاعات از موقعیت دشمن، به یاری رزمندگان بشتابد.
در روزهایی که شهر زیر آتش بود، او بدون ترس در کوچهها و خیابانها در حرکت بود و به مجروحان کمک میرساند. با اینکه فرماندهان با حضور او در خط مقدم مخالف بودند، بهنام با تدبیر و زرنگی راهی پیدا میکرد و خود را به قلب درگیریها میرساند تا با نیروهای بعثی بجنگد.
بارها توسط سربازان عراقی دستگیر شد، اما هر بار با هوشمندی از اسارت گریخت. یک بار از فرصت غفلت نگهبانان استفاده میکرد و فرار میکرد، و بار دیگر با تظاهر به گریه و گفتن اینکه دنبال مادرش میگردد، دل سربازان دشمن را نرم میکرد.
هیچکس باور نمیکرد این نوجوان ریزاندام، در حال جمعآوری اطلاعات از استقرار دشمن است. به همین دلیل، با دیدن اشکهایش، او را آزاد میکردند. بهنام با شجاعت تمام، در میان نیروهای عراقی رفتوآمد میکرد و اخبار مهم را به فرماندهان ایرانی میرساند.
گاهی حتی سیلیهای سخت دشمن را تحمل میکرد تا به هدفش برسد. وقتی اثر کف دست سربازان عراقی روی صورتش میماند، دستش را روی گونههای سرخ شده میگذاشت و در سکوت، مسیر حرکت دشمن را به رزمندگان ما نشان میداد.
شاید باورکردنی نباشد، اما در تمام روزهای مقاومت خرمشهر، در همان ماههای آغازین جنگ، بهنام در کوچههای پرخون شهر حاضر بود و چهرهای آشنا برای همه رزمندگان به شمار میرفت.
خاطرات شهید بهنام محمدی
یکی از رفقای رزمنده به نام بهنام تعریف میکرد که در آن روزها قسمتی از خرمشهر توسط نیروهای عراقی اشغال شده بود. آنها پرچم کشور خود را روی ساختمان مرتفعی نصب کرده بودند. بهنام وقتی پرچم عراق را در خاک ایران دید، در فرصتی مناسب، خودش را مخفیانه به آن ساختمان رساند. بیسر و صدا از آن بالا رفت و خیلی سریع، طوری که دشمن متوجه نشود، پرچم ایران را به جای پرچم عراق نصب کرد. نیروهای عراقی تا روز ۱۸ آبان اصلاً نفهمیدند که پرچم ایران بر بام ساختمانشان در اهواز در اهتزاز است.
رزمندگان شجاع ایرانی که پرچم کشورشان را بر فراز آن ساختمان دیدند، روحیه و امید زیادی گرفتند و با عشق و ایثار بیشتری به جنگ ادامه دادند. از آنجا که طناب پرچم سنگین بود و بهنام مجبور بود با سرعت کار کند، دستش زخمی شد.
گروهبان مقدم باند پانسمان از کولهپشتی خود درآورد و سعی کرد دست این نوجوان دلیر را ببندد، اما بهنام قبول نمیکرد و از او دوری میکرد. وقتی از او پرسیدم چرا نمیگذاری زخمت را پانسمان کنند؟ گفت: این باند را برای سربازانی نگه دارید که مجروح شدهاند و مادرشان را از دست دادهاند. او کمی خاک روی زخمش پاشید و رفت.
بهنام محمدی چگونه شهید شد؟
درگیریها به اوج خود رسیده بود. نیروهای عراقی هر لحظه بیشتر پیشروی میکردند و شهر زیر آتش خمپارهها در حال ویرانی بود. در خیابان آرش، جنگ سختی درگرفته بود. بهنام خود را به آن منطقه رساند و هیچ مخالفتی نتوانست او را از رفتن بازدارد.
وضعیت نزدیک مدرسه امیر معزی بسیار بحرانی بود. ناگهان همرزمانش متوجه شدند که بهنام در گوشهای از خیابان، در خون خود افتاده است. پیراهن آبی چهارخانهاش کاملاً خونین شده بود و این نوجوان شجاع خوزستانی، تنها چند روز قبل از سقوط خرمشهر، به شهادت رسید.
بهنام محمدی در روز ۲۸ مهر ۱۳۵۹ دعوت حق را لبیک گفت و برای سالها در قطعه شهدای کلگه در شهرستان مسجد سلیمان آرمید. سپس در سال ۱۳۸۹، پیکر پاک این شهید، با حضور هزاران نفر از مردم غیور مسجد سلیمان، به قطعه شهدای گمنام در ورودی این شهر منتقل شد.
وصیتنامه شهید بهنام محمدی
بسم الله الرّحمن الرّحیم. نمیدانم چه بگویم. من و همرزمانم در خرمشهر در حال دفاع هستیم، اما احساس میکنیم به ما خیانت شده است. میخواهم وصیت خود را بیان کنم، چون هر لحظه ممکن است به شهادت برسم. پیام من به همه پدرها و مادرها این است که فرزندانشان را وابسته و ضعیف بار نیاورند. از جوانان میخواهم که همیشه پشتیبان امام باشند، خدا را فراموش نکنند و در همه حال به او اعتماد داشته باشند. پدر و مادرها نیز باید فرزندان خود را به گونهای تربیت کنند که اهل جهاد و مبارزه در راه خدا باشند.













