سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حساب کاربری

معنی ضرب المثل ” میان پیغمبرها جرجیس را پیدا کرده “

زمان مطالعه1 دقیقه

میان پیغمبرها جرجیس را پیدا کرده
تاریخ انتشار : 28 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : معنی ضرب المثل
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

این ضرب‌المثل برای زمانی به کار می‌رود که کسی بخواهد در میان جمعی از افراد متخصص و ماهر، خودش را به عنوان یک فرد بسیار خبره و بی‌نظیر معرفی کند.

این مثل اشاره به داستان حضرت جرجیس (ع) دارد. ایشان یکی از پیامبران بودند که در میان انبوهی از پیامبران دیگر، به دلیل ایمان و پایداری استثنایی‌اش در برابر آزمایش‌های سخت و شکنجه‌های بسیار، شهرت و جایگاه ویژه‌ای پیدا کردند.

دکتر

بنابراین، وقتی کسی در یک جمع حرفه‌ای ادعای بزرگی می‌کند، از این عبارت استفاده می‌شود تا به طعنه به او بفهمانند که: “اینجا در میان این همه فرد متخصص، تو خود را چه کسی می‌دانی؟ گمان می‌کنی مانند جرجیس در میان پیامبران، فردی بی‌همتا و خاص هستی؟” این سخن معمولاً برای متواضع کردن افراد مغرور و خودستا گفته می‌شود.

میان پیغمبرها جرجیس را پیدا کرده

در این نوشته، می‌خواهیم ببینیم این ضرب‌المثل قدیمی و اصیل ایرانی چه معنایی دارد و چه مفهومی را در خود پنهان کرده است. در ادامه با ما همراه باشید.

معنی میان پیغمبرها جرجیس را پیدا کرده یعنی چه؟

1- یعنی برای رسیدن به خواسته‌اش، از هر راهی — حتی اسم بردن از پیامبری که اصلاً او را نمی‌شناسد — استفاده می‌کند!

2- این ضرب‌المثل را درباره کسانی به کار می‌برند که در پاسخ به پرسش دیگران، جوابی غیرمنتظره یا نامربوط می‌دهند؛ زیرا حضرت جرجیس از پیامبران بنی‌اسرائیل است و داستان‌های کمی از او نقل شده، به همین دلیل چندان شناخته‌شده نیست.

3- این عبارت را به کسی می‌گویند که در انتخاب‌هایش دقت نمی‌کند و معمولاً گزینه‌های نامناسبی برمی‌گزیند.

داستان ضرب المثل

این حکایت درباره خروس و روباه است. روباهی که شدیداً گرسنه بود، در راهش خروسی را دید که مشغول خوردن دانه بود. از شدت گرسنگی، بی‌درنگ به او حمله کرد و خروس را با دندانش گرفت. در تمام مسیر، خروس جیغ می‌زد و تقاضای کمک می‌کرد. اما روباه گرسنه به هیچ وجه به ناله‌های خروس بیچاره توجهی نکرد.

خروس مدام در فکر چاره بود تا روباه را فریب دهد و از چنگش نجات پیدا کند. مثلاً می‌گفت: من خیلی لاغرم، بگذار بروم غذای بیشتری بخورم تا چاق شوم، آن وقت خودم را به تو تقدیم می‌کنم.
روباه که خروس را در دهان داشت و به حرف‌هایش گوش می‌داد، در دلش می‌خندید و می‌فهمید که خروس قصد فرار دارد. دوباره خروس التماس می‌کرد: اگر مرا آزاد کنی، حاضر هستم هر کاری برایت انجام دهم. من هنوز جوان و قدرتمندم. لطف کن و مرا رها کن، هرگز محبتت را فراموش نخواهم کرد.

اما روباه با این حرف‌ها فریب نمی‌خورد! خروس وقتی دید او مصمم به خوردنش است، نقشه بهتری کشید و فکر کرد این بار حتماً موفق می‌شود.
به روباه گفت: حالا که تصمیم داری مرا بخوری، باشه، حرفی ندارم؛ اما قبل از آن یک وصیت دارم و تو را قسم می‌دهم که آن را انجام دهی. روباه سرش را به نشانه تأیید تکان داد. خروس ادامه داد: می‌خواهم پیش از خوردنم، نام یکی از پیامبران را بگویی تا روح من آرام شود و سپس با آسودگی از دنیا بروم.

روباه که بسیار زیرک‌تر از این حرف‌ها بود، به دنبال نام پیامبری گشت که برای گفتنش مجبور نباشد دهانش را زیاد باز کند و خروس فرار کند! نامی به ذهنش رسید. پیش از خوردن خروس، با دهان تقریباً بسته گفت: جرجیس!
خروس که دیگر هیچ امیدی به نجات نداشت، با خشم گفت: از بین همه پیامبران، جرجیس را انتخاب کردی؟! چشمانش پر از اشک شد و از این دنیا خداحافظی کرد.

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول