رهی معیری، شاعر و ترانهسرای محبوب ایرانی، در سال ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران به دنیا آمد. نام اصلی او «حسن» و «رهی» تخلص او در شعر بود.
پدرش که مردی فرهنگی بود، علاقه به شعر و ادب را در او پرورش داد. رهی از نوجوانی شروع به سرودن شعر کرد و به سرعت در میان اهل ادب جایگاه ویژهای پیدا نمود. او علاوه بر شعر، در زمینهی موسیقی و نوازندگی تار نیز استعداد داشت و با خوانندگان بزرگ همکاری میکرد.
اشعار رهی معیری، چه غزلهای عاشقانه و چه ترانههایش، از احساسی لطیف و کلماتی روان و زیبا سرشار است. بسیاری از ترانههای او توسط خوانندگان نامی آن زمان اجرا شد و در دل مردم جای گرفت.
از معروفترین غزلهای او میتوان به این بیتها اشاره کرد:
**ای درد توام درمان در بستر ناکامی**
**ای یاد توام نیروی جان در ره پیمایی**
و همچنین ترانهی ماندگار «شد خزان» از ساختههای اوست:
**شد خزان گلریز تابستان گذشت**
**ای بلبل مستمند آخر تو هم آگاه شو**
**کز گلهات برگ ریزان گذشت**
رهی معیری سالهای پایانی عمرش را با بیماری گذراند و سرانجام در مرداد ماه سال ۱۳۴۷ چشم از جهان فروبست، اما اشعار ناب و جاودان او همواره زنده و شنیدنی هستند.

زندگی رهی معیری
محمد حسن معیری که به «بیوک» و «رهی» معروف است، در دهم اردیبهشتماه ۱۲۸۸ در تهران چشم به جهان گشود. او از غزلسرایان نامدار ایران در دوره معاصر به شمار میرود. رهی در سرودن شعر، بیش از همه از سعدی و پس از آن از حافظ، نظامی، صائب و مولوی الهام گرفته است.
از جمله سرودههای مشهور او میتوان به «شب جدایی»، «کاروان»، «شد خزان»، «جوانی» و «مرغ حق» اشاره کرد. رهی فرزند موید خلوت و نتیجهی معیرالممالک (نظامالدوله) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در تهران به پایان رساند و سپس به استخدام دولت درآمد و در سمتهای مختلفی خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲، ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (که بعدها وزارت صنایع نام گرفت) را بر عهده گرفت و پس از بازنشستگی، در کتابخانه سلطنتی مشغول به کار شد.
رهی از همان سالهای کودکی به شعر، موسیقی و نقاشی علاقهی فراوانی داشت و در این زمینهها استعداد چشمگیری از خود نشان داد. او در هفدهسالگی نخستین رباعی خود را سرود:
کاش امشبم آن شمع طرب میآمد
وین روز مفارقت به شب میآمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست
ای کاش که جانِ ما به لب میآمد
رهی در ابتدای راه شاعری، در انجمن ادبی حکیم نظامی — که زیر نظر وحید دستگردی اداره میشد — حضور فعالی داشت و از اعضای اثرگذار آن بود. همچنین از بنیانگذاران انجمن ادبی فرهنگستان محسوب میشد و در انجمن موسیقی ایران نیز عضویت داشت. شعرهای رهی در بسیاری از روزنامهها و مجلههای ادبی آن زمان منتشر میشد و نوشتههای طنز، انتقادی و سیاسی او هم در روزنامهی باباشمل و مجلهی تهران مصور به چاپ میرسید. او در این قبیل آثار از نامهای مستعاری مانند «زاغچه»، «شاه پریون»، «گوشهگیر» و «حقگو» استفاده میکرد.
در سالهای پایانی عمر، رهی در برنامهی گلهای رنگارنگ رادیو با داوود پیرنیا همکاری میکرد و در انتخاب شعرها نقش داشت. پس از پیرنیا، تا پایان عمر خود سرپرستی این برنامه را بر عهده گرفت. او در همین سالها سفرهایی به کشورهای مختلف داشت؛ از جمله سفر به ترکیه (۱۳۳۶)، سفر به شوروی برای شرکت در جشن انقلاب (۱۳۳۷)، سفر به ایتالیا و فرانسه (۱۳۳۸) و دو سفر به افغانستان: یکی در سال ۱۳۴۱ برای بزرگداشت نهصدمین سالگرد درگذشت خواجه عبدالله انصاری، و دیگری در سال ۱۳۴۵. آخرین سفر او در سال ۱۳۴۶ برای درمان و عمل جراحی به انگلستان بود. رهی معیری سرانجام در سال ۱۳۴۷ در تهران بر اثر بیماری سرطان درگذشت و در گورستان ظهیرالدوله در شمیران به خاک سپرده شد.
آثار رهی معیری
مجموعه شعرهای رهی معیری با نام «سایه عمر» در سال ۱۳۴۵ منتشر شد. رهی بدون شک یکی از برترین شاعران غزلسرای زمان ماست. شعرهای او از سرایندگانی مانند سعدی، حافظ، مولوی، صائب و گاهی مسعود سعد سلمان و نظامی اثر پذیرفتهاند؛ اما علاقه و توجه ویژهی او به زبان سعدی است. این دلبستگی به سعدی، باعث شده است که شعرهایش حالوهوای سبک این استاد را داشته باشد، تا جایی که بسیاری معتقدند همان سادگی، روانی و تازگی که در غزلهای سعدی وجود دارد، در بیشتر غزلهای رهی نیز دیده میشود.
گاهی، تصویرهای ظریف و اندیشههای نازک شعرهای او، یادآور سبک شاعرانی مانند صائب، کلیم، حزین و دیگر شاعران سبک اصفهان است و در همان حال، زبان پاکیزه و یکدست او نشان میدهد که همچون شاعران سبک عراقی سخن میگوید.
غزلهای عاشقانهی رهی، با این زبان روان و درونمایههای ظریف، دلیل اصلی اهمیت کار او به شمار میروند؛ زیرا ترکیب سه رکن اساسی شعر — آن هم در قالب غزل — کاری بسیار دشوار است.
از میان شعرهای شناختهشدهی او میتوان به این آثار اشاره کرد: خزان عشق، نوای نی، دارم شب و روز، شب جدایی، یار رمیده، یاد ایام، بهار، کاروان، مرغ حق. یکی از شعرهای زیبا و نامدار او «خلقت زن» است که در نکوهش زنان سروده شدهاست.
شعر هایی از رهی معیری
یاد آن روزها
یاد آن روزهایی که در میان باغچهای زندگی میکردم و شور و حالی داشتم
بین گلهای لاله و سرخ، جایی برای خودم داشتم
مانند یک پروانه دور آن شمع شادی میگشتم
پای آن درخت سرو بلند، چشمانم چشمهای از اشک بود
در دلم آتش عشق میسوخت، اما از بزرگیِ معشوق ساکت بودم
برای بیان احساساتم، تنها زبانم، اشکهای حسرت بود
از شدت شوق، مانند قطره اشکی، بر آستانهاش میخوابیدم
و مانند ذرهای غبار، از سپاسگزاری سر بر آستانش میساییدم
در فصل پاییز، برای من سرو و نسرین، بهاری همیشهگی بود
روی زمین، با ماه و ستارگان، بهشت خودم را داشتم
اگر درد بیمحبتی تاب و توانم را نمیگرفت،
من آرامش داشتم، چون جانم سرشار از آرامش بود
ای «رهی»، مرغ دل من از تنهایی خاموش شده
چرا که نغمههایم را تنها زمانی میسرودم که یار همزبانی داشتم
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
شعر بهار
فصل بهار آمد و گلها شکفتند، مانند چهره دلربای یار
ای گل تازه، این بهار نو بر تو مبارک باد
با یاری زیبا مانند گل، به سوی سبزهزار برو
که سبزهزار از گلهای تازه، مانند چهره معشوق، زیبا شده
با دلبر، در میان گلها باده بنوش
چون گلستان از گل و لاله، مانند رخسار یار تو شده است
دستههای سنبل از باد بهاری پریشان شدهاند
و چشمهای نرگس از خواب زمستانی بیدار شدهاند
سبزهزار از لالههای جوان، مانند چهره دوست شده
و بوتههای گل از غنچههای سیراب، مانند لب یار گردیده
عید فرا رسیده و امروز زمان بهار است
ای گل تازه، بوسهای به من بده، که هم عید است و هم بهار
گل و بلبل همه از روی عشق در بوس و کنارند
گل من، از عاشقی و بوسه روی نگردان
اگر دل مردم از آمدن بهار و گل شاد است،
اما بهار واقعی من، تو هستی ای لالهرخِ زیبارو
مردم در موقع عید از یکدیگر عیدی میگیرند،
اما به جای عیدی، تو به من بوسهای بده ای لالهرخِ شیرین













