سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حساب کاربری

معنی ضرب المثل ” صد رحمت به دزد سرگردنه “

زمان مطالعه1 دقیقه

معنی صد رحمت به دزد سرگردنه چیست؟
تاریخ انتشار : 28 نوامبر 2025تعداد بازدید : 0نویسنده : دسته بندی : معنی ضرب المثل
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

صد رحمت به آن دزدی که در تنگنا و گردنه‌های کوهستانی، مسافران را می‌گیرد و اموالشان را به زور تصاحب می‌کند!

این ضرب‌المثل در واقع برای بیان این موضوع به کار می‌رود که در برابر آدم‌های به ظاهر محترم اما حیله‌گر و کلاهبردار، حتی دزدان آشکار و صریح هم قابل بخشش و تحمل به نظر می‌رسند. چرا که دست کم، دزد سرگردنه آشکارا و با صداقت (!) مشخص می‌کند که قصدش چیست و چه می‌خواهد. او نقش یک آدم درستکار را بازی نمی‌کند و شرش را به صراحت نشان می‌دهد.

دکتر

اما در مقابل، افرادی هستند که در پوشش دوستی و با لبخند و رفتار محترمانه به شما نزدیک می‌شوند، اما در باطن قصد دارند منافع شما را به شکلی پنهانی به یغما ببرند. این افراد چون قابل شناسایی نیستند و نقش بازی می‌کنند، خطر و ضررشان بسیار بیشتر از یک دزد شناخته‌شده است.

پس وقتی کسی از این مثل استفاده می‌کند، در حقیقت می‌خواهد بگوید: «ضرر و آسیب کسی که خیانتش آشکار است، از کسی که در لباس دوست و همراه، نقشه‌های شوم می‌کشد، بسیار کمتر است.»

معنی صد رحمت به دزد سرگردنه چیست؟

در این نوشته، با هم به بررسی معنی، پیشینه و مفهوم این ضرب‌المثل کهن ایرانی می‌پردازیم. در ادامه با ما همراه باشید.

معنی صد رحمت به دزد سرگردنه چیست؟

۱. به کسی گفته می‌شود که انتظار داری با او رفتار عادلانه‌ای داشته باشد، اما در عمل حتی از یک دزد هم ناعادل‌تر است.

۲. یعنی گاهی نزدیکان و دوستان انسان، از دشمنانش هم آسیب‌زننده‌تر هستند.

ریشه ضرب المثل

تاجری به همراه یک جوان، در بازگشت از سفری کاری بودند. در راه، از کاروان اصلی جدا ماندند و مجبور شدند از مسیر کوهستانی به تنهایی ادامه دهند. چون می‌دانستند کالای گرانبهایی همراه ندارند، نگران حملهٔ راهزنان نبودند.

در میانهٔ راه، گروهی دزد به آنان حمله کردند. جوان بلافاصله گفت: «ما چیزی نداریم. اگر می‌خواهید، خودتان بگردید.» دزدان پس از جستجو متوجه شدند راست می‌گویند. تقریباً می‌خواستند دست خالی برگردند، اما رئیس آن‌ها عصبانی شد و گفت: «اگر مال و اموال ندارید، پس لباس‌هایتان را درآورید!»

آن‌ها لباس تاجر و جوان را گرفتند. جوان با تعجب پرسید: «لباس دوستم گران‌قیمت بود، اما چرا لباس کهنهٔ مرا هم بردید؟» دزدها خندیدند و با تمسخر گفتند: «اگر می‌خواهی عادلانه باشد، وقتی به شهر رسیدی، پنجاه سکه طلا به دوستت بده تا با هم برابر شوید!»

سپس خندان رفتند. تاجر و جوان به راهشان ادامه دادند. در طول مسیر، تاجر به جوان گفت: «فراموش نکن وقتی به شهر رسیدیم، باید آن پنجاه سکه را به من بدهی.» جوان با تعجب گفت: «مگر آن حرف را من زدم؟ آن را دزد گفت! من فقط می‌خواستم دزدها را نرم کنم تا لباس هر دویمان را نبرند.» اما بحث بر سر همان پنجاه سکه تا رسیدن به شهر ادامه یافت.

در شهر، نزد قاضی رفتند. قاضی گفت: «هر کدام باید پنجاه سکه بپردازید تا پروندهٔ شما را بررسی کنم.» پس از پرداخت، آن‌ها را به معاونش فرستاد. معاون قاضی خواست که داستان را با جزئیات کامل تعریف کنند.

هر دو ماجرا را گفتند و منتظر حکم ماندند، اما معاون سکوت کرد. وقتی پرسیدند: «حالا چه کار باید بکنیم؟» معاون پاسخ داد: «قضیه را فهمیدم، اما برای صدور حکم، هر کدام باید صد سکهٔ دیگر بپردازید.»

هر دو از این نوع قضاوت خشمگین شدند و از دادگاه بیرون آمدند. مأموران معاون به دنبالشان آمدند و گفتند: «شما وقت ایشان را گرفته‌اید. اگر پول را ندهید، به زندان خواهید افتاد.» جوان که پولی نداشت، با ناراحتی گفت: «رحمت بر دزدان کوهستان! آن‌ها فقط آنچه را می‌بینند می‌گیرند، اما شما از آن‌ها هم ستمگرترید.»

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول