سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حساب کاربری

تحقیق در مورد زندگی مولوی (مولانا) + آثار و اشعار

زمان مطالعه2 دقیقه

زندگی نامه مولوی (مولانا)
تاریخ انتشار : 19 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : تحقیق
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

جلال‌الدین محمد بلخی، که به مولوی شهرت دارد، از بزرگ‌ترین شاعران و عارفان تاریخ ایران است. او در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ، که امروزه در افغانستان قرار دارد، به دنیا آمد. پدرش، بهاءالدین ولد، از عالمان و عارفان زمان خود بود.

زمانی که مولوی هنوز کودک بود، خانواده‌اش به دلیل تهدیدهای مغولان، بلخ را ترک کردند و پس از سفری طولانی، در نهایت در قونیه، در ترکیه امروزی، ساکن شدند. پدر مولوی در آنجا به تدریس و ارشاد مردم مشغول شد و پس از فوت او، مولوی جایگاه پدر را گرفت و به عنوان یک عالم دینی شناخته شد.

دکتر

اما نقطه عطف زندگی مولوی، ملاقات با شمس تبریزی بود. شمس، مردی عارف و دوره‌گرد، تأثیر عمیقی بر مولوی گذاشت. این دیدار، مولوی را از یک عالم دینی به یک عاشق و شاعر بزرگ تبدیل کرد. رابطه عمیق این دو، باعث حسادت برخی از اطرافیان شد و در نهایت شمس ناپدید شد. بسیاری معتقدند که او را به قتل رساندند.

مولوی پس از ناپدید شدن شمس، بسیار اندوهگین شد و این غم، باعث خلق یکی از بزرگ‌ترین آثار ادبیات عرفانی جهان، یعنی “مثنوی معنوی” شد. مثنوی، کتابی است پر از داستان‌های پندآموز که مفاهیم عمیق عرفانی را به زبانی ساده و زیبا بیان می‌کند.

مولوی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه درگذشت. آرامگاه او امروزه در همان شهر قرار دارد و مکانی برای زیارت دوستدارانش از سراسر جهان است. اشعار مولوی، به ویژه آثارش در “دیوان شمس”، پیام عشق، صلح و بردباری را به همه انسان‌ها یادآوری می‌کند و تا امروز، در سراسر جهان خوانده می‌شود.

زندگی نامه مولوی (مولانا)

جلال‌الدین محمد بلخی در پانزدهم مهرماه سال ۵۸۶ خورشیدی در شهر بلخ یا وخش متولد شد. این شاعر بزرگ ایرانی که به نام‌های مولانا، مولوی و رومی شناخته می‌شود، بیشتر شعرهایش را به زبان فارسی سروده است. با این حال، گاهی در سروده‌هایش از واژه‌هایی به زبان‌های ترکی، عربی و یونانی باستان نیز استفاده کرده است.

در طول هفت سده گذشته، شمار زیادی از مردم در سراسر جهان از آموزه‌ها و اندیشه‌های معنوی رومی تأثیر پذیرفته‌اند. شعرهای او به زبان‌های گوناگونی ترجمه شده و این ترجم‌ها به‌ویژه در کشورهایی مانند ترکیه، آمریکا، آذربایجان و جنوب آسیا با استقبال گسترده‌ای روبه‌رو شده و هواداران فراوانی دارد.

زندگی نامه مولوی

مولانا نام کاملش «محمد بن محمد بن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بود. در طول زندگی‌اش، او را با عنوان‌هایی مانند جلال‌الدین، خداوندگار و مولانا خداوندگار صدا می‌زدند. بعدها در تاریخ، نام‌هایی مثل مولوی، مولوی رومی و ملای رومی نیز به او نسبت داده شد. همچنین برخی از سروده‌هایش نشان می‌دهد که تخلص شعری او خاموش، خموش یا خامُش بوده است.

پدر مولانا، بهاءالدین ولد، که به سلطان‌العلما نیز معروف بود، از بزرگان تصوف و مردی با معرفت به شمار می‌رفت. راه عرفان او به احمد غزالی می‌رسید. مولانا در سن نوزده سالگی با گوهر خاتون، دختر خواجه لالای سمرقندی، ازدواج کرد که نتیجه این پیوند، سه پسر و یک دختر بود.

پدرش در سال ۶۲۸ هجری قمری از دنیا رفت و در شهر قونیه به خاک سپرده شد. در آن زمان مولانا ۲۴ سال داشت و مریدان از او خواستند جای پدرش را بگیرد و راه او را ادامه دهد. سید برهان‌الدین محقق ترمذی، که از مریدان پدر مولانا بود، نخستین کسی شد که مولانا را به راه تصوف و عرفان رهنمون کرد. او به قونیه سفر کرد تا با مرشدش، سلطان‌العلما، دیدار کند، اما وقتی رسید متوجه شد که او فوت کرده است. پس نزد مولانا آمد و به او گفت: “در دل من دانش‌هایی است که از پدرت به من رسیده. این معارف را از من بیاموز تا جانشین راستین پدرت باشی.” مولانا نیز به سفارش او به ریاضت و تمرین معنوی پرداخت و به مدت نه سال همراه او بود، تا زمانی که برهان‌الدین نیز دار فانی را وداع گفت. مولانا در طول عمرش هواداران و دوستداران بسیار زیادی پیدا کرد.

مولانا و شمس تبریزی

مولانا در سن سی و هفت سالگی، فردی بسیار دانا و عارف به شمار می‌رفت و بسیاری از مردم و مریدان از محضر او استفاده می‌کردند. تا اینکه در روز سه‌شنبه، ۲۶ جمادی‌الثانی سال ۶۴۲ قمری، شمس‌الدین محمد تبریزی به دیدار او آمد. این دیدار چنان تاثیری بر مولانا گذاشت که دگرگون شد و دورانی پر از شور و احساس را آغاز کرد. طی سی سال پس از آن، مولانا آثاری خلق کرد که از برترین دستاوردهای فکری بشر محسوب می‌شود.

مریدان وقتی دیدند مولانا تمام توجه خود را به شمسِ گمنام و ساده‌پوش داده و آن‌ها را فراموش کرده، به رفتارهای ناشایست روی آوردند. آن‌ها به شمس تبریزی توهین می‌کردند و او را تحقیر می‌نمودند. شمس از این برخوردها ناراحت شد و در پنج‌شنبه ۲۱ شوال ۶۴۳ قمری، وقتی مولانا ۳۹ سال داشت، قونیه را ترک کرد و به دمشق رفت. مولانا از نبود شمس بسیار بی‌تاب شد. مریدان وقتی فهمیدند رفتن شمس هم مولانا را به سوی آن‌ها بازنگردانده، پشیمان شدند و از او عذرخواهی کردند.

مولانا، پسرش سلطان ولد را به همراه گروهی به دمشق فرستاد تا شمس تبریزی را برگردانند. شمس قبول کرد و بازگشت. سلطان ولد به نشانه سپاس، یک ماه پیاده در کنار شمس راه رفت تا به قونیه رسیدند و مولانا از اندوه رهایی یافت. اما بعد از مدتی، دوباره حسادت مریدان زنده شد و آزار شمس شروع شد. این بار شمس به قدری رنجید که نزد سلطان ولد شکایت کرد و گفت:

> خواهم این بار آنچنان رفتن
> که نداند کسی کجایم من
> همه گردند در طلب عاجز
> ندهد کس نشان ز من هرگز
> چون بمانم دراز، گویند این
> که ورا دشمنی بکشت یقین

سرانجام شمس تبریزی بی‌سر و صدا از قونیه ناپدید شد. تاریخ دقیق سفر و چگونگی آن روشن نیست. مولانا در فراق او باز بی‌قرار شد و روز و شب به سماع و چرخیدن پرداخت. این حالت پریشان او در همه شهر زبان‌زد شد. مولانا خود به شام و دمشق سفر کرد، اما شمس را پیدا نکرد و ناامید بازگشت.

او هرچند شمس تبریزی را نیافت، اما حقیقتِ شمس را در درون خود کشف کرد و فهمید آنچه به دنبالش است، در وجود خودش حاضر و زنده است. پس به قونیه برگشت و باز به سماع پرداخت. مردم، چه جوان و چه پیر، مانند ذرّه‌هایی در آفتاب پرنورش می‌چرخیدند و از او نور می‌گرفتند. مولانا سماع را راهی برای رهایی روح می‌دانست؛ وسیله‌ای که روح را از وابستگی به دنیای مادّی رها می‌کند و پلک‌پلک به سوی عالم معنویت بالا می‌برد. سال‌ها گذشت و بار دیگر یاد و خاطره شمس در دل مولانا زنده شد. باز به دمشق رفت، ولی این بار نیز شمس را نیافت و به قونیه بازگشت.

درگذشت مولوی

مولانا در غروب روز یکشنبه، پنجم ماه جمادی الآخر سال ۶۷۲ هجری قمری، پس از دورانی طولانی که با بیماری دست و پنجه نرم می‌کرد، دیده از جهان فروبست. آن روزها، شهر قونیه در سرمای سختی گرفتار بود و گویی آسمان نیز در غم این از دست دادن، یخ زده بود. با این حال، انبوه مردمی که دل‌هایشان پر از اندوه بود، در میان آن سرما، همچون سیلی خروشان به سوگ نشستند و در مراسم تشییع او حاضر شدند.

آثار مولانا

کارهای نوشتاری مولانا را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: نوشته‌هایی که به صورت شعر سروده شده‌اند و نوشته‌هایی که به نثر ساده و روان نوشته شده‌اند.

آثار منثور مولوی

کتاب “فیه ما فیه” گردآوری هفتاد و یک سخنرانی از مولاناست که در طول سی سال در جمع‌های مختلف بیان شده است. این گفتارها را یا پسرش سلطان ولد، یا یکی از پیروان نزدیکش نوشته و به شکل این کتاب درآورده است. نوشته‌های این کتاب ساده و روان است و سبک خودمانی دارد. موضوع آن هم بیشتر درباره مسائل عرفانی، دینی و اخلاقی است و از واژه‌های سخت و پیچیده در آن استفاده نشده است.

“مجالس سبعه” مجموعه‌ای از سخنرانی‌ها و پندهای مولاناست که بر روی منبر و برای اندرز دادن به مردم بیان کرده است. نسخه دست‌نویس این کتاب در کتابخانه سلیم آقا در شهر اسگدار نگهداری می‌شود و تاریخ نوشتن آن سال ۷۸۸ است. در این سخنرانی‌ها، مولانا به توضیح آیات قرآن و احادیث می‌پردازد. او همچنین از شعرهای شاعرانی مانند سنائی، عطار و دیگران، و حتی از شعرهای خودش در این سخنرانی‌ها استفاده می‌کند.

همان‌طور که افلاکی نقل کرده، پس از رفتن شمس تبریزی، مولانا به درخواست بزرگان، به ویژه صلاح‌الدین زرکوب، این سخنرانی‌ها را انجام می‌داده است. این سخنرانی‌ها به زبان فارسی ساده است، اما وجود جمله‌های عربی و نقل قول‌های تاریخی و حدیث در آن، نشان می‌دهد که مولانا تسلط زیادی بر علوم اسلامی داشته است.

“مکتوبات” مجموعه‌ای از صد و پنجاه نامه از مولاناست که به افراد هم‌عصر خود نوشته است. دو نسخه از این نامه‌ها در کتابخانه دارالفنون استانبول موجود است. این نامه‌ها به زبان فارسی نوشته شده و برای شاگردان، اعضای خانواده، مسئولان دولت و افراد مهم فرستاده شده است. نامه‌های مولانا نشان می‌دهد که او گروه بزرگی از شاگردان را گرد خود جمع کرده بوده و آنان را راهنمایی می‌کرده است. برخلاف دو کتاب قبلی که نثری ساده داشتند، این نامه‌ها به طور عمدی با نثری ادبی و سنگین نوشته شده‌اند، چون برای بزرگان و حاکمان نوشته می‌شدند.

آثار منظوم مولوی

مثنوی معنوی برجسته‌ترین کتاب مولوی به شمار می‌آید. این کتاب شش دفتر دارد و تعداد ابیات آن به بیش از بیست و هفت هزار می‌رسد. بسیاری از صاحب‌نظران، مثنوی معنوی را یکی از شاهکارهای شعر عرفانی می‌دانند. مولانا این اثر جاودان را با این بیت آغاز می‌کند:
«بشنو این نی چون شکایت می‌کند /از جدایی‌ها حکایت می‌کند»
همچنین در دیباچهٔ عربی کتاب که به قلم خود مولانا نوشته شده، تأکید شده که این کتاب «اصول دین» نام دارد.
مثنوی معنوی در دوران پختگی و پرباری زندگی مولوی خلق شده؛ چرا که او هنگامی که بیش از پنجاه سال داشت، سرودن آن را شروع کرد. ارزش مثنوی تنها به قدمت آن در ادبیات فارسی محدود نمی‌شود، بلکه اهمیت اصلی آن در پیام آزادگی و رهایی است که برای انسان سرگردان امروزی دارد.

دیوان شمس تبریزی: غزل‌های مولانا که در مجموعه‌ای به نام «دیوان شمس تبریزی» یا «دیوان کبیر» گردآوری شده، از علاقه و محبوبیت گسترده‌ای برخوردار است. تعداد کمی از این غزلیات به زبان‌های یونانی، عربی و ترکی سروده شده و بیشتر آن‌ها به زبان فارسی است. در این دیوان، علاوه بر سی و پنج هزار بیت فارسی، نزدیک به هزار بیت عربی و کمتر از دویست بیت به زبان‌های ترکی و یونانی (معمولاً در قالب شعرهای دو زبانه) وجود دارد که در مجموع کمتر از یک درصد کل اشعار او را تشکیل می‌دهد.

رباعیات: رباعیات مولانا بخشی از دیوان او محسوب می‌شود. این بخش از سروده‌های وی در سال ۱۳۱۲ هجری قمری در چاپخانهٔ اختر استانبول منتشر شد و شامل ۱۶۵۹ رباعی، معادل ۳۳۱۸ بیت، است. درستی انتساب برخی از این رباعی‌ها به مولانا قطعی است، اما دربارهٔ تعدادی از آن‌ها تردید زیادی وجود دارد و روشن نیست که آیا واقعاً از آنِ او هستند یا خیر.

اشعار مولوی

گر بی‌دل و ناتوانم، اما به عشق تو استوار ایستاده‌ام
چه بندهای بسیاری را که شکستم، آنگاه که آرام مست شدم
در محفل حیرانی، جانم را جان تازه‌ای است
از آن رو که تو خود می‌دانی، آنگاه که آرام مست شدم
نزدیک بیا ای جان من، دیگر مرا میازار
ای یار شادخنده‌ی من، آنگاه که آرام مست شدم
ای ساقی باده‌ی جان، از جانهای سنگین بگذر
که پنهان از زاهدان ربودی، آنگاه که آرام مست شدم
رندی و چون من نابکاری، در کیش بی‌باکان
پشت پرده چرا نشسته‌ای؟ آنگاه که آرام مست شدم
ای می که از تو افروخته‌ام، ای باده که از تو سرشارم
از تو پرشور و جوشانم، آنگاه که آرام مست شدم
از باده جوشانم، و از خرقه‌فروشان بیزارم
از یار چه پنهان کنم؟ آنگاه که آرام مست شدم
از آن هنگام که از خود رها شدم، عشق تو را برگزیدم
خود را نابود شده یافتم، آنگاه که آرام مست شدم
هرچند به ظاهر فریباستم و سخت‌دل
اما نوری درونم است که می‌درخشد، آنگاه که آرام مست شدم
در آیین بی‌قیدان، از خویشان بیگانه‌ام
و با دست به سوی آنان اشاره‌کنان، آنگاه که آرام مست شدم
ای صاحب صد دستان، از مستان دیروقت شده‌ای
غرامت بگیر و وثیقه بستان، آنگاه که آرام مست شدم

بشنو از نِی که چه غمگینانه سخن می‌گوید
از دوری‌ها و فراق‌ها داستان می‌سازد

از زمانی که مرا از نیستان جدا کردند
همه‌کس از صدایم در غم و ناله افتادند

دلم از فراق، پاره پاره شده است
تا راز این درد و اشتیاق را بازگو کنم

هر کس که از ریشه و اصل خود دور بیفتد
همواره در پی روزی است که دوباره به آن بازگردد.

اگر تو طالب و جستجوگر ما نباشی،
یا اگر تو نوازنده و خواننده ی ما نباشی،
اگر در راه عشق، ثروتمندی مانند قارون باشی، ولی نیازمند گردی،
یا اگر صاحب قدرت و مقامی، اما در نزد ما فروتن شوی.
یک چراغ از این جمع، می‌تواند صد چراغ را روشن کند،
اگر مرده ای، با ما دوباره زنده خواهی شد.
پاهایت را برای حرکت باز می‌کنی و راه روشن به تو نشان داده می‌شود،
تا تو مانند یک غنچه، سرشار از خنده و شادی در کنار ما باشی.
یک لحظه به جمع ما درآی، تا جان‌های بیدار را ببینی،
حتی اگر لباس فاخر بر تن داری، در کنار ما ژنده‌پوش خواهی شد.
همان‌گونه که دانه‌ای که در خاک افکنده می‌شوید و به درختی تبدیل می‌گردد،
اگر این راز را درک کنی، خود را در راه ما فدا خواهی کرد.
شمس الحق تبریزی با دلِ غنچه‌وارش می‌گوید:
وقتی چشمانت باز شود، بینا خواهی شد و به ما خواهی پیوست.

دنیا و همه چیزش بی‌ارزش است و مردمان این دنیا نیز بی‌اهمیت‌اند.
ای انسان، چرا برای چیزی که هیچ است، خود را به دردسر می‌اندازی؟
آیا می‌دانی که پس از مرگ چه چیزی پایدار می‌ماند؟
فقط عشق و مهر است که می‌ماند و هر چه جز این است، همه نابودشدنی است.

از “من” من گوش کن، که بهترین راویِ داستانِ وجودم هستم.
اگر راستی و درستی می‌خواهی، هم آری بگو و هم نه.
به حرف “نی” گوش نده، زیرا “نی” چیزی جز گیاهی خشک و بی‌جان نیست.
از “دل” بشنو، که دل جایگاه عشق و محبوبِ جان است.
نی وقتی می‌سوزد، به خاکستری تبدیل می‌شود و نابود می‌گردد،
اما دل وقتی می‌سوزد، شایستهٔ عشق و محبوب می‌شود.

پیشنهادی: اشعاری زیبا از مولانا بخوانید
منبع: ویکی پدیا

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول