مهدی حمیدی شیرازی، شاعر توانای ایرانی، شعری زیبا و به یاد ماندنی با نام “مرگ قو” سروده است. در این شعر، او داستان قویی را روایت میکند که در پایان عمرش، با آگاهی و شکوه، به سوی مرگ میرود.
شاعر با توصیف چشمان غمگین و اندوهبار قو، احساسات عمیقی را به تصویر میکشد. این پرنده زیبا، در واپسین لحظات زندگی، دیگر آوازی نمیخواند و سکوت سنگینی بر فضای اطراف حاکم است. گویی قو خود میداند که زمان خداحافظی فرا رسیده است.
حمیدی شیرازی با زبانی روان و پراحساس، این صحنه را چنان توصیف میکند که خواننده میتواند غم و زیبایی موجود در این وداع را به وضوح حس کند. “مرگ قو” تنها توصیف پایان یک زندگی نیست، بلکه نمادی از عزت و آرامش در برابر سرنوشت است.

مهدی حمیدی شیرازی، شاعر نامدار روزگار ما، در چهاردهم اردیبهشت ماه سال ۱۲۹۳ در شهر شیراز چشم به جهان گشود. سبک سرایش او از شاعران مکتبهای عراقی، آذربایجانی و خراسانی الهام گرفته است. او از جمله منتقدان سرشناس شعر نو و شیوههای نوین شاعری به شمار میرفت و خود، سرودههایش را در چارچوب ادبیات کهن فارسی میسرود.
از معروفترین شعرهای او میتوان به “مرگ قو” اشاره کرد که با نام “قوی زیبا” نیز شناخته میشود. برجستهترین اثر او کتاب سه جلدی “دریای گوهر” است که گزیدهای از نوشتهها و سرودههای ادیبان، شاعران و مترجمان معاصر را در بر میگیرد. این ادیب، شاعر، استاد دانشگاه، مترجم و منتقد ایرانی در بیست و سوم تیرماه سال ۱۳۶۵ در تهران دار فانی را وداع گفت و در حافظیه شیراز به خاک سپرده شد.
زندگی نامه مهدی حمیدی شیرازی
مهدی حمیدی شیرازی تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسهای به نام شعاعیه و دوره دبیرستان را در دبیرستان سلطانی شیراز به پایان رساند. سپس در سال ۱۳۱۳ برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در دانشسرای عالی ثبت نام کرد. او در سال ۱۳۱۶ با رتبه اول، مدرک لیسانس خود را در رشته ادبیات فارسی دریافت کرد. شروع شعر گفتن او به حدود سال ۱۳۱۳ بازمیگردد.
پس از گرفتن لیسانس، حمیدی شیرازی در اداره فرهنگ مشغول به کار شد. او برای خدمت سربازی به تهران بازگشت و وارد دانشکده افسری شد. پس از یک سال، با درجه ستوان دومی به شیراز اعزام شد تا به عنوان افسر خدمت کند. وی در سال ۱۳۲۵ موفق به دریافت مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد و پس از آن، در دانشکده الهیات به تدریس ادبیات فارسی پرداخت.
در دهه اول شاعری، موضوع بیشتر شعرهای او عشق و غزل بود. پس از انتشار سه مجموعه پرشور به نامهای «شکوفهها»، «پس از یک سال» و «اشک معشوق»، او به سبک شعر کهن خراسانی علاقهمند شد. اولین مجموعه غزلیات او با نام «از یاد رفته» در سال ۱۳۲۱ منتشر شد. حمیدی از منتقدان سرسخت نیما یوشیج و شاعران نوپرداز بود و در پایان سال ۱۳۲۱ دومین دفتر شعر خود با عنوان «عصیان» را چاپ کرد. همچنین در سال ۱۳۲۴ قصیدهای با نام «مصاحبه با نیما پیشوای نوپردازان» منتشر ساخت.
پس از شهریور ۱۳۲۰، حمیدی شیرازی با سرودن قصیدههای حماسی درباره اوضاع نابسامان اجتماعی و سیاسی ایران و نیز اعتراض به اشغالگران خارجی و جداییطلبان آذربایجان، به چهرهای شناخته شده تبدیل شد و در آن دوران لقب «شاعر ملی» را به او دادند. پس از سال ۱۳۲۴، مضامین شعرهایش بیشتر میهنی، تاریخی و اجتماعی شد. از مجموعههای شعری این دوره میتوان به «سالهای سیاه»، «طلسم شکسته» و «زمزمه بهشت» اشاره کرد. حمیدی علاوه بر سرودن شعر، در زمینههای دیگر ادبی نیز آثاری از خود به جای گذاشته است.
آثار مهدی حمیدی شیرازی
آثار بهجایمانده از این شاعر نامدار شامل شعرهای بلند، نوشتههای منثور، کتابهای آموزشی و ترجمهها میشود. فهرست این آثار به شرح زیر است:
**نثر**
شاعر در آسمان
عشق آواره
سبکیهای قلم
عروض حمیدی
فرشتگان روی زمین
**شعر بلند**
بعد از یک سال
اشک یار
شکوفهها یا نغمههای تازه
جلد اول: دیوانهعشق
جلد دوم: خون سیاوش
جلد سوم: طلسم شکسته
سالهای تاریک
ده فرمان
نجوای بهشت
**تألیفها**
بهشت گفتار
رموز شعر و پیکرهای فولادین آن
شاهکارهای فردوسی
شعر در دوره قاجار
دریای گهر
**ترجمهها**
ماه و شش پنی
زمزمه بهشت
اشعار
مرگ قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرگ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
![]()
دیدمش، اما ای کور بخت من، دیدنی که چشمانم را پر از تاریکی کرد.
این کوری چشم من، از وجود اهریمنی خودم است.
انگار بچهٔ دیوی است که فردا برای من شیون و زاری خواهد کرد.
میآید و خواب را بر روی دامن زیبای من میگذارد.
هر بار با دیدن او، آتش درونم شعلهورتر میشود.
وای بر من، وای بر من!
راستی، وای بر من! این همان کسی است که مانند ماه میدرخشد.
این همان زیبایی است، این همان افسونگر است.
این همان گل است، این همان می است، این همان نوشیدنی ناب است.
این همان برگ گل است، این همان مشک خوشبو است.
این همان نگاه شوخ است که آتش بر بام و درِ خانهام ریخت.
وای بر من، وای بر من!
آتش به جانم انداختی، به جانم زدی، اما جان تو را نمیبخشم.
پیش خدا گریه میکنم، اما در حضور او تو را نمیبخشم.
جان و تنم را سوزاندی، اینگونه آسان تو را نمیبخشم.
اگر هر گناهی را ببخشم، گناهان تو را نمیبخشم.
ای دادگر، چه خواهی گفت در پیشگاه داور من؟
وای بر من، وای بر من!
گفتم دیگر تو را نبینم، اما باز دیدم، باز دیدم.
در چشمان فریبندهات عشق دیدم، ناز دیدم.
قامت نازان تو را دیدم، گونههای رازگو را دیدم.
برگ گل دیدم، و در میان برگهای گل، شیراز را دیدم.
آن بید را دیدم که هر روز به سوی من میآمد.
وای بر من، وای بر من!
آن دشت تاریک را دیدم! شب تاریک، شاخههای کهنه را.
جاده را و گله را، چوپان مستی که نی میزند.
سروها را، بیدها را، پرندگان خوشسخن را.
آن پرستوهای پر شور را، آن درخت نارون را.
و آن همه پیمان که روزی باور کردنش برایم سخت بود.
وای بر من، وای بر من!
خواستم جلو بروم و لبهای گهر بارت را ببوسم.
نرگس مستت را ببوسم، چشمان بیمارت را ببوسم.
موهای پیچیده و فریبندهات را ببوسم.
مانند باران گذشته، بار دیگر تو را ببوسم.
عشق من، تو را صدا میزند: ای یار و یاور من!
وای بر من، وای بر من!
دلم تپید و جانم پر زد تا به پایت بیافتد.
بال میگشاید تا از نگاه نافذت هدف قرار گیرد.
در دام موهای زیبایت گرفتار شود.
در میان آتش، از روی زیبایت بیافتد.
عقل صدا زد: ای نادان، چرا خودت را میسوزانی؟
وای بر من، وای بر من!
او دیگر یار تو نیست، یار تو نیست، با دیگران شده است.
شمع جمع نابکاران! دشمن جان دانشوران شده است.
مست شده، دیوانه شده، همخوابهٔ افسونگران شده است.
گوهرش ارزشمند نبود، از ارزش دلها کاسته شد.
در دست دیوانگان مست افتاد، آخر گوهر من!
وای بر من، وای بر من!
خستهٔ من، رنجور من! بیمار من! بیبال و پر من!
تا سحر بیدار من، همدرد پرندگان سحر من!
پر شکستهٔ من، بلاکش من، در شیدایی شبانهٔ من!
سوختهٔ من، کوفتهٔ من، کشتهٔ من، اختر شوم من!
دشمنیها کرد با من، طالع من، اختر من!
وای بر من، وای بر من!
شکر لله، چشم من روشن است، از دیوانهبارداری!
بارداری، گوهر و گل داری و گلزار داری!
باده داری، عشق داری، دلبر فریبنده داری!
ماه داری، سرو داری، سرو خوشرفتار داری!
پیش من اینگونه نیا، زیرا از آتش درونم میسوزی.
وای بر من، وای بر من!
ای درخت پربار! بار میآوری، بار تو را میستایم.
قامت سروتو و روی خونینات را میستایم.
چشم فریبندهات و پیمان تو و کار تو را میستایم.
و این همه بیشرمی در نگاه و رفتار تو را میستایم.
اینگونه سر بلند نکن، شرمنده از کنارم بگذر.
وای بر من، وای بر من!
یادش باد آن شب که نام دختر آینده را گفتی.
سر به سوی آسمان کردی و با خنده گفتی.
اگر به یادت هست! نام ستارهای درخشان گفتی.
ثریا گفتی و خوش گفتی و زیبا گفتی.
نام این دختر را ثریا بگذار، به یاد دختر من.
وای بر من، وای بر من!
بوسه بزن بر چهرهاش، سنگ جفا بر خانهٔ دل.
شانه بکن بر موهایش، آتشفشان در خانهٔ دل.
ناز او را بکش، تا آتش از ویرانهٔ دل برخیزد.
گهوارهاش را تکان بده، تا بنای خانهٔ دل تکان بخورد.
گاه از شادی بلرزانش، تا پیکر من بلرزد.
وای بر من، وای بر من!
ای بد آیین، خانهٔ عشق تو ویران خواهد شد.
کودک آیندهٔ تو، دشمن جان تو خواهد شد.
کشتهٔ پیمان توام، دشمن تو پیمان تو خواهد شد.
هر شب از اشک تو، گوهر بر دامنت خواهد ریخت.
تا گوهر از چشمان پر اشک تو بریزد.
وای بر من، وای بر من!
اگر از این سفر بازگردم، دست دلداری خواهم گرفت.
کوری چشم تو را، با شادی یاری خواهم کرد.
دختری با لبهای شیرین و روی زیبا خواهم گرفت.
ماهرویی خواهم گرفت و فریبندهای شوخ خواهم گرفت.
تا بگویی بار دیگر، خاک عالم بر سرم!
وای بر من، وای بر من!
![]()
در پهنه رود سند
خورشید گرد و قرمز، به پشت کوههای غرب پنهان میشد.
غباری به رنگ زعفران بر روی نیزهها و نیزهداران مینشست.
از هر سو اسبی زخمی بر زمین میغلتید
و از درد ناله میکرد.
سوارکاری نیمهجان، با زخمهای بسیار،
زیر بار بدن اسب له شده بود.
سرها از تن جدا میشد
و مانند توپهای خونآلود بر زمین میغلطید.
از برق شمشیرها در دشت،
دستها بیدفاع از بدن میافتاد.
در میان آن غبار تیره،
نوک نیزهها برق میزد
و لبه تیغهای کشنده،
بر فرق سرها بوسه مرگ میزد.
روشنایی روز در پشت پرده سیاه شب ناپدید شد.
در آن تاریکی،
نور خیمه خوارزمشاه ناپیدا بود.
دل خوارزمشاه لرزید
چون دید که خورشید بختش غروب کرده
و در آبسکون، شهری بیتخت، آرمیده است.
با خود اندیشید: اگر امشب دیر اقدام کنم،
فردا جهان در خون فرو خواهد رفت.
از رود سند تا رود جیحون،
همه جا در آتش و خون ترکان و تازیان خواهد سوخت.
در سرخی غروب،
دامن شام به خون ایران کهن آلوده شد.
او در آن دریای خون، غروب خورشید زندگی خود را دید.
در پشت پرده شب،
چهره زنی درخشان مانند خورشید دید
که فردا اسیر دست اهریمنان خواهد شد،
همانگونه که خورشید از پس ابر بیرون میآید.
ناگهان نگاهش به ماده آهویی افتاد،
خسته و زخمی، که با difficulty راه میرفت.
بچهآهوهای پریشانحال به سوی مادر میدویدند و از او میگریختند.
در آن لحظه به چه فکر کرد؟ کسی نمیداند.
فقط مژههایش از خونِ چشمانش تر شد.
سپس مانند آتشی در میان لشکر دشمن افتاد
و از آتش هم سوزانندهتر شد.
نیزهاش به یاد خوارزم،
زبانههای آتش در دل دشمن افکند.
خم شمشیرش به یاد ابروی معشوق،
با هر حرکت، سری را بر زمین میانداخت.
وقتی مدتی با آن شمشیر آتشین و تیز در میان دشمنان تاخت،
فریاد از لشکر انبوه برخاست:
«از این آتش سوزنده دوری کنید!»
در آن باران شمشیر و برق فولاد،
او در شبی که مانند روز قیامت بود میگشت.
در آن دریای خون و دشت تاریک،
به دنبال چنگیز میگشت.
با آن شمشیر تیز و مرگبار،
در میان انبوه دشمنان، کار مرگ میکرد.
اما هر چه بیشتر میکشت،
دشمنان بیشتر روییدند.
سرانجام آن دو بازوی قدرتمند،
از کشتن خسته و درمانده شد.
وقتی فهمید دشمن به خیمهاش نزدیک شده،
پشیمان شد که چرا بیهوده درنگ کرده است.
با اسب خستهاش برگشت
و مانند برق و باد به سوی چادرش شتافت.
از خیمه مانند خورشیدی به صحرا دوید
و سواران فریاد زدند: «شاه آمد!»
در رود سند، موجهای بزرگ
مانند کوه بر هم میغلتیدند.
خروشان، عمیق، بیکران و کفآلود
دل شب را میدرید و پیش میرفت.
در چشمان شاه،
از هر موج هزاران خنجر میجهید.
دست بر موهای آن سرو (همسرش) گذاشت
و به آن دریای غم نگاه میکرد.
به آب گفت: «اگر زنجیر بودی،
امشب تو را با شمشیرم پاره میکردم.
ای آبِ نرمدل، با این سنگدلی!
حالا که بر سر راه من ایستادهای،
از نفرین روزگار بترس
که راه را بر زنی ماهرو بستهای.»
از چهرهاش اشک میریخت
و زندگی را بر باد رفته میدید.
در آن امواج نقرهای و لرزان،
تصویر تازهای در خواب دید.
با خود اندیشید: اگر امشب زنان و کودکان را
به خاطر ترس از ننگ، در آب ریزم
و فردا در جنگ پیروز نشوم،
میتوانم از راه دریا بگریزم.
از آن سوی دریا یاری میطلبم،
سواران زرهپوش و کماندار،
تا این اهریمنان را نابود کنم
و خانههایشان را با شمشیر بسوزانم.»
شبی بود که باید به خاطر میهن،
فرزند و همسر را فدا میکرد.
میبایست در برابر دشمن بایستد
و وطن را از چنگ اهریمن نجات دهد.
در این اندیشهها مانند شمع میسوخت
که ناگهان سوار خاکآلودی پیدا شد.
پیش پادشاه به زمین افتاد.
شاه پرسید: «آمد؟» گفت: «آری.»
سپس کودکان را یک به یک خواست.
نگاهی خشمگین به آسمان انداخت.
اول با اشکهایش آنان را شست
سپس در آغوش رود رهاشان کرد.
گفت: «ای موج سنگین و خروشان،
دهان خشم خود را باز کن!
ای اژدهای زندگیخوار،
درد بیدرمان را درمان کن!»
زنان، چون کودکان را در آب دیدند،
مانند موی در آتش تابخورده،
و بیآنکه شاه سخنی بگوید،
مانند ماهی به کام آب رفتند.
شاه لحظهای به آب نگاه کرد،
به گیسوی تابخورده آن سرو (همسرش).
آنچه پس از آن کرد را تاریخ میداند،
گلهایی که بر آب داده شد.
شبی تا شب دیگر، با لشکری کوچک،
از روی سرها گذشت.
وقتی لشکریان دشمن او را محاصره کردند،
مانند کشتی تندرو به رود زد.
پس از آن نبرد سخت،
و پس از عبور از آن دریای بیکران،
چنگیز به فرزندان و یارانش گفت:
«اگر میخواهید فرزندانی شایسته داشته باشید، باید چنین باشید.
آری، پیشینیان ما
راه ترک و تازی را چنین بستند.
من این داستان را گفتم تا امروز
بدانید ارزش این سرزمین را و آن را سبک نشمارید.
به ازای هر وجب از این خاک،
چه سرهای بزرگی فدا شده است!
خدا میداند بر تکهتکه این خاک،
چه تاجهایی از سر افتاده است.»













