سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حساب کاربری

تحقیق در مورد زندگی خاقانی شروانی + اشعار

زمان مطالعه2 دقیقه

زندگی خاقانی شروانی
تاریخ انتشار : 19 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : تحقیق
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

در این بخش می‌خواهیم با زندگی شاعر بزرگ، خاقانی شروانی، آشنا شویم. او در شهر شروان به دنیا آمد و در خانواده‌ای تحصیل‌کرده پرورش یافت. از همان کودکی، استعداد چشمگیری در سرودن شعر داشت و به سرعت در میان ادیبان زمان خود شناخته شد.

خاقانی به دلیل سفرهای فراوان و دیدار با فرهیختگان مختلف، دانش عمیقی در ادبیات، فلسفه و نجوم کسب کرد. این آگاهی‌ها در شعرهایش به خوبی نمایان است و باعث شده آثارش از نظر محتوا بسیار پربار و ژرف باشند.

دکتر

او در قصیده‌سرایی مهارت ویژه‌ای داشت و بسیاری از اشعارش حاوی مضامین اخلاقی، عرفانی و اجتماعی است. با این حال، زندگی خاقانی تنها موفقیت و شادی نبود؛ روزهای سخت و غم‌انگیز زیادی را نیز از سر گذراند که این تجربیات در شعرهایش بازتاب یافته‌است.

آثار خاقانی نه تنها در ایران، بلکه در بسیاری از کشورهای دیگر نیز تحسین شده و تأثیرگذار بوده‌اند. مطالعه زندگی و اشعار او، پنجره‌ای به دنیای ادبیات کهن فارسی می‌گشاید و نشان‌دهنده ظرافت و عمق تفکر این شاعر بزرگ است.

زندگی خاقانی شروانی

افضل‌الدین بدیل بن علی خاقانی شروانی، که با نام خاقانی شناخته می‌شود، در سال ۵۲۰ هجری قمری در شهر شروان به دنیا آمد. او را بزرگترین شاعر در زمینه قصیده‌سرایی به زبان فارسی می‌دانند. آرامگاه این شاعر بزرگ در شهر تبریز واقع شده است. خاقانی به لقب حَسّان العجم نیز معروف بود.

زندگینامه خاقانی شروانی

پدر خاقانی، علی، یک درودگر و نجار از شهر مرو بود و مادرش که پیش از این مسیحی بود، به دین اسلام گرویده بود. خاقانی شروانی تا سن بیست و پنج سالگی تحت سرپرستی و آموزش عموی خود که دانشمند و پزشک بود، قرار داشت و از او دانش‌های فلسفی و ادبی را فراگرفت. پس از آن، نزد ابوالعلاء گنجه‌ای، شاعر نامدار آن دوره که در دربار شروانشاهان زندگی می‌کرد، رفت و اصول و فنون شعرگویی را از او آموخت.

تخلص اولیه او “حقایقی” بود، اما وقتی ابوالعلاء او را به خاقان منوچهر شروانشاه معرفی کرد، لقب “خاقانی” را دریافت نمود و برای مدتی حدود چهل سال در دربار شروانشاهان به فعالیت پرداخت.

خاقانی در سال ۵۵۰ قمری برای دیدار با دربارهای شرق و استادان منطقه خراسان، راهی عراق و ری شد. در ری بیمار شد و حاکم آنجا مانع ادامه سفرش شد و او ناچار به زادگاه خود، شروان، بازگشت. چند سال بعد، تصمیم گرفت برای انجام حج و ملاقات با حاکمان عراق، سفر دیگری را آغاز کند. پس از گرفتن اجازه از شروانشاه، به مکه و مدینه رفت و در آنجا چند قصیده سرود.

بین سال‌های ۵۵۱ تا ۵۵۲ قمری، خاقانی مشغول سرودن مثنوی “تحفةالعراقین” بود. همچنین در مسیر سفر به بغداد، هنگام عبور از ایوان مدائن، قصیده معروف “غرا” را سرود. پس از بازگشت، دوباره به دربار شروانشاه پیوست، اما به دلایلی یک سال را در زندان گذراند و در این دوران، مجموعه‌ای از شعرهای زندان به نام “حبسیه” را سرود که در دیوان او دیده می‌شود.

خاقانی در سال ۵۶۹ قمری بار دیگر برای حج رفت و پس از بازگشت در سال ۵۷۱، پسرش و سپس همسرش را از دست داد. پس از این رنج‌ها، از دربار شروانشاهان کناره گرفت و سال‌های پایانی عمرش را در تبریز گذراند و همانجا درگذشت. آرامگاه او در مقبرةالشعرا، در محله سرخاب تبریز قرار دارد. سال درگذشت او را بعضی منابع ۵۹۵ و برخی دیگر ۵۸۲ قمری نوشته‌اند.

آثار خاقانی شروانی

منشآت خاقانی: این کتاب شامل نامه‌هایی است که خاقانی به افراد مهم و بزرگان زمان خود نوشته است. در این نامه‌ها، او گاهی از شعرهای خود و همچنین واژه‌ها و جمله‌های دشوار و هم‌معنای عربی استفاده کرده است.

قصاید و غزلیات خاقانی: سروده‌های او شامل ۳۸۵۳ بیت غزل و ۹۴۴۷ بیت قصیده است.

دیوان خاقانی: این مجموعه شامل قطعه‌های کوتاه، قصیده‌ها، غزل‌ها، ترجیع‌بندها و رباعی‌های اوست.

تحفةالعراقین: این کتاب به صورت مثنوی و در ۳۲۰۰ بیت، در سال ۵۵۱ نوشته شده است. خاقانی در این اثر، نخستین سفر خود به مکه و دو عراق (عراق عرب و عراق عجم) را توصیف کرده است. او در شرح هر شهر، از شخصیت‌های برجسته و مشاهیر آنجا نیز یاد کرده و شعرهایی درباره احوال خود سروده است.

قصیده‌های خاقانی در مقایسه با غزل‌هایش، از ارزش ادبی بیشتری برخوردار هستند. سبک شعر او پیچیده و سخت‌یاب است و بیشتر شعرهایش دارای وزن و نظم هستند.

اشعار

در این سرازیری مشکلات، کار و بارم رونق نمی‌گیرد.
در تنگنای روزگار، در بند رنج و محنت اسیرم.
تلاش می‌کنم تا از این بیابان ناامیدی به پرواز درآیم،
چه روز زیبایی خواهد بود اگر این توفیق را پیدا کنم، چه روز زیبایی.

چشمان روزهای پایانی زندگی‌ام، گویی پرده‌ای در برابرشان کشیده شده،
و چشمان روزهای آغازین عمرم، این‌قدر زودگذر و کوتاه بودند.
با که انس بگیرم؟ که از همهٔ اهل وفا بی‌بهره‌ام.
آیا من این‌قدر بی‌بهره‌ام، یا در این دنیا وفایی وجود ندارد؟

در همهٔ شروان، حتی یک دوست واقعی هم پیدا نکردم.
دوست داشتن برایم ناممکن شده؛ کاش کسی بود که با او آشنا شوم.
من حسین زمانه‌ام و اطرافیانم یزید و شمرند.
روزگار من، همه عاشوراست و سرزمین من، گویی کربلاست.

ای عراق! خدا پناهت باد. چقدر به تو شاد و خوشحالم.
و ای خراسان! خدا عمرت دهد. چقدر مشتاق دیدار تو هستم.
اگرچه از نگاه شما بی‌بهره‌ام،
اما از گوش جان، نور حضور شما را می‌بینم.

عذر مرا بدانید که در اینجا به خاطر مادرم پایبندم.
هدیهٔ جانم را با نسیم صبا به سوی شما می‌فرستم.
دل تشنه و سوزانم، برایم از دجله شراب بیاورید.
دل‌آزرده و نالانم، از بغداد برایم درمان سازید.

چگونه می‌توان از این سرزمین، بوی آرامش به مشام رسید؟
چگونه می‌توان از دهان اژدها، نوشدارو طلبید؟
اینجا مردمانی را می‌بینی که در وقت نیاز،
مرغان بر در خانه‌شان می‌مانند و گربه درون قصر محبوس است.

اگر برای یک کاسه شوربا بر در خانه‌شان بروی،
نخست از چهره‌ات سکبا (شراب) می‌دهند و سپس شوربا.
ای خاقانی، مردم از خشم و ستم، اهریمن شده‌اند.
در عالم نیستی هم نمی‌توانی انصاف و رضایت را ببینی.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
هر خاری که از خاک کوی تو برآید، برایم چون سوسنی است.
هر تار از زلف تو، برایم مسکن و آرامگاهی است.
برای آنکه چشم از غیر تو بپوشم،
به جای هر مژه، بر چشمانم سوزنی است.

آن‌قدر بر سر کوی تو اشک ریخته‌ام،
که از هر سنگی در آنجا، دامنی از لعل برایم روییده است.
آسمان، کلاه خودش را از موافقت من کبود دید،
چون دید که برای تو در هر لحظه، گریه و زاری می‌کنم.

از زمانی که ادعای دوستی تو را کرده‌ام،
هر کجا که رفیقی هست، برایم دشمنی شده است.
هر که دید اشک چشمانم زیر پای تو پنهان است،
یقین دانست که همه هستی‌ام بر باد رفته است.

چون خاقانی، در دام عشق تو درمانده‌ام،
اگرچه بلندای فلک، جایگاه خوبی برایم نیست.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ای دوست، غم تو مرا از پای درآورد و سوزاند.
مانند شمعی در بزم درد، مرا افروخت.
من گریه و سوز دل را نمی‌شناختم،
این تو بودی که با بی‌اعتنایی‌ات، آن را به من آموختی.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ای آتش سودای تو که جگرها را خون کرده،
چه سرهایی در گردباد این سودا بر باد شده است.
در گلستان امید، بر شاخهٔ درخت وجود من،
نه گلی شکفته و نه میوه‌ای به بار نشسته است.

ای در سر عشاق از شور تو چه آشوب‌ها که نیست،
و ای در دل زاهدان از سوز تو چه اثرها که نیست.
جان‌ها به خونابهٔ هجر تو آلوده شده،
و جگرها از اندیشهٔ وصال تو پالوده گشته.

ای مهرهٔ امید من که از زخم زمانه خسته است،
همه راه‌ها در پیچ و خم عشق تو بر من بسته است.
خطر کردم و بر سر کوی تو گذشتم،
عاشق بسیار چنین خطرها می‌کند.

خاقانی از زمانی که از عشق تو آگاه شد،
همهٔ خبرهای جهان از بی‌خبری او گذشت.

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول