سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حساب کاربری

معنی ضرب المثل ” آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت “

زمان مطالعه1 دقیقه

معنی آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت
تاریخ انتشار : 28 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : معنی ضرب المثل
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

این ضرب‌المثل داستان پشت‌پردۀ جالبی دارد که به ما کمک می‌کند معنای آن را بهتر درک کنیم.

در روزگاران قدیم، مرد فقیری زندگی می‌کرد که تنها دارایی او یک سبو (کوزۀ آب) و یک پیمانه بود. او با همین وسایل ساده، در کنار جوی آبی می‌نشست و به رهگذران تشنه آب تعارف می‌کرد. مردم هم به او کمک می‌کردند و پولی به عنوان حق‌الزحمه در پیمانه می‌انداختند. این کار، منبع درآمد ناچیز او بود.

دکتر

یک روز، اتفاق غیرمنتظره‌ای افتاد. مرد فقیر، سبو و پیمانه را از دستش رها کرد و هر دو شکستند. دیگر نه سبویی برای کشیدن آب داشت و نه پیمانه‌ای برای دریافت کمک. رهگذران با دیدن این صحنه، با تأسف گفتند: “آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.”

این جمله به مرور زمان به یک ضرب‌المثل تبدیل شد و امروزه از آن در موقعیت‌هایی استفاده می‌کنیم که یک موقعیت خوب، یک فرصت طلایی یا یک شرایط سودآور، بر اثر یک اشتباه یا بی‌دقتی از بین برود و دیگر راه بازگشتی وجود نداشته باشد. در واقع این ضرب‌المثل هشداری است برای مراقبت از نعمت‌ها و فرصت‌هایی که در اختیار داریم.

معنی آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

در این نوشته، می‌خواهیم معنی و مفهوم واقعی این ضرب‌المثل کهن ایرانی را با هم بررسی کنیم. در ادامه با ما همراه باشید.

معنی آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت چیست؟

آرزوهایت به باد رفت و ناکام ماندی.

منظور از سبو: یک کوزه گلی بزرگ بود که برای نگهداری چیزهایی مثل آب، روغن یا شراب از آن استفاده می‌کردند.

این ضرب‌المثل را برای کسانی به کار می‌برند که همیشه در رویا و فکر رسیدن به خواسته‌هایشان هستند، اما در دنیای واقعی هیچ کاری برای رسیدن به آن‌ها انجام نمی‌دهند.

روزی روزگاری، در یک شهر کوچک، مرد فقیر و ناتوانی کنار مرد تاجر پولداری زندگی می‌کرد. تاجر مهربان هر ماه مقداری روغن و خوراکی به همسایه نیازمندش می‌داد. مرد فقیر فقط بخش کوچکی از روغن را استفاده می‌کرد و بقیه را در سبوی بزرگش ذخیره می‌کرد.

ماه‌ها گذشت تا اینکه سبو کاملاً از روغن پر شد. یک روز مرد فقیر کنار سبو نشست و شروع کرد به خیال‌پردازی: “اگر این همه روغن را بفروشم، پول خوبی به دست می‌آورم. بعد می‌توانم ازدواج کنم و بچه‌دار شوم. همه بچه‌هایم را به مدرسه می‌فرستم تا درس بخوانند و هرکدام شغل خوبی برای خودشان پیدا کنند و…”

آنقدر در رویاهایش غرق شده بود که ناگهان عصایش به سبو خورد. سبو واژگون شد و همه روغن‌ها روی زمین ریخت. در یک لحظه، تمام آرزوهایش نابود شد.

پیشنهادی: ضرب المثل بیشتری بخوانید
اختصاصی-آدینوشاپ

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول