سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حساب کاربری

معنی روان‌خوانی تا غزل بعد فارسی یازدهم

زمان مطالعه3 دقیقه

تاریخ انتشار : 21 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : حل تمرینات درسی
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

در ادامه، معنی و مفهوم روان‌خوانی‌های کتاب فارسی پایه یازدهم را تا ابتدای غزل بعدی به زبانی ساده و گویا ارائه می‌دهیم:

**روان‌خوانی اول: گذر عمر**
این متن به ما یادآوری می‌کند که زمان به سرعت در حال گذر است و هر لحظه از عمر ما ارزش بسیار زیادی دارد. نویسنده از ما می‌خواهد که از وقت خود به خوبی استفاده کنیم و آن را با کارهای بیهوده تلف نکنیم. تأکید اصلی متن بر این است که فرصت‌های زندگی زودگذر هستند و اگر از آن‌ها استفاده نکنیم، پس از از دست دادن، حسرت خواهیم خورد.

دکتر

**روان‌خوانی دوم: ارزش دانش**
در این بخش، اهمیت واقعی دانش و خرد مورد بحث قرار می‌گیرد. نویسنده توضیح می‌دهد که دانش واقعی تنها به معنای حفظ کردن مطالب نیست، بلکه باید در وجود انسان نهادینه شود و در رفتار و کردار او دیده شود. دانشی ارزش دارد که انسان را به سوی نیکی و انجام کارهای درست هدایت کند و باعث رشد اخلاقی او شود.

**روان‌خوانی سوم: راستی و درستی**
مضمون اصلی این متن، اهمیت صداقت و درستکاری در زندگی است. نویسنده با بیان مثال‌هایی نشان می‌دهد که پایبندی به راستی، حتی در سخت‌ترین شرایط، در نهایت سعادت و موفقیت را برای انسان به ارمغان می‌آورد. در مقابل، دورویی و فریب، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت سودمند به نظر برسد، اما عاقبت خوبی ندارد و باعث ذلت انسان می‌شود.

**روان‌خوانی چهارم: عاقبت نیکوکاری**
این بخش به نتایج و پاداش‌های کارهای نیک می‌پردازد. توضیح داده می‌شود که هر عمل خوبی، حتی اگر بسیار کوچک باشد، در دنیا و آخرت پاداش خود را دارد. نویسنده از خواننده می‌خواهد که همواره به فکر کمک به دیگران باشد و بداند که نتیجه‌ی این نیکی‌ها در نهایت به خود او بازمی‌گردد و زندگی‌اش را زیرورو می‌کند.

این معانی تا پیش از شروع غزل بعدی ادامه دارند.

 معنی روان‌خوانی تا غزل بعد فارسی یازدهم صفحه

**عنوان درس:** روان‌خوانی
**مبحث:** درک معنای واژه‌ها و مفهوم شعر

در این بخش، یاد می‌گیریم که چطور معنای کلمات و مفهوم شعرها را بهتر بفهمیم. هدف این است که با درک عمیق‌تر واژه‌ها و عبارات، بتوانیم شعرها را به شکلی روشن و روان بخوانیم و معنی آن‌ها را به راحتی درک کنیم. این کار به ما کمک می‌کند تا با ادبیات و زیبایی‌های آن بیشتر آشنا شویم.

معنی تا غزل بعد فارسی یازدهم

انتخاب آسان صفحه:
درک و معنی صفحه ۴۵ فارسی یازدهم
درک و معنی صفحه ۴۶ فارسی یازدهم
درک و معنی صفحه ۴۷ فارسی یازدهم
درک و معنی صفحه ۴۸ فارسی یازدهم
درک و معنی صفحه ۴۹ فارسی یازدهم

مفاهیم و معانی صفحات ۴۵، ۴۶، ۴۷، ۴۸ و ۴۹

معنی صفحه ۴۵ فارسی یازدهم

چند ماه بود که در زندان موصل چهار بودم. متوجه شدم بعضی از هم‌بندهایم خواندن و نوشتن بلد نیستند. برای همین تصمیم گرفتم با یک برنامه منظم، این فرصت را غنیمت بشمارم و به آن‌ها سواد یاد بدهم.

برای شروع باید می‌فهمیدم دقیقاً چند نفر بی‌سواد هستند. با کمک چند نفر از دوستانم، آمار را جمع‌آوری کردم. از بین هزار و پانصد نفر، فقط پنج نفر بودند که سواد کمی داشتند. یک روز همه آن‌ها را جمع کردم و نظرم را گفتم. با خوشحالی پذیرفتند و گفتند: «ما هم دوست داریم مثل بقیه بتوانیم برای خانواده‌مان نامه بنویسیم و نامه‌های آن‌ها را خودمان بخوانیم.» به آن‌ها قول دادم تا پایان دوران اسارت، باسوادشان می‌کنم.

کلاس‌های درس را شروع کردیم. بزرگ‌ترین مشکل، نبود کاغذ بود. به جای کاغذ از مقواهای پشت جعبه‌های پودر لباسشویی استفاده کردیم و آموزش را از حروف الفبا شروع کردیم. طبق برنامه اولیه قرار بود هفته‌ای چهار جلسه درس بدهیم، اما به خاطر شرایط سخت زندان و محدودیت‌های آسایشگاه، در عمل فقط هفته‌ای دو جلسه می‌توانستیم تشکیل بدهیم.

شغل من معلمی بود، پس تمام سعی‌ام را کردم تا خواندن و نوشتن را به بهترین شکل به آن‌ها یاد بدهم. کار سختی بود چون هیچ کتاب درسی نداشتیم. حتی اگر یک کتاب کلاس اول دبستان داشتم، خیلی سریع‌تر به نتیجه می‌رسیدیم، اما وجود نداشت.

از آنجایی که روش تدریس کلاس‌های اول تا پنجم دبستان را به خاطر داشتم، سعی کردم با همان دانش، یک جور کتاب درسی برای آن‌ها درست کنم. در این راه دوستانم خیلی کمک‌م کردند. آن‌ها مشکل تهیه کاغذ و خودکار را هم حل می‌کردند. یک اراده گروهی پشت این کار بود و همه چیز به خوبی پیش می‌رفت.

سعی می‌کردم به خاطر بیاورم در کتاب فارسی کلاس اول چه داستان‌ها و شعرهایی بود، تا همان‌ها را به دوستانم یاد بدهم. در این کار از راهنمایی‌های معلم هم‌آسایشگاهیم «عباس درمان» و همچنین فرد دانشمند و حکیمی مثل حاج آقا «کرامت شیرازی» استفاده کردم و آن‌ها هم با کمال میل کمک کردند. روزهای خوبی بود. در عرض چند ماه، به اندازه یک سال تحصیلی با آن‌ها کار کردیم. پیشرفت خوبی داشتند. با مشورت دوستان، حتی یک کارنامه تحصیلی برایشان…

معنی صفحه ۴۶ فارسی یازدهم

کارنامه‌ها را آماده کردم. این کارنامه‌ها از مقواهای کوچکی درست شده بود که یکی از دوستانم روی آن‌ها نقاشی کشیده بود و آقای «شایق» — که از جوانان اهل یزد و خطاطی توانا و روحانی بود — متن داخل آن‌ها را با خط خوش خود نوشت.

مراسم ساده‌ای در آسایشگاه برگزار کردیم و این لوح‌ها را به بچه‌ها دادیم. آن‌ها بسیار خوشحال بودند، هم از این که در حال باسواد شدن بودند و هم این که صاحب کارنامه شده بودند. وقتی به آن‌ها گفتم که قصد دارم آموزش را تا کلاس پنجم ادامه دهم، شادی‌شان بیشتر شد.

بعد از وقفه‌ای دو سه هفته‌ای، کلاس پایه دوم را با همان گروه از دوستان شروع کردم. تمرکز اصلی روی خواندن و نوشتن بود، اما سعی کردم درس‌های دیگری مثل ریاضی و جدول ضرب را هم به تدریج در پایه‌های سوم، چهارم و پنجم به آن‌ها یاد بدهم. در مورد علوم هم هر مطلب ساده‌ای که به ذهنم می‌رسید، به آن‌ها آموزش می‌دادم.

اشتیاق و تلاش بچه‌ها در طول دوره آموزشی، مرا هم سر ذوق می‌آورد. گاهی اوقات، سختی‌های زندگی در آسایشگاه یا دلتنگی‌های دوری از خانواده به من فشار می‌آورد و دلم می‌خواست کلاس آن روز را تعطیل کنم؛ اما بچه‌ها آن قدر باانگیزه و مشتاق بودند که نیم ساعت قبل از شروع کلاس به دنبال من می‌گشتند و دورم جمع می‌شدند تا درس را شروع کنم. من هم هرگز نه نمی‌گفتم.

به مرور زمان، تلاش من برای آموزش این چند اسیر جدی‌تر شد. اشتیاق بچه‌ها وقتی بیشتر شد که به تدریج خواندن قرآن و نهج‌البلاغه را شروع کردند — البته نه خیلی روان. می‌گفتند: «تا وقتی که نهج‌البلاغه را به راحتی و روان نخوانیم، درس را ادامه می‌دهیم.» و همین طور هم شد.

از بین آن بچه‌ها، فقط نام «حسن قانع» که اهل مشهد بود به خاطرم مانده و نام بقیه را فراموش کرده‌ام. این برنامه در روزهایی اجرا می‌شد که رفت‌وآمد بچه‌ها به آسایشگاه‌های دیگر آزاد بود.

ماه‌ها گذشت تا این که شاگردانم توانستند قرآن و نهج‌البلاغه را به آسانی و روانی بخوانند. در آخرین روزی که کلاس‌های ما برای همیشه تمام می‌شد، مراسم مفصلی برگزار کردیم. من هم با هزینه خودم هدیه‌ای تهیه کردم و در آن مراسم به بچه‌ها دادم. آن‌ها بسیار خوشحال بودند؛ چون کارنامه کلاس پنجم دبستان را گرفته بودند، می‌توانستند قرآن و نهج‌البلاغه بخوانند، برای خانواده‌هایشان نامه بنویسند و نامه‌های آن‌ها را نیز بخوانند.

نکته جالب دیگر در این اردوگاه، آشنایی برخی از اسرا به زبان‌های انگلیسی، آلمانی و ایتالیایی بود. آن‌ها سعی می‌کردند با برگزاری کلاس‌های آموزشی، این زبان‌های خارجی را به بچه‌های علاقه‌مند یاد بدهند.

معنی صفحه ۴۷ فارسی یازدهم

نکته قابل توجه دیگر این بود که سازمان صلیب سرخ، همه کتاب‌ها و وسایل آموزشی مورد نیاز آنان را فراهم می‌کرد. اگر کتابی درباره یک زبان خاص درخواست می‌کردند، آن را برایشان تهیه می‌کرد. اما بر اساس مقررات، خواندن دعا در سالن‌های استراحت کاملاً ممنوع بود. اگر مأموران حزب بعث متوجه می‌شدند در یکی از این سالن‌ها دعا خوانده شده، همه ساکنان آن را بازداشت می‌کردند و به بچه‌ها اجازه نمی‌دادند از آسایشگاه خارج شوند. با این وجود، کودکان و نوجوانان از هر فرصت کوچکی برای ادای فرایض دینی خود استفاده می‌کردند.

من همچنین برای مناسبت‌های مذهبی و روزهای مهم انقلاب، برنامه‌های ویژه‌ای ترتیب می‌دادم. با اینکه مقامات بعثی همواره تأکید داشتند که اجرای سرود و تئاتر در آسایشگاه‌ها مجاز نیست، من از بین بچه‌های بااستعداد و خوش‌صدا، یک گروه کر تشکیل دادم. این گروه معمولاً سرودهای انقلابی مربوط به نخستین روزهای انقلاب را اجرا می‌کرد. گاهی هم خود بچه‌ها با ذوق و سلیقه شخصی، متن‌های ساده‌ای می‌ساختند و همان‌ها را تمرین کرده و می‌خواندند.

کار اصلی من به تدریس و آموزش تبدیل شده بود؛ از صبح تا شب، در هر زمان و موقعیتی که ممکن بود. هدف از این برنامه‌ها این بود که شور و احساس واقعی درون بچه‌ها برانگیخته شود و بتوانند به آرامش روانی برسند. از دوران نوجوانی به نوشتن مقاله علاقه داشتم…

معنی صفحه ۴۸ فارسی یازدهم

من علاقه بسیار زیادی به دکلمه خوانی داشتم. همچنین استعداد شعر گفتن هم در من وجود داشت و این ویژگی‌ها باعث می‌شد مقالات زیبا و تأثیرگذاری بنویسم. البته باید بگویم که دکلمه خوانی نکات و ریزه‌کاری‌های خاص خود را دارد. هنگام خواندن باید با حرکت دست و نگاه، و به شکلی هماهنگ و ریتمیک، مفهوم نوشته را به شنونده انتقال داد. برای مثال، وقتی درباره آسمان صحبت می‌کنی، باید با دست به سمت آسمان اشاره کنی و با نگاه و حرکت سر، زیبایی کلام را برای شنونده بیشتر کنی.

هنگامی که دکلمه‌های حماسی می‌خواندم، شور و انرژی عجیبی در من به وجود می‌آمد و این احساس را به بچه‌ها هم منتقل می‌کردم. وقتی شروع به خواندن می‌کردم، آن‌قدر همه ساکت و گوش می‌دادند که صدای هیچکس در نمی‌آمد. در دوران اسارت، سعی می‌کردم در هر مراسم و مناسبتی، مقاله‌خوانی و دکلمه را اجرا کنم تا روحیه خودم و دیگر همرزمان را در برابر دشواری‌های اسارت، بالا ببرم. در محفل‌های شعرخوانی هم بیشتر این شعر را می‌خواندم، شعری که همه را شاد و هیجان‌زده می‌کرد و سپس غمگین می‌ساخت:

۱ .آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریماز شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

ما سرزنده‌تر و پرانرژی‌تر از آن هستیم که اجازه دهیم غم و اندوه ما را از پا درآورد. آنقدر ضعیف و آسیب‌پذیر نیستیم که با سخت‌گیری و بی‌عدالتی شما از بین برویم.

**بررسی اجزای جمله:**
این بیت از چهار جمله تشکیل شده است.
«آبی‌تر از آن» و «از شیشه» نقش مسند دارند.
«بی‌رنگ» و «با سنگ» به عنوان قید به کار رفته‌اند.

**زیبایی‌های ادبی:**
در این بیت از «شیشه» و «سنگ» به عنوان دو چیز متضاد استفاده شده است.
«آبی‌تر بودن» کنایه از سرزندگی، نشاط و اشتیاق فراوان است.
«شیشه بودن» نشان‌دهنده ضعف و آسیب‌پذیری است.
«سنگ» نماد سختی، سنگدلی و ستم است.
واژه‌های «رنگ» و «سنگ» جناس ناقص دارند، زیرا در آوایش شباهت دارند اما در معنا متفاوت هستند.

۲ .فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد در غیرت ما نیست که در ننگ بمیریم

ای روح سرکش و دیوانه‌ی من، کمی صبر کن تا غزل بعدی را بخوانیم. چون در روش و مرام ما این نیست که زیر ستم و بی‌عدالتی، ضعیف و ناتوان از پا دربیاییم.

**توضیح واژه‌ها:**
جنون: شیفتگی و دلباختگی
غیرت: تعصب و حمیّت
بیت: چهار جمله
فرصت: نقش مفعولی

**صنایع ادبی:**
خطاب “ای روح”: تشخیص و استعاره
تکرار “تا” و “ما”: جناس ناقص

🔹 بسیاری از مردم با شنیدن این شعر، از شدت احساسات به یاد وطنشان می‌افتادند و گریه می‌کردند. این شعر در واقع روایتگر حال و روزگار ما در دوران اسارت بود. هر کسی به کاری مشغول بود؛ بعضی کارهای گروهی انجام می‌دادند و بعضی تنها بودند. تعدادی از نوجوانان بااستعداد، عروسک‌هایی درست کرده بودند و با آن‌ها نمایش عروسکی اجرا می‌کردند. این نمایش‌ها که اغلب همراه با داستان‌هایی بودند، هم جنبه‌ی آموزشی داشتند و هم سرگرم‌کننده بودند. البته ما هیچ امکاناتی برای اجرا نداشتیم؛ مثلاً اگر در صحنه نیاز به سماور بود، تصویر آن را روی مقوا رسم می‌کردیم یا داس کشاورز را با مقوا می‌ساختیم. در میان همه‌ی این برنامه‌ها، مسابقات ورزشی همیشه برقرار بود؛ والیبال و فوتبال هیچ‌وقت تعطیل نمی‌شد و برای بچه‌ها همیشه تازگی داشت. شور و هیجان عجیبی در وجود بچه‌ها جاری بود. انگار با هر مسابقه، زندگی دوباره می‌گرفتند. هر مسابقه‌ای هم بحث‌ها و گفت‌وگوهای زیادی به همراه داشت. از همان زمان انتخاب تیم‌ها، شور و اشتیاق بچه‌ها تا روز مسابقه ادامه پیدا می‌کرد و بعد از مسابقه هم روزها درباره‌ی برد و باخت صحبت می‌شد. این مسابقات و بازی‌ها و دویدن‌ها، هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی، بچه‌ها را تقویت می‌کرد.

**توضیح واژه‌ها:**
خیمه‌شب‌بازی: نمایش عروسکی
خوش‌ذوق: با سلیقه و بااستعداد

**صنایع ادبی:**
پابرجا بودن: کنایه از ثبات و مقاومت
جان تازه گرفتن: کنایه از انرژی و قوت یافتن

🔹 در این میان، تعدادی از بچه‌ها هم بودند که در برنامه‌ها شرکت نمی‌کردند. این عده‌ی کم‌شمار، وقتی آیه یأس…

معنی صفحه ۴۹ فارسی یازدهم

حرف‌هایشان روی بقیه تأثیر می‌گذاشت؛ اگرچه این تأثیر کوچک بود، اما همین مقدار هم نور امید را در دل بچه‌ها کم‌رنگ می‌کرد. ما چنین چیزی نمی‌خواستیم. آن‌ها روحیه‌شان را باخته بودند. انگار از همه جدا شده بودند و حتی ذره‌ای امید در قلبشان نبود. فقط چشم به راه طلوع و غروب آفتاب بودند تا روز را به شب برسانند. با این حال، سعی می‌کردم آن‌ها را به برنامه‌های جمعی نزدیک نگه دارم. همیشه ازشان می‌خواستم در فعالیت‌ها شرکت کنند. می‌گفتند: «ما استعداد و توانایی این کارها را نداریم.» اما من به آن‌ها دلگرمی می‌دادم و می‌گفتم: «همه‌ی ما در یک شرایطیم. این حرف‌ها درست نیست. اگر دوست ندارید در اجرا باشید، بیایید کنار بقیه‌ی بچه‌ها بنشینید و برنامه را تماشا کنید و نظر بدهید؛ همین برای ما بسیار ارزشمند است.»

دلم نمی‌خواست از بچه‌ها فاصله بگیرند یا حس کنند کسی به آن‌ها توجهی ندارد. شاید هم در برخی مواقع حق داشتند که تنها بمانند؛ چون گاهی رفتارهای افراطی بعضی افراد، یا اختلاف سلیقه‌هایی که پیش می‌آمد، باعث می‌شد بعضی‌ها ترجیح بدهند در برنامه‌های گروهی حضور پیدا نکنند. اما شرایط سخت اسارت، آن‌قدر طاقت‌فرسا بود که کسی نمی‌توانست در گوشه‌ای بنشیند، در هیچ کاری شرکت نکند و راحت زمان را سپری کند. واقعاً سخت بود؛ انگار عقربه‌های ساعت هم تنبل شده بودند، یا شاید ایستاده بودند. بعضی وقت‌ها احساس می‌کردیم یک روز اسارت، به اندازه هفته‌ها و ماه‌های زندگی در آزادی طول می‌کشید. در آن شرایط دشوار، باید کاری می‌کردیم تا زمان بگذرد و رنج‌ها آسان‌تر تحمل شود. در آن روزهای دوری از وطن، به دلگرمی و امید نیاز داشتیم تا روحمان در زندان دشمن ضعیف نشود. اگر روحیه‌ی ما شکسته می‌شد، زندگی بسیار سخت‌تر می‌شد؛ زیرا دشمن هر لحظه مراقب کسانی بود که به قول خودمان «کم آورده» بودند؛ کسانی که به قیمت کم، چیزهای بزرگی را نادیده می‌گرفتند. ما تلاش می‌کردیم که چنین اتفاقی برایمان نیفتد…

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول